آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » یک تکه کاموا (امین فقیری)

یک تکه کاموا (امین فقیری)

امین فقیری : اگر بگویم هوا سخت گرفته بود و باد افتاده بود در درخت‌های دیرسال باغ روبرو، چیزی از اهمیت قضیه کم نمی‌کند. افتادن یک تکه کاموای کرم رنگ روی موکت شکلاتی نمی‌بایست اتفاق خاصی باشد و نباید این چنین مرا وحشت زده کند. کسی خانه نبود، خواستم به دنبال کارم بروم، اما تصویر […]

یک تکه کاموا (امین فقیری)

امین فقیری :

اگر بگویم هوا سخت گرفته بود و باد افتاده بود در درخت‌های دیرسال باغ روبرو، چیزی از اهمیت قضیه کم نمی‌کند. افتادن یک تکه کاموای کرم رنگ روی موکت شکلاتی نمی‌بایست اتفاق خاصی باشد و نباید این چنین مرا وحشت زده کند. کسی خانه نبود، خواستم به دنبال کارم بروم، اما تصویر همان کاموای کرم رنگ در ذهنم جای گرفت. چرا یک قسمت کاموا از زمین بلندتر است، حالت یک زاویه قائمه. بخودم گفتم مگر می‌شود کاموایی در هوا بایستد و به من خیره شود؟ تا دو متری‌اش که رفتم مثل پسر بچه ای که روی چرخ عقب دوچرخه‌اش تیک‌آف بزند سروته کرد و گریخت. این مار نازک خاکی رنگ فرار کرد رفت داخل اتاق داخل اسباب و اثاثیه‌ها، کارتن‌هایی که پس از اسباب‌کشی هنوز باز نشده بود. لباس‌های زمستانه – ژاکت‌ها- پالتو و کاپشن که روی هم تلنبار شده بود. برگشتم در آشپزخانه. چیزی جز یک پشه‌کش پلاستیکی درب و داغان ندیدم. فکرکردم ضربه دم‌پایی سنگین‌تر و کاری‌تر است. چند بار دم‌پایی را محکم بر زمین کوفتم تاپ، تاپ، تاپ! گفتم هرجا که هست تغیر مکان می‌دهد، می‌گریزد. سرم را خم کردم و زیر تخت را نگاه کردم. فکر کردم الان است که یک موجود کوچک که بی‌شباهت به یک تکه کاموا نبود تکه‌ای از بینی را می‌کند و می‌گریزد. ایستادم نگاهم را به همه جای اتاق سراندم. بی‌فایده بود.

کارتن‌ها را یکی یکی بیرون کشیدم . اتاق را داده بودیم به تنها نوه‌ام. هنوز وسایلش را جاگیر نکرده بودیم، لباس‌های بقیه هم گوشه اتاق روی هم ریخته شده بود. وضعیت به گونه‌ای بود که نمی‌شد درست و حسابی در اتاق جا به جا شد! تا هر جا که می‌شد پیشروی کردم و دم‌پایی را بر زمین کوفتم. پنجره یک متر، یک متر و نیمی، از زمین بلندتر بود. بدنه‌ی دیوار صاف و لیز بود. امکان نداشت این کاموای نازک سی سانتیمتری توانسته باشد از دیوار بالا برود. آنوقت به کجا برود؟ پنجره که درزی ندارد. فکر کردم کاش همانوقت به فکر دم‌پایی افتاده بودم. تا به آشپزخانه بروم بازگردم همه چیز به حالت عادی بازگشته بود. در آن موقع تنها به این فکر می‌کردم که چیزی پیدا کنم و به سرش بکوبم. اولین چیزی که وجودش را به من تحمیل کرد همان پشه‌کش آبی رنگ بی حس و حال بود. بعد بروم و بازگردم و دم‌‌‌پایی سنگینی انتخاب کنم. اینها همه زمان‌بر بود. مطمئناً این موجود طناب‌مانند روی تک تک ثانیه‌ها برای پنهان کردن خود حساب کرده بود. هنوز دو ساعتی تا بازگشت بقیه خانواده وقت داشتم. به تناوب به خانه می‌رسیدند و تا ناهار تمام می‌شد حرف‌ها و خاطرات یکروزه را برای هم مرور می‌کردند. سه بعد از ظهر بود. اما وقت برای من همان دو ساعت بود. مستاصل کنار در ایستاده بودم. می‌ترسیدم از آنجا دور شوم. پس از هر جستجو، هرچند کوچک، می‌آمدم موکت درون هال را نگاه می‌کردم. تمام درها را بسته بودم و پارچه‌ای جلو شکاف پایین درها انداخته بودم. فقط دری که به حیاط منتهی می‌شد باز بود.

اگر پیدایش نکنم این در باز همیشه باعث اضطرابم می‌شد. از در حیاط بیرون رفته؟ گریخته؟ نگریخته؟! نوه‌ام را دوست می‌دارم. طاقت اینکه خاری به پایش بخلد نداشتم، چه رسد به آنکه یک تیله مار که بی‌شباهت به یک تکه کاموای به درد نخور است روی بدنش بخزد و گونه پایش را ببوسد! امکان ندارد بتوانم خونسرد باشم، باید هرجور شده پیدایش کنم و حرص و جوش وجودم را با ضربه‌ی دم‌پایی آرام کنم. اما چگونه!؟ این همه سرو صدایی که به پا کرده بودم هیچ تأثیری در مار ناپیدا نداشت. یکی یکی کارتن‌ها را جا به جا کردم، اکثر آنها کوچکترین پارگی یا منفذی نداشتند. ولی چند تایی انگار گوشه‌هایی سوراخ شده داشتند. کارتن را توی چهارچوب در باز می‌کردم. بیشتر چینی، ظرف و ظروف و وسایل برقی بودند. چقدر سخت بود که اینها را درآورد و دوباره سرجایشان گذاشت. هر آن منتظر بودم که دهان کوچکی نوک انگشتان یا پشت دستم را ببوسد و نیش خود را فرو کند. فکر کرده بودم که باید جای نیش خوردگی را با تیغ تیزی به صورت بعلاوه شکاف دهم و زهر بمکم و تف کنم. چندین بار. باید با تکه طنابی بالای گزیدگی را محکم ببندم تا زهر همراه گردش خونم به مغزم نرسد! اگر این مار تنها نبود چه؟! باید چه می‌کردم. پدرش؟ مادرش؟ یا برادر و خواهر بزرگترش! لابد ته‌تغاری است، رویش می‌تپند و می‌لرزند. دوستش می‌دارند. آنها کجا هستند؟ باید عرق سردی بر پیشانیم نشسته باشد. باید کل اندامم یخ زده باشد.

چاره‌ای نبود نوه‌ام می‌خواست در این اتاق، روی تختش بخوابد، پشت میز تحریرش بشیند و تکالیفش را انجام دهد. بخندد، شاد باشد.

از یک ساعت کار مداوم، برداشتن، نگاه کردن، گذاشتن، واهمه و ترس. در تاریکی ها چه چیزی پنهان شده؟ فقط یک مار کوچک است؟ از کجا آمده است. رو بروی حیاط خانه باغ زیبایی است که تنها یک کوچه چهار پنچ متری بین ما فاصله انداخته است. راه آبی که جوی مثلث شکلی به آن وصل می‌شود تا آبهای باران را به درون باغ ببرد، درست روبروی در حیاط است. هنوز بارانی نباریده! تازه پاییز سرو کله‌اش پیدا شده. این اولین ابریست که پس از چند ماه به تن آسمان چسبیده است. ولی باد هر روز می‌وزد. مخصوصاً بعد از ظهرها. وقتی در هال را باز می‌کنم هیولای باد را حس می‌کنم که چگونه باعث سایش شاخه‌ها و برگ‌ها به یکدیگر می‌شود. هو… هو… هو… یکریز و مدام. گویی اژدهایی نفس می‌کشد. می‌نالند، اما خلاصی ندارند.

 لباس‌ها مکافات است. یکی یکی بر می‌دارم، می‌تکانم. بیرون از چهارچوب در اتاق می‌گذارم. ژاکت‌ها، پالتوها، همه چیز، اما این تیله مار، این تکه کاموا کجا پنهان شده است. جستجو تمام می‌شود. کمد دیواری قفل است- هیچ درز و منفذی ندارد. با دقت پائین در را بررسی می‌کنم. هیچ! تمام سعی‌ام بیهوده بوده. انگار دم‌پایی به ریشم می‌خندد. رختخواب را با احتیاط از روی تخت بر می‌دارم. می‌تکانم و دوباره پهن می‌کنم. با چراغ قوه قسمت‌های تاریک زیر تخت را می‌کاوم. چیزی پیدا نیست. باید تا اهل و عیال نرسیده‌اند همه چیز در جای خودش قرار گرفته باشد.

به اتاق‌های دیگر سر می‌زنم. هر چیز بزرگی را جابجا می‌کنم. خسته شده‌ام. از فلاسک، چایی از صبح مانده را در لیوانی می‌ریزم. انگار که قیر مذاب بخورم. فکر رهایم نمی‌کند. یک مار کوچک. یک وجب و نیم بیشتر نبود حتماً خواهند گفت عرضه کشتنش را نداشتی؟

شاید در این دو سه ساعت در کابوسی توهم‌زا سیر می‌کردم. شاید خیالی گذرا بوده که از مغز علیلم گذشته است.

 خوراک را گرم کردم. بشقابها را روی میز چیدم. قاشق و چنگال را کنارشان گذاشتم. بعد نشستم و کاهو و خیار و گوجه فرنگی را خرد کردم. سر را که بلند می‌کردم تیله ماری را می‌دیدم که صاف و سیخ در چشمانم نگاه می‌کند. نزدیک که می‌شدم حتی فرارش را نمی‌دیدم. مثل تکه برفی آب می‌شد.

همه آمدند. خسته و گرسنه بودند. آنقدر با لذت ناهارشان را خوردند که دلم نیامد فکرشان را بیاشوبم. مگر اژدها دیده بودم؟ یک تکه کاموای کرم رنگ بود. مسأله مهم نوه‌ام بود. داشتم به دست خودم باعث آزار و نابودیش می‌شدم. به اندامش نگاه کردم. دوم راهنمایی بود. موهایش که تاب‌های بلندی داشت تا تیرک کمرش می‌رسید. دنیای او پر از امید و شادی بود. هرگاه صورت خندانش را می‌دیدم شرم می‌کردم که ناراحت باشم. با این اوصاف، تمام خوبی‌ها و زیبایی‌ها یک جا جمع شده بود. چیزی نگفتم. حتماً کارم ظالمانه بوده است. چه کار باید می‌کردم. اگر کسی یا کسان دیگری جای من بودند چه کار می‌کردند؟

نگاهم می‌کرد. گویی حس کرده بود در ته صورتم، در نگاهم، یک راز خوابیده است. وقتی همه از سر میز بلند شدند گفت: «بابا جون حالتون خوبه؟»

چه سوال ساده‌ای بود. در چشمانش نگریستم و بزرگترین دروغ دنیا را گفتم: «خوبم. از هر روزبهترم.»

یعنی چه که از هر روز بهترم! نوه‌ام داشت به اتاقش می‌رفت. معلوم نبود به غیر از آن تکه کاموا که مثل سه‌شاخه گیس‌باف شده بود چیز دیگری در انتظارش باشد. همراهی‌اش کردم. نگاهی سرسری به تمام زوایای اتاق انداخت. برگشت، نگاهم کرد: «بابا، اینجا که همه چیز به هم ریخته است!»

                                                                                       شیراز، بهمن ۹۴


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۰
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب