آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » واشر ساز (ماشااله خاکسار)

واشر ساز (ماشااله خاکسار)

ماشااله خاکسار: مشخصات و اسم را که داد، باورش نمی‌شد آدمی که روی پله نشسته، دایی باشد. دیگر آن آدم قد بلند سیه چهره‌ای که شاپ پالایشگاه را می‌چرخاند نبود. هیجان‌زده سفت ومحکم بغلش کرد و داخل پاساژی شد که ستاد جنگ‌زدگان چند دهنه مغازه آن را به عنوان اتاق در اختیارجنگ‌زده‌ها قرار داده بود.زن‌دایی […]

واشر ساز (ماشااله خاکسار)

ماشااله خاکسار:

مشخصات و اسم را که داد، باورش نمی‌شد آدمی که روی پله نشسته، دایی باشد. دیگر آن آدم قد بلند سیه چهره‌ای که شاپ پالایشگاه را می‌چرخاند نبود. هیجان‌زده سفت ومحکم بغلش کرد و داخل پاساژی شد که ستاد جنگ‌زدگان چند دهنه مغازه آن را به عنوان اتاق در اختیارجنگ‌زده‌ها قرار داده بود.
زن‌دایی با دیدنش مثل همیشه هیجان زده بلند شد: “تو کجا این‌جا کجا؟ مگر تبریز کار نمی‌کنی؟”
و قربان صدقه‌اش رفت. دایی که از دیدنش سرحال آمده بود در گوشش پچ‌پچی کرد و دستش را کشید: “این رسم رفاقت است شش ماه در این شهر باشی و سری به دایی نزنی؟” وطبق عادت شانه‌اش را گاز گرفت.
از این که دایی را سرذوق می‌دید خوشحال شد. مادرش آن قدر راجع به آنها حرف زده بود که فکر می‌کرد با آدم‌های افسرده ای روبرو می‌شود. به اتاق یا همان دهنه مغازه نگاهی کرد،کوچک بود و با یخچال و چراغ گازی که گوشه‌اش گذاشته بودند کوچکتر هم به نظر می‌رسید. وضعش را که گفت، دایی نگاهش کرد: “پس بعد از این همه درس خواندن لوله‌کش شدی ؟” و حال مادرش را پرسید.
خندید و بسته پول و خرمایی که خریده بود کنارش گذاشت:
“خرمای گَنتار آبادان مخصوص دایی و و زن دایی.”
زن‌دایی باشوق دانه ای را مزمزه کرد: “مگر توی این همه موشک و بمب، نخلی هم باقی مانده؟” و بلند شد چای دم کند. دایی همان طور که نشسته بود دستش را دراز کرد و چهارپایه چوبی را از جلوی پایش برداشت ونگاهی به بسته پول کرد و چانه‌اش را خاراند.
پیرترو مچاله‌تر شده بود وطاسی سرش بیشتر. به دیواراتاق یا همان مغازه که باد کرده بود نگاهی کرد:
“دایی ! وضعت بهتر از منه، من که در یک اتاقک چوبی با دونفر غریبه می‌خوابم.”
دایی خندید: “من هم با یک غریبه می‌خوابم.” و اشاره کرد به زن‌دایی و چند پتوی سبز گلدار و یک بخاری نفتی که گویا ستاد جنگ‌زدگان به آنها داده بود.
زن دایی چای آورد و پتوی سربازی کهنه زیر پایش را که جمع شده بود صاف کرد:
“کوچیکه اما اگر کتابی بخوابیم چهار نفرجا می‌شود.”
دایی سرش را تکان داد: “اگرجایت خوب نیست بیا و با ما زندگی کن.” و زیر لبی گفت:
“ما که با زن‌دایی‌ت خواهر و برادریم.”
هوا داشت تاریک می‌شد، دایی تلویزیون کوچکی را که روی صندوق میوه بود روشن کرد و با شنیدن خبر، حرف کشید به جنگ و جنگ‌زده‌ها که صحبتش را زن‌دایی قطع کرد:
“از جنگ حرف نزنید که جز بدبختی و آوارگی چیزی ندارد.”
دایی با خنده گفت: “بله بدبختیش نصیب ما می‌شود.” و اشاره کرد به زن‌دایی که استکان خالی را از جلو دستش بر می‌داشت. می‌دانست حوصله حرف جدی را ندارند و اگر بیشتر حرف بزند کارشان به دعوا می‌کشد. پس زد به شوخی… و از واشرسازی دایی حرف زد.
دایی برش‌کار بود و به قول خودش برنُول کار درجه یک . بعد از سی سال کار در شرکت نفت اصرار داشت کارش را ادامه دهد. اما باز نشسته‌اش کرده بودند. او که به خانه‌نشینی عادت نداشت چند سالی بود همه را ذله کرده بود. صبح ساعت شش مثل روزهایی که باید سرکار می‌رفت بُلند می‌شد و بیِلرسوت آبی رنگش را می‌ پوشید و دستگاه برنُول قدیمی را که می‌گفتند از شرکت بِلند کرده، کنار دیوار خانه‌اش راه می‌انداخت و می‌ افتاد به جان هر چه آهن و بشکه قراضه که در محل به دستش می‌دادند و یا دوست و آشنایی برایش می‌آورد و تا فیدوس پالایشگاه به صدا در نمی‌آمد. دست از کار نمی‌کشید.
همیشه طوری حرف می‌زد که انگار سرش شلوغ است و برای چندین پیمانکار واشر می‌سازد.
میز و دفتری گوشه حیاط برپا کرده بود و تند و تند تعداد و اندازه واشرها و نام پیمانکارها را می‌نوشت. چنان درنوشتن سفارش‌ها و کارش جدی بود که هر کس اورا نمی‌شناخت باورش می‌شد کلی کار روی سرش ریخته. حیاط را پُر کرده بود از واشر در اندازه‌های مختلف و بدتر از همه صدای سنگ فرزش بود که خواب را از همه گرفته بود.
نمی‌دانست از مادر یا دختر داییش شنیده بود، یک بار هم کلانتری محل به جرم مزاحمت برای همسایگان جلبش کرده بود. اما چون شاکی تلفن‌کننده ناشناس بود، چند ساعت بعد آزادش کردند. تا جنگ، چندین‌بار به خاطر سد معبر و سر و صدا و اعتراض همسایه‌ها به کلانتری برده شده بود و هربار تعهد داده بود که دیگر مزاحم کسی نمی‌شود و بساطش را در کوچه جمع می‌کند. اما مثل این که زود فراموشش می‌شد و ساخت واشر را دوباره شروع می‌کرد. آن روز‌ها مادرش با دلسوزی می‌گفت:
“سرش گرم باشد بهتر است تا توی خانه یقه این و آن را بچسبد.” و آهی می‌کشید:
“ساخت واشر آرامش می‌کند.”
یادش آمد آن روزها، حرف واشرسازی که پیش می‌آمد می‌خندید و سر ذوق می‌آمد اما ندانست چرا این بار حرفش که شد، چشمش ریز شد و فحش داد:
“دایی جان پیمانکار‌های نامرد پولم را ندادند و بمباران هم قوز بالا قوز شد وتمام وسایلم را از بین برد، حتی واشرهای ساخته شده‌ام را که در گوشه حمام، برای پیمانکارها انبار کرده بودم.”
زن دایی نگاهش کرد و زیر لبی گفت:
“خدا را شکر که وسایلش از بین رفت. دیوانه شده بود کسی به او سفارش نمی‌داد.”
و به تندی گفت: “واشرهای تو را کی می‌خرید؟” و خندید: “خدا بیامرزد آن کسی را که ابزار و واشرهایی که ساخته بودی از بین برد و گرنه این جا هم جایمان نبود.”
دایی چپ چپ نگاهش کرد و آهسته زیر لب چیزی گفت.
فهمید که نباید ادامه دهد. حس کرد حرف زدن سر هر موضوعی باعث دعوایشان می‌شود.
لقمه‌ای کوکو در دهان گذاشت و راجع به هوا صحبت کرد وکارلوله کشی… وقتی خداحافظی کرد ساعت از نیمه شب گذشته بود، زن‌دایی گوشه‌ای نشسته بود و چرت می‌زد.   


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۹
ارسال دیدگاه