آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » همه‌ش همین‌هاس (سیامک گلشیری)

همه‌ش همین‌هاس (سیامک گلشیری)

سیامک گلشیری : از تویوتای سفیدرنگ پیاده شد. سرش را خم کرد کنار پنجره و به مرد چیزی گفت. ماشین که رفت، آمد این‌طرف خیابان. سرم را خم کردم روی فنجانم و نسکافه‌ام را مزه‌مزه کردم. صدای باز شدن درِ کافه را شنیدم و بعد صدای قدم‌هایی را که داشت به من نزدیک می‌شد. شنیدم […]

همه‌ش همین‌هاس (سیامک گلشیری)

سیامک گلشیری :

از تویوتای سفیدرنگ پیاده شد. سرش را خم کرد کنار پنجره و به مرد چیزی گفت. ماشین که رفت، آمد این‌طرف خیابان. سرم را خم کردم روی فنجانم و نسکافه‌ام را مزه‌مزه کردم. صدای باز شدن درِ کافه را شنیدم و بعد صدای قدم‌هایی را که داشت به من نزدیک می‌شد. شنیدم گفت: «آوردی‌شون؟»

سرم را بلند کردم. ایستاده بود مقابلم، آن‌طرف میز. به صندلی اشاره کردم. گفتم: «بشین!»

«آوردی‌شون؟»

سر تکان دادم. «بشین!»

دستش را دراز کرد طرفم. «آوردی‌شون یا نه؟»

«بشین!»

«ببین، حال جر و بحث ندارم. آوردی‌شون یا نه؟»

«خواهش می‌کنم! فقط یه لحظه.»

نشست. گفت: «زود باش!»

«نسکافه می‌خوری؟»

«هیچی نمی‌خورم. اگه حرفی داری بزن، می‌خوام برم.»

نگاهش کردم. دو ماهی بود ندیده بودمش، از روزی که فکر می‌کردم دیگر هرگز او را نخواهم دید. هیچ نشانه‌ای از آن آدمی که می‌شناختم،‌ در چهره‌اش نبود، از آدمی که بارها و بارها زیر گوشم زمزمه کرده بود دوستم دارد. از پنجره به بیرون نگاه کرد. بعد رو به من گفت: «یالا! عجله دارم.»

عکس‌ها را از جیبم درآوردم و گذاشتم روی میز، جلواَش. گفتم: «همه‌ش همین‌هاس.»

عکس‌ها را یکی‌یکی نگاه کرد و بعد خیره شد به من. گفت: «خوب دیگه. حرفی داری بزن می‌خوام برم!»

از پنجره به بیرون نگاه کردم. تویوتای سفید داشت جایی لابه‌لای ماشین‌هایی که به‌ردیف کنار خیابان توقف کرده بودند، پارک می‌کرد. شنیدم گفت: «چیزی می‌خواستی بگی؟ حرف بزن!»

دست‌هایم را دور فنجانم، که سرد شده بود، حلقه کردم. گفتم: «فقط می‌خواستم بگم همه‌ش همین‌هاس.»

صندلی‌اش را عقب داد و بلند شد. نگاهش نمی‌کردم. با این حال می‌دانستم هنوز جلواَم،‌ آن‌طرف میز،‌ ایستاده و زل زده به من. تا اینکه صدای قدم‌هایش را روی سنگفرش شنیدم. سرم را بلند کردم. مقابل در، دستگیره را گرفت. منتظر بودم آن را پایین بدهد، اما همچنان توی دستش نگه داشته بود. کمی بعد در را باز کرد و بیرون رفت. وقتی آهسته به سمت ماشین قدم برمی‌داشت، پیشخدمت را صدا زدم و پول نسکافه را حساب کردم.

چند دقیقه‌ی بعد داشتم آهسته مقابل ویترین مغازه‌ها قدم می‌زدم.  

□□□


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۱
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب