آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » مثبت، منفی (سمانه خادمی)

مثبت، منفی (سمانه خادمی)

سمانه خادمی : موهای بلوندش را گذاشت پشت گوشش و مقنعه‌اش را کشید جلوتر. صندلی را کشید سمت من و نشست روبه‌رویم. لیوان چای را داد دستم. گفتم: «حالا چرا اینقدر طول کشید؟» گفت: «دو ساعت هم نشده هنوز.» سرم حسابی درد گرفته بود. هرجور فکر کردم یادم نیامد کی ممکن بود حواس پرتی کرده […]

مثبت، منفی (سمانه خادمی)

سمانه خادمی :

موهای بلوندش را گذاشت پشت گوشش و مقنعه‌اش را کشید جلوتر. صندلی را کشید سمت من و نشست روبه‌رویم. لیوان چای را داد دستم. گفتم: «حالا چرا اینقدر طول کشید؟»

گفت: «دو ساعت هم نشده هنوز.»

سرم حسابی درد گرفته بود. هرجور فکر کردم یادم نیامد کی ممکن بود حواس پرتی کرده باشم  و بدون دستکش، دست به  خون یا سرم زده باشم. تا همین دیروز که سر مثبت شدن من تو آزمایش‌های دوره‌ای، شادی گفت بروم اتاقش، حتی فکرش هم به سرم نزده بود. گفتم: «آدم به خودش می‌گه چرا الان؟ چرا حالا که پای یکی دیگه وسطه؟»

گفت: «هنوز که هیچی معلوم نیست. بذار ببینیم چی می‌شه»

گفتم: «قرص سردرد داری؟»

از پشت میز بلند شد و رفت سر کیفش یک ورق قرص ژلاتینی قرمز درآورد و آمد سمتم. گفتم: «حالت تهوع دارم شادی.»

گفت: «با چایی نخور بذار برات آب بیارم.»

از در که رفت بیرون سرم را گذاشتم روی دستم. توی دلم رخت می‌شستند. چیزی مثل نبض توی سرم می‌زد. دوباره در ذهنم دنبال روزی گشتم که ممکن بود آن بلا سرم آمده باشد.  انگار ذهنم پاک شده بود. فکر کردم اصلا خوشی به من نیامده برای اولین بار همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت که یکدفعه این موضوع پیش آمد. شادی که برگشت لیوان آب را داد دستم و گفت: «ده دقیقه دیگه می‌برمشون روی ژل.»

گفتم: «حساسیت تستش چقدره؟»

گفت: «صد در صد. مثبتش مثبته، منفیشم منفی.»

چیزی نگفتم مدام چهره حامد جلوی چشمم بود. اگر قرار بود مثبت باشم باید زودتر از همه به او میگفتم. توی ذهنم حساب و کتاب کردم. از آنجایی که آزمایش دوره‌ایِ شش ماه پیشم منفی شده بود، پس هرچه که بود باید در این شش ماه اتفاق افتاده باشد. یاد کلاس‌های ویروس‌شناسی افتادم سعی کردم سیر بیماری را در ذهنم مرور کنم که شادی گفت: «راستی چی شد این ماجرای سختی کار؟»

گفتم: «هیچی بابا رو هواست. فقط هی تجمع و بیانیه.»

گفت: «امیدی هم هست؟»

گفتم: «ولش کن شادی، ده دقیقه نشد؟»

از جایش بلند شد رفت سمت دستگاه و ایستاد بالای سرش. منتظر ماند تا ثانیه‌های پایانی طی شوند. گفت: «به حامد که هنوز چیزی نگفتی؟»

گفتم: «نه بابا خواستم مطمئن بشم بعد.»

گفت: «خوب کردی. مَرده دیگه؛ یه وقت فکر و خیال می‌کنه.»

چراغ دستگاه انگار خیال سبز شدن نداشت شادی همانطور که آنجا مانده بود و به من نگاه می‌کرد گفت: «حالا اینم بازی درآورده واسه ما»

گفتم: «تموم شده؟»

گفت: «آره ولی یه موقع‌هایی درش اینجوری گیر می‌کنه. حالا آدم منطقی هست؟»

گفتم: «کی؟ حامد؟ آره … ولی… این موضوع خیلی فرق می‌کنه.»

حالا که به حامد فکر می‌کردم، یک‌دفعه برایم غریبه شده بود. تا قبل از آن آنقدر همه چیز خوب پیش رفته بود که فرصت نشده بود به چیزهای دیگر فکر کنم. با خودم گفتم آدم هر چقدر هم منطقی باشد این شرایط فرق می‌کند. حرف یک عمر دردسر و مصیبت بود. شادی گفت: «یه بار یکی از بچه‌ها همینطوری شد. شنیدی قضیه‌اشو؟»

یک قرص ژلاتینی درآوردم و گذاشتم روی زبانم. گفتم: «نه کی؟»

 لیوان آب را که بردم سمت دهانم صدای باز شدن درِ دستگاه بلند شد. از همان بالای لیوان، به شادی نگاه کردم که نمونه ها را درمی آورد. همانطور که سرش پایین بود گفت: «فکر نکنم بشناسی خیلی وقته از اینجا رفته.»

گفتم: «مثبت شد؟»

گفت: «خودش نه ولی نامزدش مثبت بود. طفلک پسره خودشم نمی‌دونست. اینجا فهمید.»

گفتم: «دختره چکار کرد؟»

شادی رفت نشست پشت میزی که تانک روی آن بود. از این که آنقدر با آرامش کار می‌کرد دیوانه می‌شدم. گفت: «کاری نکرد ولی فکر کنم پسره خودشو کشید کنار.»

سعی کردم آن صحنه را جلوی چشمم مجسم کنم. لحظه‌ای که پسره به دختره گفته پاشو از زندگیش می‌کشه بیرون، ولی هرچه فکر کردم نتوانستم عکس‌العمل دختر را در آن لحظه تجسم کنم. گفتم: «تو از کجا می‌دونی؟ شاید این‌طوری به شما گفته.»

گفت: «منظورت چیه؟»

گفتم: «چه می‌دونم شاید خواسته عذاب وجدان نداشته باشه.»

شادی که زل زده بود به من، ابرویش را بالا انداخت و شروع کرد به «لود کردن» نمونه‌ها روی ژل. بعد یک‌دفعه پرسید: « رابطه هم داشتید؟»

گفتم: «ما عقدیم شادی.»

گفت: «می‌دونم. منظورم اینه که محافظت شده بوده؟»

چیزی نگفتم. دوست نداشتم در مورد این مسائل به کسی جواب بدهم. حتی اگر مثبت می‌شدم هم، دیگر برای این حرف‌ها خیلی دیر بود. دلم نمی‌خواست به لحظه‌ای فکر کنم که باید برای حامد توضیح می‌دادم اوضاع از چه قرار است. برخورد خانواده‌اش را هم نمی‌توانستم پیش بینی کنم. اصلا لازم نبود کسی غیر از خودش بفمد. بعد با خودم گفتم آدم‌ها در شرایط سخت خودشان را نشان می‌دهند حتی ممکن بود این رابطه به هم بخورد. اگر من جای حامد بودم چکار می‌کردم؟ در مورد او قضیه فرق می‌کرد. اگر قرار بود حامد مثبت شده باشد حتما باید جایی پایش لغزیده باشد درحالی که آلودگی من شغلی بود. یکهو از شغلی که داشتم بدم آمد؛ از این که مجبور بودم هر روز با آن همه نمونه مریض سر و کار داشته باشم حالم به هم می‌خورد. حس کردم خودم را قربانی کسانی کردم که حتی من را نمی‌شناختند. حالت تهوع امانم را بریده بود. شادی که داشت نمونه‌ها را به نوبت روی ژل لود می‌کرد، همان‌طور که سرش پایین بود پرسید: «یادت نمی‌آد هیچ‌وقت سرم ریخته باشه رو دستت؟»

گفتم: «نه اصلا. من خیلی حواسم هست.»

” به چشمت چی؟ چیزی تو چشمت نپریده؟»

سوال خوبی بود. برای من که از عینک زدن متنفر بودم، همیشه ممکن بود چیزی به چشمم پریده باشد و نفهمیده باشم. خودم را کشیدم سمت میز شادی و زل زدم به حباب‌های کوچک محلول، که اطراف الکترودها یکی یکی تشکیل می‌شدند و می‌ترکیدند. لکه‌های آبی داشتند به آرامی روی ژل حرکت می‌کردند. گفتم: «تو خودت چی فکر می‌کنی؟ چقدر احتمالش هست؟»

گفت: «چی بگم والا، توکل به خدا»

گفتم: «اگر مثبت بشم هیچ وقت نمی‌بخشمش. خدا رو می‌گم.»

شادی که کارش تمام شده بود از بالای عینکش نگاهی به من انداخت و دسته برگه‌ای را از روی میزش برداشت و همان‌طور که آنها را زیر و رو می‌کرد، گفت: «اینم یه نیم ساعتی طول می‌کشه.» بعد انگار چیزی به فکرش رسیده باشد ادامه داد: «کار ما همینه آرزو؛ من حداقل بیست ساله که دارم همین کارو می‌کنم.»

گفتم: «به خطرش نمی ارزه شادی. قبول کن.»

گفت: «بالاخره یکی هم باید باشه که به این چیزا فکر نکنه.»

چشمانم را بستم و لیوان آب خنک را چسباندم به پلک‌هایم. گفتم: «تولد بیست و هفت سالگی مارو ببین.»

از جایش بلند شد و همان‌طور که یک دستش را می‌گذاشت روی شانه‌ام، رفت پشت سرم و گفت: «سرت بهتر نشد؟»

گفتم: «یک‌کم، ولی هنوز تهوع دارم»

گفت: «چرا این‌جوری می‌کنی تو با خودت؟»

چشمم را باز کردم؛ آمد جلوی صندلی‌ام روی دو زانو نشست و گفت: «ببین آرزو جان اصلا بگیریم تو مثبت هم باشی، تهش اینه دیگه نه؟» اشک توی چشم‌هایم جمع شد؛ لبم را گاز گرفتم تا بغضم نترکد ادامه داد: «یه دقیقه به من گوش کن عزیز من.»

دستم را گرفت توی دستش: « الان می‌شه کنترلش کرد. اصلا به اونجاها نمی‌کشه.»

گفتم: «اینارو می‌دونم ولی چرا من؟» بغضم ترکید و نتوانستم خودم را کنترل کنم؛ اشک‌هایم پشت سرهم می‌آمدند. گفتم: «تو اینارو می‌گی ولی زندگی آدم یهو زیر و رو می‌شه.»

گفت: «به خدا سخت می‌گیری. قرار نیست چیزی تغییر کنه.»

گفتم: «هیچ چی مثل قبل نمی‌شه. حامدو چی‌کار کنم؟ اون چه گناهی کرده؟»

بیشتر از آن نمی‌توانستم حرف بزنم سرم را گذاشتم بین دست‌هایم. از شرایطی که در آن گیر افتاده بودم بدم می‌آمد. فکر کردم اگر مثبت شدم خودم فردا به حامد زنگ می‌زنم و تمامش می‌کنم. می‌توانم از ایران بروم. می‌روم جایی که هیچ‌کس من را نشناسد. حوصله ترحم دیگران را هم نداشتم. با خودم گفتم به مادرم بگویم م‌یخواهم درس بخوانم. اصلا به حامد هم نمی‌گفتم اوضاع از چه قرار است. می‌گفتم ما به هم نمی‌خوریم و تمام. این وسط نمی‌دانستم تکلیف آن همه نقشه و برنامه‌ای که برای آینده کشیده بودیم چه می‌شود. یک‌دفعه چیزی از ذهنم گذشت. نکند در این مدت او را هم آلوده کرده باشم. مغزم داشت می‌ترکید. شادی از جا بلند شد و رفت سمت تانک و آن را خاموش کرد. با دستکش ژل را از داخل آن برداشت و رفت کنار محفظه‌ای که انتهای اتاقش بود. من از جا بلند شدم و رفتم کنارش ایستادم. نزدیک بود همانجا بالا بیاورم. شادی ژل را گذاشت داخل محفظه و دستکش‌هایش را انداخت دور. بعد نشست پشت کامپیوتر کنار محفظه و برنامه‌ای را باز کرد. صفحه سیاهی روی مانیتور باز شد. پشت سر هم چند دکمه را زد که همان باعث شد یک سری نقاط نورانی روی صفحه سیاه ظاهر شوند. نقاطی که توی آن سیاهی صفحه، مثل ستاره می‌درخشیدند. شادی دستش را گذاشت روی یک نقطه و آن را با نقطه‌ای دیگری سنجید. بعد به برگه‌ای که جلویش بود نگاه کرد و دوباره زل زد به مانیتور. همه توانم را جمع کردم و گفتم: «چی شد شادی؟»

اخم‌هایش توی هم بود، برگشت به من نگاه کرد و گفت: «یه دقیقه صبر کن.» دوباره به لیستش نگاه کرد و بعد رو کرد به من و گفت: «خدا نکشدت این‌قدر منو ترسوندی. منفی شدی دختر.»

گفتم: «جونِ من راست می‌گی ؟منفیِ منفی؟»

گفت: «گم شو دروغم چیه؟ شیرینی می‌گیرم ازت.»

خندیدم؛ شادی هم لبخند زد. بی‌هوا گوشی‌ام را از جیبم درآوردم تا به حامد زنگ بزنم. شادی دوباره چشم دوخت به صفحه مانیتورش و چند نقطه دیگر را با برگه‌های توی دستش مقایسه کرد. گفت: «امروز همه منفی بودن.»

گفتم: «ببخش اگر حرفی زدم.»

از جا بلند شد و دستکش دیگری دست کرد و رفت سر محفظه و در آن را باز کرد. ژل را از داخل آن درآورد و انداخت توی سطل مخصوصی که زیر محفظه بود. دستکشش را که درمی‌آورد، در حالی که لحنش جدی شده بود گفت: «حواست باشه در مورد امروز به حامد چیزی نگی. لزومی نداره مردم این چیزا رو بدونن.»


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۱
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب