آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » عجیب‌ها و غریب‌ها (بهمن نمازی)

عجیب‌ها و غریب‌ها (بهمن نمازی)

بهمن نمازی : آنچه می‌دانم این است در ابتدا اول آدم که زاده شد از جوهره فراموشی بود، پس تا چشم گشود خود را در جهانی عجیب یافت. همچون چهار پا به دنبال این جهان دوید. آنچه در این جهان لمس کرد عجیب بود و آنچه دید عجیب بود. چون بر دو پا ایستاد بر […]

عجیب‌ها و غریب‌ها (بهمن نمازی)

بهمن نمازی :

آنچه می‌دانم این است در ابتدا اول آدم که زاده شد از جوهره فراموشی بود، پس تا چشم گشود خود را در جهانی عجیب یافت. همچون چهار پا به دنبال این جهان دوید. آنچه در این جهان لمس کرد عجیب بود و آنچه دید عجیب بود. چون بر دو پا ایستاد بر جمودی عجیب قرار گرفت، پس آن را عجیب نامیدند. عجیب از تخمه‌ای بود و نژادی، از مادری زاده شده بود و تنی داشت و تن پوشی، اما دوم انسان همان دم که چشم گشود بی‌نام زاده شد. گویا بر زمین می‌خزید یا بی آنکه بداند می‌دوید و بی آنکه بخواهد می‌نشست و بی آنکه فکر کند در اندیشه دیگری بود، پس وی را غریب نامیدند و غریب قرین نادیدنی عجیب شد. از عجیب هفت نژاد بر زمین فرود آمد به رنگ‌های مختلف اما غریب در هر رنگ و هر گوشه‌ای از این خاک تنها سایه‌ای سیاه بود. از این روست که می‌گویند عجیب به رنگ‌های مختلف است اما غریب همه یک رنگ است. چرا که عجیب طیفی از رنگ‌های خورشید است و از این رو برخی عجیب را فرزند خورشید نامیدند وغریب همه از جنس سایه است و بین این عجیب و غریب مرحله‌هاست که بر این مرحله‌ها عوامل بیشمار می‌گردد و جهان‌های بسیار.

آنچه در یاد دارم این است. زمین درد می‌کشید، برآماسیده بود. بذر کوچک در بطن‌اش سنگین نشسته بود و گویی تندتر از همیشه به گرد خویش می‌چرخید. جوانه‌ای کوچک سربرآورد و تاکی استوار شد، نه دست سرد خزان به برگ‌هایش نقش زردی می‌زد و نه باد بهاری می‌توانست آن را سبزتر از آنچه بود بکند. تاک دیوا‌ه وار اوج می‌گرفت. بر همه سروهای عالم چنگ انداخته بود. بر تمامی دیوارهای گلین حرکت می‌کرد. از چهار جهت می‌گسترد و من به دنبال تاک می‌خزیدم. نه صدای رنج‌ام را کسی می‌شنید ونه درد نادانی‌ام به کلام می‌آمد تا بپرسم به کدامین گناه چنین به خاک و سنگ کشیده می‌شوم و این چنین به ماه و گیاه می‌آویزم و این درد که می‌کشم، این درد خزیدن از چیست و این مرد که مقابلم ایستاده، این مرد بلند بالا و فراخ سینه که با نگاهی بغض‌آلود به من و تاک می‌نگرد کیست. این مردی که با وحشت به عقب گام بر می‌دارد، این که من آن را عجیب دیدم و همان دم غربت او، آخر او و انتهای فرمانراویی‌اش شدم.

تمام خاک پارس پر از ساعت‌هایی با عقربک‌های شکسته است که هر کدام بر عددی خاموش مانده‌اند. ساعت‌ها در دخمه‌هایی در کنار هم غنوده‌اند، گویی قرن‌هاست در جهانی ساکن و بی زمان، سرگردان رها شده‌اند. سرزمین پارس، سرزمین ساعت‌هاست. با عقربک‌هایی که بر گرد اعصار و قرون کهنه می‌گردند و هر کدام از عجیب‌ها یک یا چند از این ساعت‌ها به همراه دارند پس در روزهایی زندگی می‌کنند که دروغ است. در زمان‌هایی می‌چرخند که دروغ است و در دهلیز رخدادهایی گمگشته سرگردانند، گویی به نفرین فرمانروای زمان بیکران دچار گشته‌اند.

برعکس شما آدمیان که گویا با خود سخن می‌گویید، سایه‌ها همیشه خاموشند. زبانی برای سخن گفتن با هم ندارند. شاید گاهی زیر لب با خود سخن می‌گویند، گاهی در لحظه‌ای که عجیب‌ها در غفلتی آنی غوطه‌ورند، غریب‌ها صدای سخن هم را می‌شنوند. از آنچه شبی سایه‌ای با خود می‌گفت شنیدم که زمان بیکران پادشاه و خداوندگار سایه‌هاست. او سیاه، تاریک و مملو از لکه‌های ریز نورانی است که به چشم نمی‌آیند. روزی مفتون غفلت خود شد، چنان مجذوب که در پوست خود می‌خزید و در سیاهی شفافش غوطه می‌خورد. آن فرمانروای قیرگون جهان ساکن لحظه‌ای در غفلتش غرق شد. رویای مشوشی دید. اجرام از وی جدا می‌شدند و در مسیرها فرو می‌افتادند چونان بنای عظیم پارس که شبی ولوله در آن افتاد و سنگ‌ها در اعماق تاریکی می‌لغزیدند و در جاده‌های تاریک، عاشقانه به هم خیره می‌شدند، از این جذبه اوج می‌گرفتند و به سماع و رقصی مجذوبانه خود را وامی نهادند که آن جهان به نگاه زمان رویت شد و او از رویای آشفته‌اش هراسناک برخاست. پس از آن هرگز به آنچه بود برنگشت، چراکه کابوسی دیده بود و چون کابوس به یادش می‌آمد، پس صاحب خیال شد و دریافت که ذهن دارد و آن خواب مشوش ذهن او را می‌آزرد، پس ذهن خویش را بسان توده‌ی آماس‌کرده چرکینی دید که او را آزار می‌دهد. در بیماری به دنبال دارو گشت. حفره‌های تاریکی در آن توده چرکین یافت. پس حفره‌ها رویت شدند و فراموشی نام گرفتند. پس از آن چون سپاهی از ذهن زمان بر زمین تاختند.

آدمیان در جهان فراموشی گم گشته‌اند و همان دم سایه‌ها، این مخلوقات غریب پا به جهان گذاشتند تا به مجازات غفلت او، گرد هر انسانی چنبره بزنند و به دنبال او بر خاک کشیده شوند، چه بر خاک سرد و تاریک مذبح و چه بر گلستان. اجبار در سفر و نتوانستن، نزاییدن، سترون بودن، نخواستن، این همه خار و گلزار را بر غریب یکسان می‌کند و کشیده شدن دردناک است. سایه رنج می‌کشد از این شتاب هراسناک به سوی مقصدی که نمی‌داند کجاست. ذهن زمان این مقصد را غایت خواند و عشق زمان بر این غایت پرده فراموشی کشید. او از خود بی خبر است و مخلوقات ذهن در جنبش او ما سایه‌ها هستیم بی خبر از خویش و آشفته. و این مرد، این مرد که پیش از اینکه به دنیا بیاید من سایه‌ای گسترده در جهان رویای او بودم و این مرد که در من گم شده بود و خسته به هر سو می‌دوید و من نگران که به کجا خواهد رسید در این مغاکی که منم، به کدام پناهگاه؟

و او از خواب آشفته پرید.  نمی‌توانست هول و اضطرابی که از من، سایه بی‌پناه تاک بر وی افتاده بود درک  کند. تاکی که پنجه‌های فولادینش را در کاخ سنگی او فرو برده و دیوارها را بیرحمانه در چنگال خویش می‌فشرد. دیوارها آرام به هم می‌رسیدند و او از هول خفگی  فریاد می‌کشید. پس خواب‌گزاران را فرا خواند. طولی نکشید که آنان آشفته از هر سوی به گرد او جمع شدند. پس رو به سوی آنان چشم دراند و فریاد کشید و گفت: «گوش کنید‌ ای کاهنان،‌ ای شما که از زرهای ما مدارج عالی کسب کرده‌اید و‌ ای شما که قدرت و شوکت ما را بی واسطه احساس کرده‌اید در تعبیر این خواب دقت کنید. کاهل نباشید. حاشا که کاهلی فرومایگی‌ست و زنهار که بسیار فرومایگان را ما از لب شمشیر آب داده‌ایم. من مردی در آستانه فرمانروایی جهان، مردی که همه شورهای جوانی را از سر گذرانده و به نهایت کمال یک فرمانروا رسیده، میان دیوارها ناتوان مانده بودم و این درست موقعی بود که می‌خواستم از اتاق قصر بیرون بروم اما ساقه‌ها از دیوارها بیرون می‌آمدند و دیوارها حرکت می‌کردند. می‌خواستند به هم برسند، چندان که من از هر دیوار به دیوار مقابل پناه می‌گرفتم تا لختی درنگ کرده و با خود گفتم چرا باید من مردی این چنین قدرتمند، مردی که مرزها را به هم رسانده، رودها را به هم  متصل کرده و از آن دریاها ساخته و صدها هزار غلام حلقه به گوش در شهرهای دور دارد نتوانم دیواری را خراب کنم. چرا باید برای گذشتن از دیوارها نیاز به در داشته باشم؟ در برای من نیست، بلکه برای طبیعتی بسیار فروتر بر دیوار تعبیه شده و این عمل نمادین از این جهت صورت گرفته تا مردهایی چون من وقتی می‌خواهند از حصار خارج شوند با دیدن درها به یاد رعایا بیفتند یعنی بیچارگانی که برای خارج شدن از حصارها به درها محتاجند. پس کلنگ را خواستم و کلنگ به دستم آمد و این برای من عجیب نیست حتی اگر در زمان بیداری اتفاق بیفتد چون بسیار زمان‌ها خواستم و همان دم گرفتم. پس شروع به کندن دیوار کردم. چند بار کلنگ بر زمین گذاشتم و به عقب نگاه کردم تا دیوار را می‌کندم دیوار مقابل آرام‌تر به جانب ما حرکت می‌کرد، پس ضربات را شدت دادم چونان که هر دم منتظر بودم تا فرو ریزد. روزها کندم. گاهی از حفره‌ای که کنده بودم بیرون می‌آمدم و می‌دیدم که دیوار کندتر به جانب من گام بر می‌دارد، گویی که از اولین پتکی که من زدم تا آخرین یک قدم بیشتر بر نداشتم. شما خوب می‌دانید که این برای ما عجیب نیست چون در بیداری نیز چنین بوده است. کدام سد، کدام دیوار، کدام قدرتی به جانب ما آمده و توانسته که بماند، ببالد. که در مقابل ما ایستاد که ما سر آن ایستاده را به زمین نساییدیم پس بر ترس خود که چون نفرینی بد نهاد از جانب اهریمن آمده بود غلبه کردیم و با شدت بیشتر دوباره دیوار را شکافتیم، حتی به غلبه بر دیواری که به سویمان می‌آمد فکر نمی‌کردیم چون از آن حفره برای ما قابل رویت نبود و خستگی آنچنان که باید در وجود ما رخنه نکرده بود و شما دانایان قوم تک تک شهادت می‌دهید که در طی این سال‌ها هرگز خستگی بر ما غلبه نکرده است اما این چه گونه دیواری بود که فرو نمی‌ریخت. این ساده‌ترین سؤالیست که شما باید پاسخ بدهید. ما به اهریمن فرصت ندادیم که تخم تیرگی بر سرشت ما بپاشد و بر گناه بدبینی‌مان بیالاید، پس کلنگ را بر زمین گذاشتیم. چرا باید مردی این چنین قدرتمند برای فرو ریختن دیوار به واسطه نیاز داشته باشد. این سوال در بیداری زودتر به فکر ما می‌رسید تا در خواب. کدام یک از شما می‌تواند امروز در مقابل من ادعا کند که واسطه انجام کاری بوده است؟ شما همه در حین انجام وظیفه نه ابزار و وسیله ما که خود ما بوده‌اید، پس با مشت به دیوار کوفتم. هر مشت یک زررع در دیوار نفوذ می‌کرد و ما آن دیوار را کوفتیم و کندیم به عظیم مسافتی که به شماره و حساب نیامد اما فرو نریخت. پس خواستیم تا به عقب برگردیم به اتاق قصر خودمان و اولین کلنگی که بر دیوار زدیم اما روبروی ما حفره‌ای مهیب دهان گشوده بود که گریختن از آن امکان نداشت. سلطانتان به هر گوشه‌ای از دیوار می‌خزید و از مار و موش پست‌تر شده بود. لباس شاهی بر تن ما جز ژنده پاره‌ای نبود و پاپوش ما پاره پاره و از خون رنگین شده بود. گوشه‌ای نشستیم. سایه‌ای خنک و آرام بر سر ما افتاد، سر بلند کردیم، سایه همان دیواری بود که از آن گریخته بودیم و از آن سایه  انگورهایی به جانب ما گرفته می‌شد که هر دانه‌اش چون یاقوت می‌درخشید. دیوار بر سر ما دست محبت گسترده بود و پادشاه مقتدر شما چونان کودکی که سحرگاهان گرسنه به مادر خود عرض نیاز برد، به خوشه انگوری عرض نیاز برده بود. به هر سو که می‌نگریستم جز حفره‌ای تاریک نبود که بر دیواره‌های مرطوب آن سایه‌های خرد تاک، گستاخانه حضور مخملین خود را گسترده بود و من به آن حفره سیاه می‌نگریستم که لحظه به لحظه عمیق تر می‌شد.»

خواب‌گزاران به شور نشستند.  کلام این عجیب‌ها که دیدم برای آن غریبی که من بودم جز پچ پچ گنگی نبود. پیش از آنکه او به دنیا بیاید و پیش از آنکه بخواهد من چون خواست او، سایه او در تن آستیاگ بالیدم و به جای او چیزی را خواستم که او از خواستن آن عاجز بود و این شد که او سال‌ها بعد خواست تا خواست مرا تکرار کند و اینگونه است که گاهی غریب‌ها خواست عجیب‌ها و سرنوشت آن‌ها را رقم می‌زنند.

من سایه کوروش فرزند کمبوجیه و ماندانا هستم و از میان پی‌ها و ستون‌های فرو ریخته بر شما  غریب‌ها می‌نگرم که چه غریبانه دراین عجیب سرگردانید. 


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۰
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب