آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » روایت نابهنگام مَردی که مُرده بود (مرتضی برزگر)

روایت نابهنگام مَردی که مُرده بود (مرتضی برزگر)

مرتضی برزگر : کلیدها و موبایل‌هام را دادم به نگهبان جلوی در کلانتری. سرباز کچلی که فانوسقه‌اش را سفت بسته بود دور کمرش، پرسید: «چی کار داری؟»  گفتم: «اومدم نامه بگیرم برای پزشکی قانونی» جوری نیشخند زد که دلم ریخت. یک کارت کهنه داد دستم. آن‌قدری رنگ و رو رفته بود که شماره‌اش معلوم نمی‌شد. […]

روایت نابهنگام مَردی که مُرده بود (مرتضی برزگر)

مرتضی برزگر :

کلیدها و موبایل‌هام را دادم به نگهبان جلوی در کلانتری. سرباز کچلی که فانوسقه‌اش را سفت بسته بود دور کمرش، پرسید: «چی کار داری؟»

 گفتم: «اومدم نامه بگیرم برای پزشکی قانونی»

جوری نیشخند زد که دلم ریخت. یک کارت کهنه داد دستم. آن‌قدری رنگ و رو رفته بود که شماره‌اش معلوم نمی‌شد. گذاشتم‌اش تو جیب پیراهنم. نگاهم افتاد به خط شوره‌ای که مثل برق، سیاهی پیراهنم را نصف کرده بود. چند باری ناخن کشیدم روش. فایده‌ای نداشت. تورج آمد کنارم و دستم را گرفت. «یک کم جمع و جور کن خودتو تا تکلیفمون مشخص شه. ببینمت! خوبی تو؟»

سرم را به آرامی تکان دادم. نای راه رفتن نداشتم و چشم‌هام سیاهی می‌رفت. روی اولین صندلی پلاستیکی آبی، نشستم. سینه‌ام خس خس می‌کرد. به‌زور چند تا سرفه محکم کردم تا هر چی توی حلقم بود، بیاید بیرون. با لب آستینم، دماغ و دهنم را پاک کردم و سرم را آوردم بالاتر. رنگ سبز دیوارها پوتین شده بود و تو چشمم می‌کوبید.

 بلند گویی که انگار به سقف کلانتری چسبیده بود، یک چیزی گفت. یک چیزی که نفهمیدم. تا صدا بخواهد از آن ته برسد، یک همهمه گنگ می‌شود. مردی که جلویمان نشسته بود، از جاش بلند شد. پا تند کرد سمت یکی از میزهای چوبی ِقهوه‌ای که عین واگن‌های قطار، به هم چسبیده بودند. عین واگن‌های قطار هم که نه، شکل سنگرهای جبهه، برای درجه‌دارهایی که پشت‌اش پناه گرفته بودند، از آدم‌ها، دزدها، جانی‌ها و بدبخت‌ها. بقیه سالن صندلی بود و تک و توک آدم‌هایی که انگار با میخ، پرچ‌شان کردند روی آن‌ها.

«تو می‌تونی ببینی روی اون تابلوها چی نوشته؟ همونا که جلوی اون درجه دارهاست؟»

حواسش نیست. جوابم را نمی‌دهد. بلند می‌شود و راه می‌افتد به یک طرف دیگر که چند تا سرباز ایستاده‌اند. باد پنکه که سمت ما می‌چرخد، سگ لرز می‌زنم و دستشویی‌ام می‌گیرد. پاهام را ریز ریز تکان می‌دهم بلکه بند بیاید. یاد دیشب می‌افتم. یاد پرستاری که آمده بود سوند را جدا کند. من را ندید. شاید هم دید و محل نداد. همه دستگاه‌ها را که جدا کرد، آمد پایین پای تارا. کیسه‌ای که به سوند وصل بود را بالاتر گرفت. چند قطرهء زرد، از توی لوله ریخت داخل کیسه. به پرستاری که کنارش ایستاده بود گفت: «اینم شاش آخرش. شاشید به این دنیا و آدماش و خلاص»

نمی‌توانستم روی پاهام بایستم.

تورج گفت: «انقدر پاهات رو تکون نده. لغمه گرفتیم»

گفتم: «دست خودم نیست.»

دستش را گذاشت روی پام و محکم نگه داشت. یک نفر را با لباس آبی روشن از جلوی ما رد کردند. وقتی می‌آمد، همهمه گنگی توی سالن بلند شد. پشت‌بندش، چند نفر فحش می‌دادند و یک زن، زاری می‌کرد. تارا هم یک لباس این رنگی تنش بود که بردندش سی‌سی‌یو. جنازه‌اش را که نشانم دادند، همه سینه‌اش کبود بود و لکه‌های درشت بنفش داشت. انگار همه تنش را عکس لاک پشت خالکوبی کرده باشند. مادرش که جنازه را دید، جیغ بلندی زد و خورد زمین.

«بلند شو. می‌گن باید بریم اون سمت»

زیر بازویم را گرفت و کشید بالا. تا جلوی میز، دو سه باری پام به صندلی‌ها گیر کرد. پشت میز، یک سرگرد میانسال درشت هیکل نشسته بود و با دقت چیزی را روی یک کاغذ کوچک زرد رنگ یادداشت می‌کرد. نوری که به درجه‌هاش می‌خورد، مثل تیر توی چشم‌هام فرو می‌رفت. همان‌طور که سرش پایین بود، گفت: «فرمایش؟»

دست‌هاش از نوشتن نمی‌ایستاد. تورج گفت: «از بیمارستان گفتند نامه بگیریم برای کالبد شکافی.»

از بالای عینک دور‌گردش، نگاهی به ما انداخت. پرسید: «کدومتون خانواده درجه یک مرحوم هستید؟»

هر دویمان گفتیم: «من.»

تورج گفت: «خواهرم بوده جناب سرهنگ.»

به من نگاه کرد و پرسید: «شما چی می‌گی پس؟»

زیر لب جوری که صدام توی سالن نپیچد، گفتم: «همسرم بوده»

مردمک چشم‌های قهوه ای سرگرد، یک لحظه بازتر شد. «زنت بوده؟ راستی؟ سنی نداری که!»

سرم را که تکان دادم، نفس عمیقی کشید. دو تا کاغذ بازپرسی گذاشت روی میز. «شرح ماجرا را بنویسید و بدید سروان موسوی.»

یکی از برگه‌ها را هل داد سمت تورج. پرسیدم: «شرح چیو؟»

«هر چی که باعث فوتش شده. آب، غذا، مریضی، دعوا، کتک، هر چی»

تورج برگه را برداشت و دو تا صندلی آن طرف‌تر نشست. آهسته گفتم: «نمی‌شه بدنش رو تکه تکه نکنن؟»

پرسید: «از چیزی می‌ترسی؟کاری کردی؟»

صدای دعوای یک زن و مرد توی کلانتری پیچید. زن داد می‌کشید و به یکی از درها مشت می‌کوبید. چند نفری هم سعی می‌کردند دست‌های مرد را نگه دارند. صدای مشت‌ها و داد‌ها پتک شده بود و مغزم را سوراخ می‌کرد. نفسم بالا نمی‌آمد.

تازه تارا را رسانده بودم بیمارستان. دکتر گفت: «چیزی نیست، ترسیده. یکی دو تا آرام‌بخش می‌زنیم بهش تا نفسش راحت‌تر بالا بیاد.»

چند دقیقه بعد یک پرستار فرستاد دنبالم. گفت: «بیا اینجاها را امضا کن، باید بره سی‌سی‌یو. اکسیژن که بهش وصل کنند، نفسش منظم‌تر می‌شه.»

پشت شیشه قدی ایستاده بودم و توی سی‌سی‌یو را نگاه می‌کردم. یکی از پرستارها خم شد. می‌خواست سوند بزند. تارا با آن چشم‌های میشی کوچکش به من زل زده بود که یک‌دفعه همه دستگاه‌ها بوق کشید. صورت تارا سیاه شد. چند تا پرستار دویدند سمت تخت. یکی پرده پنجره را کشید. از توی سی‌سی‌یو سر و صدا می‌آمد و می‌دیدم که سایه پرستارها چطور این طرف و آن طرف می‌رود. دلم می‌خواست بروم آن تو که یکی از پرستارها دوید بیرون و چند باری با مشت کوبید توی در اتاقی که همان کنار بود. مرتب داد می‌زد: «دکتر رستگاری. کد بلو داریم. عجله کنید»

نمی‌دانستم چه اتفاقی دارد می‌افتد. فقط یادم هست چند دقیقه‌ای طول کشید که دکتر آمد بیرون و همان‌طور که داشت دکمه‌های روپوشش را می‌بست، دوید داخل سی‌سی‌یو.

«بشین آقا. بشین که کار بقیه هم راه بیفته»

روی نزدیک‌ترین صندلی نشستم. به تورج نگاه کردم که داشت تند تند برگه را پر می‌کرد. نمی‌دانستم دقیقاً چی باید بنویسم یا تورج دارد چطور تعریف می‌کند. سعی کردم فکرم را جمع کنم و همانطور که پای راستم را ریز ریز تکان می‌دادم، نوشتم: «تازه با مادرش آمده بودند خانه. داشت لباس‌هاش را عوض می‌کرد که چند تا رد قرمز شاخه‌ای روی سینه‌اش دیدم. انگار که عکس ریه‌اش افتاده باشد روی سینه‌هاش.»

بعد نوشتم که چطوری آوردمش بیمارستان. که حالش توی راه خوب بوده. که قرار گذاشته بودیم فردا بزنیم به جاده. دوباره دستشویی‌ام گرفت. کمی این پا و آن پا کردم. تورج ایستاده بود جلوی یک میز دیگر. آرام آرام تا جلوی آن میز خودم را کشیدم و برگه‌ام را گذاشتم روی برگه تورج. چند دقیقه‌ای طول کشید که سروان برگه‌ها را بردارد. موقع خواندن، چشم‌هاش دو دو می‌زد. لب‌های پوست پوستش به آرامی تکان می‌خورد و با دست راستش، ریش‌های پر کلاغی‌اش را می‌خاراند. توی چشم‌هاش، رگ‌های سرخ بلندی داشت که انگار به مردمک‌هاش وصل بود. چشم‌های تارا روی تخت اورژانس هم، همین شکلی بود. همین شکلی و کمی خیس‌تر. نگاهم کرد و گفت: «مرتضا. من نمی‌خوام بمیرم.»

گفتم: «مگه مردن الکیه. فعلن وا بده تا فردا که آفتاب در آد. چه جوجی بزنیم تو رگ، دوتایی.»

گفت: «من از بیمارستان می‌ترسم. همه عمر ترسیدم. می‌دونی اینو که.»

گفتم: «بیمارستان آره. نه اینجا که عین قصر می‌مونه. شبی یه تومنه خله. باورت می‌شه؟ از بهترین هتل‌های شهر هم گرونتره. قراره تا خود صبح بادت بزنن، کیف کنی. منم می‌مونم پیشت. بذار اول وقت، یه دکتر درست درمون ببیندت، بعدش می‌ریم پی عشق و حال خودمون. گور بابای کار و دنیا هم کرده.»

دستم را محکم فشار داد، تو چشم‌هام نگاه کرد و گفت: «قول می‌دی زنده بمونم؟» گفتم: «قول ِقول!»

«آقای عزیز با شما هستم. چی شد فوت کرد؟»

«نوشتم اونجا که»

«می‌خوام از زبون خودت بشنوم. عیبی داره؟»

این را یک طوری گفت که حسابی ترسیدم. یک قطره ادرار پرید تو شلوارم. تندی دست‌هام را از روی میز برداشتم که نبیند چطور دارد می‌لرزد. شروع کردم به توضیح دادن. اما هر چه آهسته‌تر حرف می‌زدم، انگار گوش‌های بیشتری تیز می‌شد. سنگینی نگاه افسرانی که آن ورتر نشسته بودند را هم روی خودم حس می‌کردم. سروان داشت تک تک ریش‌های سیاهش را ورز می‌داد. نمی‌دانم اصلا گوش می‌کرد یا نه. هنوز داشتم حرف می‌زدم که پرسید: «چرا زود‌تر نبردیش بیمارستان؟»

نمی‌دانم صدایش را بالا برده بود یا این طور به نظر من آمد. دلم خالی شد و یک دفعه، احساس کردم یک چیزی توی گلویم می‌جوشد و بالا می‌آید. دوبار تا نزدیک گلویم آمد. دهانم ترش شد. داشتم به این فکر می‌کردم که ای کاش بتوانم یقه‌اش را بگیرم و همه دندان‌های سفیدش را توی دهانش خورد کنم که یک دفعه، توی گلویم پر شد و هر چه این چند روزه خورده بودم را روی زمین بالا آوردم. مردی که روی صندلی جلویی نشسته بود، بلند شد و دو سه قدمی عقب‌تر ایستاد. چند باری عق زدم.

تورج، دستم را گرفت و از روی زمین بلند کرد. یک سرباز پیزوری دوید سمت ما و شروع کرد به تی کشیدن. زیر لب یک چیزی می‌گفت و چشم غره می‌رفت. سروان برگه را داد دستم. «بیا اینو بگیر تا کل کلانتری رو گند نزدی بهش. اون نفر چهارم که اونجا نشسته رو می‌بینی. همون سرهنگه! این نامه رو ببر پیش اون.»

سرم را بلند کردم. فکر کردم می‌شود با چشم‌های مه گرفته‌ام، جای نشستن سرهنگ را ببینم. درد خفیفی، توی کلیه‌ام می‌پیچید. هر قدمی که بر می‌داشتم پاهام خالی می‌کرد و شَل می‌زدم. برگه را که دادم دست سرهنگ، نیم‌خیز شد و دوباره نشست. یک چیزی توی نگاهش بود که آدم احساس امنیت می‌کرد. شاید چون شبیه بابا بود. با همان ریش‌های کوتاهِ سفید و پیشانی بلند. اگر بابا بود، نمی‌گذاشت این همه بترسم. نمی‌گذاشت دنبال جنازه زنم بین کلانتری و بیمارستان آواره باشم. اگر بود و اگر پیش‌تر از این‌ها نمی‌مرد.

«مرتضی تویی؟»

سرم را تکان دادم. یکی دو جمله زیر برگه نوشت. یک نگاه به تورج انداخت و پرسید: «شما که از این آقا شکایت ندارید؟»

تورج نگاهم کرد. بعد سرش را انداخت پایین. جعبه سیگارِ توی جیب پیراهنش، نبض می‌زد. شاید داشت با خودش فکر می‌کرد باید بهانه‌ای پیدا کند و من را مقصر مرگ تارا نشان دهد. توی دادگاه بیاید و جای شاکی بنشیند. داد بکشد که این مرد، زنش را کشت. دق‌اش داد. دوست‌اش نداشت. اگر دوست‌اش داشت، نمی‌گذاشت این قدر پرخوری کند. نمی‌گذاشت رماتیسمش عود کند. کورتون بزند پشت کورتون. انقدری باد کند که ریه‌هاش زیر فشار چربی له شود و نفسش تنگ بگیرد. بعد مادر پیرش را روی ویلچر بیاورد توی سالن. گریه کند. داد بکشد و قصاص بخواهد. بعد خودش بیاید پایین چوبه دار. رضایت ندهد. طناب دار را با دست‌های خودش بیندازد دور گردنم. نگاهم نکند. با لگد بکوبد زیر چارپایه. دوباره تارا را ببینم.

«اصلا از این بدبخت چیزی هم مونده کسی بخواد شکایت کنه؟»

داد سرهنگ بند دلم را پاره کرد. به جلوی شلوارم نگاه کردم که روش یک دایره سیاه کوچک، افتاده بود. دایره سیاه کوچکی که داشت بزرگ‌تر می‌شد. خودم را چسباندم به میز. تورج گفت: «نه جناب، شکایتی نداریم.»

مسخره بود. مسخره بود که حالا، منِ شوهر، منِ همسر، منِ دیوانه ایستاده بودم توی کلانتری، ببینم کسی از من شکایت دارد یا نه. ببینم بقیه اجازه می‌دهند که جسد زنم را ببرم بیرون؟ که اگر اجازه ندهند، که اگر شک داشته باشند، که اگر شکایت کنند، لابد باید من اینجا یخ بزنم و زنم آنجا توی کشوی سردخانه.

 مسخره بود. مسخره بود که باید بدن زنم را چاقو بزنند. تکه تکه‌اش کنند و هر تکه را بندازند توی یک قوطی. خونش را یک جا آزمایش کنند و گوشتش را یک جای دیگر. تنه محکمی که بهم خورد، برم گرداند به دنیا. تورج نبود. سرهنگ داشت نگاهم می‌کرد.

«فرستادمش دبیرخونه نامه رو ثبت کنه. میاد الان»

سرم را بردم جلوتر: «می‌شه یه سوال بپرسم؟»

بلند شد و آمد این ور میز. یک پاش می‌لنگید و حالا می‌دیدم که دست چپش مصنوعی است.

«هیچ راهی نیست نبریمش پزشکی قانونی؟ دلم نمی‌خواد زنم رو چاقو بزنن. متوجهین که.»

لبخند زد. «قانونه پسر جان. وگرنه کی دوست داره آخه؟ فکر می‌کنی ما خوشمون میاد تو این حال مردم رو بچزونیم؟ مرض داریم؟ بخشنامه کردن خو. چند سالش بوده؟ هم‌سن خودت نهایتن دیگه؟»

سرم را تکان دادم.« تو که سی بیشتر نداری. داری؟ پس زیر ۵۰٫ این یک. کمتر از ۴۸ ساعت هم تو بیمارستان بستری بوده. اینم دو. حالا که به‌رحمت خدا رفته، مرگش مشکوکه. من نمی‌گما. بخشنامه می‌گه. قانون می‌گه. مرگ مشکوک یعنی ممکنه بعدن یه حرفی توش در بیاد. مثلن همین خونواده زنت بیان مدعی شن که این دختر ما رو کشته. چیز خور کرده. خو اگه این داستانا نباشه، پس‌فردا اولین نفر پای خودت گیره»

انگشتش را کشید زیر چشم‌هام و خواست اشک‌هام را پاک کند. گفتم: «پریشب تو بغلم خوابیده بود. سفت بغلش کرده بودم. داشت می‌گفت امسال پنجمین سال زندگیمونه. گفت که عمر زندگی هر زوجی به پنج سال برسه، دیگه بخوان هم نمی‌تونن از هم جدا شن. بهش گفتم: من هیچ وقت ازت جدا نمی‌شم. گفت: آخه من مریضم. چاقم. تو خیابون که باهات راه می‌آم می‌بینم دخترا چطور نگات می‌کنن. اصلن کی یه آدم این‌طوری رو دوست داره؟ گفتم: من دوستت دارم. خود خود خرم. هیچ وقت هم تنهات نمی‌ذارم. هیچ وقت. هر جا باشی، هر جایی. گفت: قول می‌دی؟ قول دادم. دیشب هم بهش قول دادم که نمی‌میره. می‌فهمی؟ قول داده بودم و الان کجاست؟ هان؟ من کجام؟ پیشش‌ام یا دارم امضا جمع می‌کنم؟ برای خلاصی خودم یا اون؟»

سرم را چسباند به شانه‌اش. گفت: «می‌دونم مسخره است. یعنی الان این‌طور به نظر می‌آد. آدم خودش رو می‌ذاره جات، از بالا تا پایین رو هم فحش می‌ده. اما یه ماه دیگه، یه سال دیگه، ده سال دیگه، وقتی برگردی به امروز، می‌فهمی چقدر این کار لازم بوده.»

دوباره برگشت پشت میز. روی یک تکه کاغذ چیزی نوشت و داد دستم: «هر کاری داشتی زنگ بزن بهم. یه جاهایی خرم می‌ره. لازم هم نیست آدرس و نشونی بدی که کی بودی و کی هستی. من اسم آدما رو فراموشم نمی‌شه. همین که اسمت رو بگی، یادم می‌آد. خو؟»

 سرم را تکان دادم. داشتم به این فکر می‌کردم که تا نامه را گرفتم، یک موتور بگیرم تا بیمارستان. آن‌ها فوری زنگ بزنند آمبولانس بیاید و تارا را ببرد پزشکی قانونی. این طوری شاید وقت کمتری بگیرد که جنازه‌اش را تحویلم بدهند. بلکه زود‌تر بتوانم برای آخرین بار آن صورت کبودش را ببینم و ببوسم. توی این فکر‌ها بودم که دستی خورد روی شانه‌ام. جوری ترس برم داشت که دلم هری ریخت و یک دفعه احساس کردم نمی‌توانم خودم را نگه داردم. پاچه شلوارم داغ و خیس شد. تورج گفت: «شاشیدی احمق؟ اینجا؟ وسط سالن.»

نامه را گذاشت توی جیبش و از در رفت بیرون. یک لحظه همان سرباز پیزوری را دیدم که تی را روی دوش‌اش گذاشته و به سمت من می‌دود.


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۱
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب