آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » دوره‌گردها (منوچهر کارگزار)

دوره‌گردها (منوچهر کارگزار)

منوچهر کارگزار : از خواب پریدم. چهره‌ام را منقبض کرده بودم. طوری که انگار کسی آب به صورتم پاشیده باشد. کمی سرم را بلند کردم و از گوشه چشم نگاهی به ساعت روی میز انداختم. از هشت گذشته بود. دوباره چشمم را بستم و سعی کردم کمی غلت بزنم. صدای وانت دوره‌گرد از توی کوچه […]

دوره‌گردها (منوچهر کارگزار)

منوچهر کارگزار :

از خواب پریدم. چهره‌ام را منقبض کرده بودم. طوری که انگار کسی آب به صورتم پاشیده باشد. کمی سرم را بلند کردم و از گوشه چشم نگاهی به ساعت روی میز انداختم. از هشت گذشته بود. دوباره چشمم را بستم و سعی کردم کمی غلت بزنم. صدای وانت دوره‌گرد از توی کوچه می‌آمد. بی‌فایده بود. دیگر بیدار شده بودم. نشستم لبه‌ی تخت و بدون اینکه به زمین نگاه کنم، پاهایم را توی دمپایی‌ها فرو کردم و بعد ریشم را خاراندم. جمعه بود. قرار گذاشته بودم با زن سابقم، کارهای باقیمانده مربوط به طلاق‌مان و حضانت بچه و مهریه و چیزهای بی‌اهمیت دیگر را انجام دهیم. گفته بودم فقط جمعه می‌توانم. می‌خواستیم برویم پیش وکیلش تا کارها را راست و ریس کند. از قرار کلی کاغذ بازی داشت که حالش را نداشتم. یک سالی طول کشید که بعد از کلی بهانه‌گیری و بدقلقی‌های مختلف، معلوم شد معشوقه دیگری پیدا کرده و به قولی تنبانش دوتا شده.

توی توالت، مقابل آینه روشویی، به خودم خیره شده بودم. زیر چشم‌هایم گود افتاده بود. خمیر روی مسواک گذاشتم و نشستم روی درِ بسته کاسه توالت. مسواک را توی دهانم تکان می‌دادم و دست دیگرم را روی زانویم تکیه داده بودم. به طرح گل‌های کاشی خیره شده بودم. همکارم که قضیه را شنید بهم گفت: «یکی رو داره، پول‌دار هم هست طرف، شانست کمه.» اما اصلا در مخیله‌ام نمی‌آمد. فکر می‌کردم شاید زیادی خودم را درگیر کار کرده‌ام و از زن و پسرم فاصله گرفته‌ام. اما هر کاری می‌کردم تا اوضاع درست شود، نمی‌شد. شده بودم عین سگی که دایم اسباب‌بازیش را به طرفی پرت می‌کنند و می‌دود و به دندان می‌گیرد و برش می‌گرداند اما باز صاحبش راضی نمی‌شود! که سر آخر خسته شدم و سگ تازه نفس وارد میدان شد!

کسی در زد. تف کردم توی روشویی و در را باز کردم. همسایه طبقه بالا بود. گفتم: «بفرمایید.» با یک نگاهِ سریع، اول سر تا پایم را برانداز کرد. بعدش گفت: «ببخشید اول صبحی… لوله شوفاژ خونه‌ی ما نشتی پیدا کرده، الانِ که آب راه بیافته کف خونه… شما با شیرآلات موتورخونه آشنایی دارید؟» و بعد چشمکی بهم زد که معنیش را نفهمیدم. کوتاه‌قد و کمی چاق بود. مو به سر نداشت. مدیر ساختمان شده بودم و به همه گفته بودم یک پول سیاه بابت کارهای الکی پرداخت نمی‌کنم. انگشتانم را لای ریشم فرو کردم و گفتم: «نه… من از اون لوله موله‌ها سر در نمی‌آرم… دیدی که چه وضعیه اون تو.» همان طور که داشت می‌رفت گفت: «تازه رنگ کردیم خونه رو… بیا ببین چی شده!» و دوباره چشمکی حواله‌ام کرد. گفتم: «ساختمون قدیمیه دیگه… باید سوخت و ساخت… فک کنم یکی رو می‌شناسم که وارده… شماره‌شو پیدا کردم خبرت می‌کنم.» هیچ خوشم نیامد. صبح روز جمعه سراغ لوله‌کش می‌گیرد و با چشمک‌هایش آدم را معذب می‌کند. در طول هفته هم، دایم با زنش سر و صدا راه می‌انداختند. بار زنش کج بود و گویا یکی دوباری بند را آب داده بود و مردک بو برده بود. اول داد و بیداد می‌کردند و بعد چیزی می‌شکست و بعد صدای هق‌هق‌اش بلند می‌شد که با صدای اعصاب‌خُرد‌کنی گریه می‌کرد. هربار همین برنامه بود. فکر کن یک مرد کوتوله طاس نشسته است گوشه خانه و گریه می‌کند. هفته‌ای یکی دوبار همین کار را می‌کردند. اصلاً اشتهایم کور می‌شد.

حوله را برداشتم و به حمام رفتم. حوله‌ی زنم بود. به سختی تنم می‌رفت. حداقل دو شماره کوچک بود. دایم می‌گفت پس کی می‌خواهی ورزش را شروع کنی. فلانی و فلانی را ببین! این چه شکمی ست آخر! صفحه اینستاگرامش پر بود از مردان عضلانی و مایه‌دار و خوشگذران. خدا می‌داند که چقدر پولِ دکترهای مختلفش را داده بودم که برای عمل زیبایی و تغذیه و کوفت و زهر مار می‌رفت! تازه به من هم ور می‌رفت. یک روز می‌گفت گردنت را تتو کن، یک روز دیگر می‌گفت سرت را بتراش. الان که رفته، همه آن ماجراها تمام شده، ولی ریش را هنوز دارم. نه به خاطر اینکه گفته بود مد شده، به خاطر اینکه حالش را نداشتم صورتم را هر روز بتراشم. هدفونم را روی سرم گذاشتم و نشستم توی وان و زیر لب گفتم: «مرتیکه کچل از اون سن و سالش خجالت نمی‌کشه!»

باید استراحت می‌کردم. یکسال مدام دویده بودم و حالا حقم بود کمی آرامش داشته باشم. ساعتم را باز کردم و گذاشتم لبه‌ی وان. هنوز تا ساعت قرار، فرصت داشتم. از آن شمع‌های عطردار خریده بودم که کنار وان روشن می‌کنند. توی یک برنامه تلویزیونی دیده بودم. روشنش که می‌کردی بوی کُندر می‌داد. خوشم می‌آمد. گاهی شبها کمی نوشیدنی هم با خودم می‌آوردم و دو ساعتی توی وان می‌نشستم و موزیک گوش می‌دادم و آنها را روشن می‌کردم. مدتی که می‌گذشت آب می‌شدند و راه می‌افتادند روی لبه وان. کمی بد منظره می‌شد. تمیز کردنش هم سخت بود، ولی می‌گفتند اعصاب آدم را آرام می‌کند. پوست نوک انگشتانم که جمع می‌شد شمع‌ها را فوت می‌کردم و بلند می‌شدم و حوله زنم را دورم می‌پیچیدم و به تخت خواب می‌رفتم.

همانطور که توی وان خیس می‌خوردم، به این فکر می‌کردم که همین حمام را، اگر می‌شد یک جوری به اتاق خواب متصل کرد خیلی خوب می‌شد. دیگر لازم نبود مدام همه خانه را تمیز کرد. از در ورودی می‌آمدی توی اتاق خواب، می‌خوابیدی روی تخت، صبح بلند می‌شدی از در بعدی می‌رفتی توی حمام. به اندازه دو متر فاصله بود. گردگیری هم لازم نداشت. بقیه‌اش بی‌خودی به نظرم می‌آمد. اصلاً چقدر در فضای شهری صرفه‌جویی می‌شد. به این چیزها فکر می‌کردم که دوباره صدای زنگ در بلند شد. هدفون را لبه‌ی وان گذاشتم و حوله را پوشیدم.

در را که باز کردم دوباره همسایه بالایی را دیدم که خیلی مضطرب بود. گفت: «شما رو به خدا یه کاری بکنید، خونه‌م از دست رفت، همه اثاث نم کشیدن.» و همین‌طور بالا و پایین می‌پرید و موقع صحبت کردن بزاقش را به اطراف می‌پاشید. سعی کردم دو لبه حوله را زیر گردنم به هم برسانم. گفتم: «یه نشتی لوله که دیگه انقدر سر و صدا نداره، الان تلفن می‌کنم یکی بیاد تعمیرش کنه.» کمی نگاهم کرد و چیزی نگفت. بعد به یک باره منفجر شد: «پس از آن وقت چه کار می‌کنی؟ همه زندگیم را آب برد، شما حمام می‌کنید؟ نشتی کوچیک چیه… لوله ترکیده،خودم می‌تونستم به صد نفر تلفن کنم.» و دست‌هایش را در هوا تکان تکان می‌داد. یک دفعه ساکت شد. دیدم الان است که بنشیند کنار راهرو یک دل سیر گریه کند! گفتم: «چشم چشم الان تلفن می‌کنم… پول شارژ ساختمان حق‌الناسه، نمی‌شه داد دست هرکسی» اخم کردم و در را بستم. خودم هم نفهمیدم منظورم چه بود. باید یک چیزی می‌گفتم، مدیر بودم دیگر.

دفترچه و گوشی تلفن را برداشتم و به حمام رفتم. حوله را آویزان کردم و نشستم توی وان. آب داشت کم کم سرد می‌شد. مردک حتماً رفته بود و به شیرهای توی موتورخانه دست زده بود. شماره را پیدا کردم. شاه‌غلامِ لوله‌کش. افغان بود ولی دستمزد کم می‌گرفت و خوش‌قول بود. آمدم شماره بگیرم که دیدم باطری تلفن تمام شده. چه صبح دل‌انگیزی بود واقعاً! دوباره از وان بیرون آمدم و حوله‌ی زنم را پوشیدم و به اتاق خواب رفتم. توی راه متوجه شدم گوشه‌ی هال، از زیر سقف قطره قطره آب می‌چکد روی موکت و کمی هم راه افتاده روی دیوار. گوشی تلفن را روی پایه‌اش گذاشتم و همانطور که به سقف نگاه می‌کردم، برگشتم و از توی آشپزخانه قابلمه‌ای آوردم و گذاشتم زیر محل آبریز. دستانم را زده بودم به کمرم و داشتم سقف را برانداز می‌کردم. تا آن موقع ندیده بودم آب از آنجای سقف بریزد. کمی آب هم می‌رفت روی چوب پرده و از کنار پنجره می‌آمد پایین. ناگهان از طبقه بالا صدای دویدن شنیدم. سرم را به اطراف تکان تکان دادم و دوباره کمی به خط حرکت آب نگاه کردم. به اتاق خواب رفتم تا با تلفن همراهم، شاه‌غلام را پیدا کنم. کار داشت بیخ پیدا می‌کرد.

گوشی را برداشتم و نشستم روی تخت که زنم تلفن کرد. جا خوردم. گفتم: «نمی‌دونی چی شده… یه دوش هم نتونستم بگیرم هنوز.» از آن طرف خط گفت «وا. ..چرا؟ مسعود رفته یه سر بزنه به مادرش. .. من و بچه نشستیم تو ماشین… دم خونه مادرشیم.» کمی سر جایم جابه‌جا شدم، گفتم: «زهوار خونه در رفته دیگه… هوا چطوره بیرون؟ بچه چرا نق می‌زنه؟»

گفت: «خسته شده… دیشب مهمونی بودیم تا دیر وقت…خوب نخوابیدم.» دستم را روی پایم کشیدم. گفتم: «حوله‌ی تو تنمه الان.» خندید و گفت: «بدبختِ گدا… پس کی می‌خوای آدم شی؟» به صدای نفس‌هایش گوش می‌دادم و به جایی روی موکت خیره بودم. خیلی وقت بود صدایش را نشنیده بودم. ارتباطمان با ایمیل بود. گفتم: «چی پوشیده بودی؟… هیچی ولش کن، نمی‌دونم چرا یه همچی سوالی کردم.» آهی کشید و مدتی به سکوت گذشت. گفت: «همون سورمه‌ایه که برام خریده بودی.» صداش گرفته به نظرم آمد. گفتم: «تو که خوشت نیومده بود…هیچ‌وقت نمی‌پوشیدیش.» گفت: «همون دم دستم بود دیگه…الان مسعود می‌آد…خواستم بگم معطل نکنی مارو.» از بیرون صدای رعد و برق آمد. احساس کردم زیر پایم هم کمی لرزید. گفتم: «چقدر پودر توی ماشین باید بریزم؟ خوب تمیز نمی‌کنه.» گفت: «چند شب پیش خوابت رو دیدم، خواب دیدم رفتیم یه جا بیرون شهر.» گفتم: «بگو باز چه خوابی برام دیدی؟ بگو…» گفت: «دیوونه نشو دیگه… رفته بودیم بیرون شهر هواخوری… ولی تو صورت نداشتی… انگار یه لامپ گذاشته بودن رو تنت.» بعد خندید. خیلی کوتاه. انگار ذوق کرد که دوباره خوابش را تصور کرده باشد. از همان روی تخت نگاهی به پنجره انداختم. پرده‌ها را کنار نزده بودم ولی آسمان ابری به نظر نمی‌رسید. نمی‌توانستم رنگش را تشخیص دهم. گفتم: «اگه صورت نداشتم…ممم…جدی صورت نداشتم؟» با حرارت گفت: «آره صورت نداشتی، انگار قدیس بودی… ولی می‌دونستم تویی… ما زن‌ها بو می‌کشیم… از بوت می‌فهمیدم…می‌دونستم تویی.»

گفتم: «چرا نرفتین بالا؟» گفت: «حوصله نداشتم… می‌خواستم بشینم اینجا، تنها، تو ماشین.» گفتم: «بعدش چی شد؟…خوابو می‌گم.» دمق شده بود. گفت: «هیچی دیگه… همون بود. ببین الان مسعود می‌آد دیگه، نمی‌خوام ببینه دارم با تو صحبت می‌کنم.» گفتم: «باشه زود می‌آم… زود می‌آم.» بعد کمی طول کشید و کسی تلفن را قطع نکرد. گفت: « پس زود بیا دیگه… آدرسو که داری .» گفتم: «باشه زود می‌آم… آره آدرسو دارم.» بعد گفت: «من دیگه برم…» چیزی نگفتم و تلفن قطع شد.

مدتی همانطور نشستم و به تلفن خیره ماندم. از کوچه صدای داد و فریاد می‌آمد. بلند شدم و رفتم توی تراس. آسمان گرفته بود. باد تندی می‌آمد. حوله را سفت دورم نگه داشته بودم و از آن بالا کوچه را برانداز می‌کردم. جلوی در دعوا شده بود. کسی که فکر کنم هندوانه فروش بود، یقه همسایه بالایی را گرفته بود و حسابی داشت تکانش می‌داد. از آن بالا کله‌اش مثل یک دایره براق بود. چند هندوانه هم روی زمین ترکیده بود. وانت صبحی را دیدم که دوباره از سر کوچه پیچید و توی بلندگویش داد می‌زد: «اثاث منزل خریدارم…اثاث منزل خریدارم.» از ساختمان روبه‌رو ناگهان کسی پنجره را باز کرد و داد زد: « خریداری که خریداری… برو سر قبر پدرت خرید کن خاک بر سر. ..یه روز جمعه می‌خوایم کپه‌مونو بذاریم…» بعد یک دفعه چشمش به من توی تراس افتاد و بهتش زد. دوباره به پایین نگاه کردم. دو تا بچه داشتند دنبال توپ می‌دویدند. یک کفترچاهی در حال پرواز هم از نزدیک دیدم. توی باد ،به سختی، نشست روی چنار. کمی بعد دوباره پر زد و به سمت جنوب پرواز کرد. از آن بالا، کوچه‌مان طور دیگری به نظر می‌رسید. نمی‌دانم شاید کمی غمگین‌تر یا شایدم کوچک‌تر.

تکیه دادم به دیوار تراس. دوباره تلفنم زنگ زد.


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۱
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب