آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » بوی عیدی، بوی توپ۱

بوی عیدی، بوی توپ۱

اقبال معتضدی : در میانه اسفند، روزهای آخر سال، امروز عصر جمعه است که نشسته‌ام تنها در دفتر مجله و همکاران رفته‌اند و خستگی‌شان را به خانه‌هاشان برده‌اند. همه‌ی همکارانم خوبند و با مسئولیت و در این وانفسای اقتصادی یا با اندک حقوق و یا بی‌مزد و منت صمیمانه در کنارم هستند. عشق [شاعرانگی] این […]

بوی عیدی، بوی توپ۱

اقبال معتضدی :

در میانه اسفند، روزهای آخر سال، امروز عصر جمعه است که نشسته‌ام تنها در دفتر مجله و همکاران رفته‌اند و خستگی‌شان را به خانه‌هاشان برده‌اند. همه‌ی همکارانم خوبند و با مسئولیت و در این وانفسای اقتصادی یا با اندک حقوق و یا بی‌مزد و منت صمیمانه در کنارم هستند. عشق [شاعرانگی] این یاران وفادار، که چند تن از آنان نیز از نام آشنایان عرصه ادبیات و هنر هستند، انگیزه جدی‌ام در ادامه‌ی مسیرند و با مهربانی‌شان توان مضاعفی در تداوم و پیمودن این راه به من می‌بخشند. این گروه همراه، برخی از آغاز و نیمی دیگر به تدریج به خانواده‌ی برگ هنر پیوسته‌اند که حضور یکایک‌شان برایم عزیز و غنیمت است.

از عصر جمعه نیمه‌ی اسفند چند ساعت گذشته، شب با تمام دامنه‌اش بر شهر گسترده و این سکوت عمیق فراهم شده یا خودِ مضطربم ایجادش کرده که بنشینم و قرار بگیرم برای نوشتن پیش درآمد این شماره که مثل همیشه در دقیقه نود به پرداختن آن مجال می‌یابم.

… در روزهای آخر اسفند

/ کوچ بنفشه‌های مهاجر زیباست…

/ ای کاش، آدمی وطن‌اش را

/ همچون بنفشه‌ها

/ می‌شد با خود ببرد

/ هرکجا که می‌خواست۲

… هر سال همین روزها که بوی بهار به مشام می‌رسد حال غریبی پیدا می‌کنم … احساسی متناقض در درونم موج می‌زند. دلتنگی، شادی کودکانه، نوعی اندوه و… آخر سر، بی‌قراری و هیجانی مرموز بر من چیره می‌شود و چند سالی است در این روزها طنین ترانه‌های فرهاد نازنین در من زمزمه می‌شود:

… بوی عیدی

 / بوی توپ

 / بوی کاغذ رنگی

 / بوی تند ماهی دودی

 / وسط سفره‌ی نو

 / با اینا زمستونو سر می‌کنم

 / با اینا خستگیمو در می‌کنم

 / شادی شکستن قلکّ پول

 / وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد

 / با اینا زمستونو سر می‌کنم…

همه‌اش می‌خواهم از واقعیت سخت هزینه‌ها و بار سنگین مالی نشریه دم نزنم و در آستانه نوروز، ذهن مخاطبان عزیز مجله را با موضوعات ناخوشایند، کدر نکنم و از غول انکارناپذیر رکود و بحران اقتصادی که چند سالی است اکثریت قاطع شهروندان را فرسوده، سخن نگویم. اما بی‌اختیار می‌بینم که این بحران فراگیر اقتصادی چون ماری درشت هیکل دورم چنبره زده و نمی‌توانم دمی از آن چشم بردارم.

این بحران طی دو سال گذشته به شدت سیر صعودی داشته و امروز برای مجله برگ هنر و احتمالا مجلات تخصصی مشابه، به موضوع توان‌فرسایی بدل شده که از آستانه تحمل تولیدکنندگان (اعم از فرهنگی، صنعتی) خارج شده که برای جلوگیری از سیر نزولی و آسیب بیشتر، بخشی از راهکارهای نجات‌بخش این حوزه‌ی فرهنگی بدین شرح پیشنهاد می‌شود: حمایت جدی بنگاه‌های اقتصادی و ایجاد تسهیلات بلاعوض برای نشریات از طریق بانک‌ها، پیش خرید بخشی از تیراژ نشریات توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و پشتیبانی (اسپانسرینگ) سازمان‌های تجاری و شرکت‌های تولیدی بزرگ و تامین آگهی‌هایی هرچند محدود. دوماهنامه برگ هنر توانسته است با تحمل مشکلات فراوان مالی و حرفه‌ای تاکنون تاب بیاورد و جایگاه نسبی شایسته‌ای در میان مخاطبان در سطوح خوب وگاه نخبه، درجه کیفی و محتوایی قابل قبولی را کسب کند و بر این امید است که در روند رو به رشد خود نه‌تنها از طریق حمایت نهادهای پیش گفته، بلکه با مشارکت جدی‌تر شما خوانندگان گرامی، به موقعیت بهتری از نظر کیفیت و محتوا دست یابد  باز می‌گردم به لحظاتی قبل.

داخلی شب – دفتر مجله به دو میز بزرگ که روی هریک کامپیوتری و در یک میز کوتاه تر در کنارشان پرینتری نشسته است، نگاه می‌کنم و کامپیوترها هم به من نگاه می‌کنند. یک‌آن فراموش می‌کنم که اینها ماشین هستند. پرینتر هم اگرچه مانند کامپیوترها مانیتور و صفحه‌ی روشنی ندارد، اما با همان چراغ سبز چشمک‌زن‌اش با من احوالپرسی دارد! حجم انبوهی کاغذ و مطالب ویراسته و ناویراسته و برخی ناقص و دسته‌ای کامل و عکس‌دار و … در دسته‌های مختلف در گوشه و کنار اتاق و در ردیف‌هایی از کتابخانه، منتظر نهایی‌سازی و صفحه‌آرایی هستند. این صحنه مرا به یاد آخرین روز دوره‌ی آموزشی سربازی در پادگانی دور در اوایل دهه‌ی ۵۰ می‌اندازد؛ پادگانی در منطقه سردسیر کشور که به تبعیدگاه معروف بود. پس از چهار ماه سخت، روز تقسیم فرا رسیده بود. سربازان به خط شدیم. افسران و فرماندهان تا سرهنگ فرمانده پادگان نفس در سینه‌شان حبس بود.

تا اینکه تیمساری که از تهران آمده بود به جایگاه نزدیک شد.

پرچم در دهان باد صبحگاهی موج برداشته بود چون بادبان کشتی بزرگی که بر عرشه‌اش صفوف منظم سربازان و افسران، همگی در یک جهت به حالت خبردار ایستاده باشند. بلندگوی میدان پادگان اتصالی کرده بود و زوزه‌های ناهنجار می‌کشید. پس از لحظاتی سرانجام درست شد و … سرگردی که فرمانده گردان ما بود پشت میکروفون قرار گرفت و سعی کرد چند جمله را بلند و رسا ادا کند. اما اکوی بلندگو چنان بود که نه خودش و نه ما نفهیمدیم چه گفت. ستوان فرمانده گروهان پشت میکروفون رفت، صدای بلندگو درست شد … قلبم مثل پرنده‌ای از زیر جیب پیراهن سربازی‌ام که روی نواری باریک دوخته به آن نام و فامیلی‌ام نوشته شده بود داشت می‌پرید بیرون … ناگهان اسم من از بلندگو شنیده شد. باورم نمی‌شد، از جهنم به بهشت! اعزام شدم و بیست ماه بقیه‌ی خدمتم در پاسگاه‌های ساحلی دریای زیبای خزر، و جنگل‌های مه آلود شمال کشور سپری شد… و امروز در این بعدازظهر خلوت اسفند، چهل سال از آن روزها می‌گذرد.

به دسته‌های منظم و کمی هم نامنظم کاغذها نگاه می‌کنم. شعرها، داستان‌ها، ترجمه‌ها، مقالات… نبض‌شان تند می‌زند و منتظرند تا در ۱۶۰ صفحه و در کنار هم در فضای بسیار اندکی در یک فلش مموری کوچک جایگزین شوند و به چاپخانه بروند. انگار هیجان، سرگیجه و انتظار تا روزی که نفس می‌کشی قرار نیست رهایت کند و شاید در پس بیش از دو دهه تجربه‌ی این کار (روزنامه نگاری)، آخرین ریزه‌کاری‌ها، بازبینی ویرایش‌ها، و… تا تهیه فایل نهایی برای ارسال به چاپخانه، هنوز مثل اولین‌بار هیجان‌زده‌ات می‌کند و پرده‌های ساز روحت را به ارتعاش وا‌می‌دارد.

همانطور که در شماره پیشین وعده کرده بودیم، پرونده ویژه این شماره به خوان رولفو، نویسنده بزرگ مکزیک اختصاص یافته که از حدود سی سال پیش رمان «پدرو پارامو»ی او به ترجمه احمد گلشیری و چند سال پس از آن مجموعه داستانی از خوان رولفو به نام «دشت مشوش» با ترجمه فرشته مولوی به زبان فارسی به بازار کتاب ایران عرضه شد. نکته‌ی جالب و بسیار جذابی که دریافتیم اینکه: خوان رولفو به همان اندازه که نویسنده برجسته‌ای بوده، عکاس بزرگ شگفت‌انگیزی هم بوده است که بیست سال پس از مرگش، یک کتاب نسبتا مفصل حاوی برگزیده‌ای از عکس‌های خوان رولفو توسط کارلوس فوئنتس و با مقدمه‌ای نوشته‌ی فوئنتس گردآوری و انتشار یافته است.

تعداد کمی از عکس‌های این کتاب را به عنوان نمونه‌هایی از شاهکارهای خلاقانه‌ی عکاسی خوان رولفو همراه با ترجمه‌ی مقدمه‌ی آن برایتان انتخاب کرده‌ایم که در ادامه خواهد آمد.

چگونه کتاب گزیدهای از عکسها با نام «مکزیکِ خوان رولفو» به دست ما رسید؟

شرح ماجرا شاید برای شما خوانندگان گرامی هم خالی از لطف نباشد؛ چند ماه پیش دوست عزیزم محمدرضا فرزاد (که اکنون به جمع همکاران تحریریه برگ هنر پیوسته)، تلفنی با دفتر مجله تماس گرفت و پس از سال‌ها به لطف و همت او همدیگر را پیدا کردیم. پس از هردری سخن به میان آمد. او در شماره‌ی پیشین برگ هنر خوانده بود که پرونده‌ی ویژه شماره آینده به خوان رولفو اختصاص یافته است. حدود چهار سال قبل که برای ساختن فیلمی به سارایو و پراگ سفر کرده بود در آنجا با پسر خوان رولفو به نام کارلوس خوان رولفو (که امروز مرد میانسالی است) آشنا می‌شود. کارلوس یکی از فیلمبردارها و فیلمسازهایی است که در جشنواره‌های اروپایی هم مطرح و نامزد جوایزی هم شده است. فرزاد از آن طریق پی‌می‌برد که پدر کارلوس (همان خوان رولفوی نویسنده‌ی معروف در ایران) به همان اندازه که در ادبیات، در عکاسی هم هنرمند مطرح و بزرگی است. و من هم با شنیدن این خبر از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. خلاصه اینکه به لطف محمدرضای عزیز این کتاب که گنجینه‌ای است زیبا و بی‌نظیر از آثار خلاقانه عکاسی خوان رولفو در اختیار مجله قرار گرفت.

مایه خوشحالی و مباهات است که امروز و در این ویژهنامه، این بعُد هنری خوان رولفو، نویسندهی برجسته را به عنوان یک عکاس بزرگ، برای اولینبار به شما خوانندگان گرانقدر معرفی کنیم. بنا به محدودیت ناگزیر صفحات و امکانات مجله، تعداد اندکی از عکس‌های او را به تماشا می‌گذاریم و در همین‌جا اعلام می‌داریم که برگ هنر در نظر دارد کتاب «مجموعه‌ای از ۲۰۰ عکس» خوان رولفو را همراه با ترجمه مقدمه و شرح‌هایی که به قلم چند نویسنده و منتقد اروپایی و لاتین تبار است، چاپ و منتشر کند. نسخه اصلی کتاب یاد شده توسط انتشارات انستیتو اسمیت سونین، واشنگتن – لندن و در قطع رحلی و با چاپ نفیس در سال ۲۰۰۲ انتشار یافته است.

در بخش‌های دیگر مجله طبق روال پیشین هرشماره، به شعر و داستان (خارجی و ایرانی)، نقد معرف، نمایشنامه، نقد و بررسی ادبیات، کتاب‌های تازه، اطلاعیه جایزه ادبی برگ هنر (در زمینه داستان و شعر)، پرداخته شده است.

اقبال معتضدی

پی نوشت:

۱ – ترانه ای با صدای زنده یاد فرهاد مهراد و شعر شهیار قنبری

۲  – برگرفته از بخشهایی (البته با تغییراتی) از شعر دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با صدای زنده یاد فرهاد


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , سرمقاله , شماره ۱۱
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب