آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » استرینج لاو (عبدالوهاب نظری)

استرینج لاو (عبدالوهاب نظری)

عبدالوهاب نظری : شما به آدمی که روی ویلچر نشسته باشد، کمرش به یک طرف کج باشد و موقع حرف زدن دست سالمش را تکان بدهد چه می‌گویید؟ من بهش می‌گویم «استرینج لاو، دکتر استرینج لاو» حالا شما هر چه دلتان خواست صدایش کنید. او یکی از اعضای گروه ده نفره‌ی ما بود. ما هر […]

استرینج لاو (عبدالوهاب نظری)

عبدالوهاب نظری :

شما به آدمی که روی ویلچر نشسته باشد، کمرش به یک طرف کج باشد و موقع حرف زدن دست سالمش را تکان بدهد چه می‌گویید؟ من بهش می‌گویم «استرینج لاو، دکتر استرینج لاو» حالا شما هر چه دلتان خواست صدایش کنید. او یکی از اعضای گروه ده نفره‌ی ما بود. ما هر پنجشنبه توی پارک جمع می‌شدیم تا سرگروه برایمان سخنرانی بکند.

سرگروه فریاد زد: «ما توانایی‌هامون زیاده» انقدر به جلو خم شد که سرش نزدیک زانو‌هایش رسید و مردی که کنارش بود دوباره صافش کرد. ادامه داد: « ما خوشبخت ترین آدمهای روی زمینیم.»

تفکر خوشبخت‌ترین آدم‌های روی زمین بودن جزو قوانینی بود که برای وارد شدن به گروه باید می‌پذیرفتیمش. رعایتش می‌کردیم. با صداهای زیر و بم و ناهماهنگ تکرار کردیم: «ما خوشبخت‌ترین آدم‌های روی زمینیم.»

نسیم ملایمی پرچم‌های سبز و سفید و زرد توی پارک را تکان می‌داد. پشت سرمان محوطه‌ای بود که بچه‌ها در آن فوتبال بازی می‌کردند و دورش توری کشیده بودند.

سرگروه دوباره فریاد زد: «کیه که از معلول بودنش ناراحت باشه؟»

طبق قوانین دیگر گروه ما نباید از معلول بودن و هر چیزی که به معلولیتمان ربط داشت ناراضی می‌بودیم. در واقع این قوانین نشان می‌داد ما آدم‌های سالمی هستیم بدون دست و پا.

ما فریاد زدیم: «هیچکی»

بله. همه فریاد زدیم به جز دکتر استرینج لاو. او دورتر از جمع نشته بود، چینی به پیشانی انداخته بود و دست سالمش را زده بود زیر چانه.

«کیه که از ویلچرش ناراضی باشه؟»

همه دم گرفتیم: «هیچکی، هیچکی»

ادامه داد: «ما می‌تونیم دستور بدیم. همیشه یکنفر رو داریم ببردمون اینطرف و اونطرف.»

آب دهانش از لب و لوچه‌ش سرازیر شده بود و مردی که کنارش ایستاده بود، حواسش نبود.

صدای خنده‌ی استرینج لاو از آنطرف آمد: «یکی دهن آقا رو تمیز بکنه.»

این اولین باری نبود که سرگروه را دست می‌انداخت اما هیچکس نمی‌خواست وارد دعوای آنها بشود. سر گروه که لب و لوچه‌ش تمیز شده بود، اعتماد به نفسش بالا رفت. دوباره نطقش باز شد: «باید به این آدمهای دو پا ثابت کنیم تواناییمون زیاده.»

ما بدون اینکه پلک بزنیم و حرکتی بکنیم به لبهای سرگروه خیره بودیم که با چه طنینی کلمات ازشان خارج می‌شد.

استرینج لاو فریاد زد: «کی گفته تواناییمون زیاده؟» همینطور که با دست سالمش چرخ ویلچرش را تکان می‌داد آمد جلوتر. «کی گفته وضعمون از آدمهای دو پا بهتره؟»

سرگروه گفت: «من اجازه نمی‌دم با روحیه‌ی بچه‌ها بازی کنی. اینها مثل کوه محکمن.»

کوه، محکم، این کلمات چقدر حالمان را جا می‌آورد.

استرینج لاو نگاهی به ما انداخت و خیلی آرام، انگار که بخواهد با کلماتش نوازشمان کند گفت: «اینها رو به نابودین. ما همه رو به نابودی هستیم.»

حالا همه به دهان او و کلماتی که ازش بیرون می‌آمد خیره بودیم: «نابودی، نابودی».

سرگروه فریاد زد: «سازمان‌های مختلف می‌خوان به ما کمک بکنن. می‌خوان بهمون خونه بدن. کجای دنیا مفت و مجانی به آدم‌های دو پا خونه می‌دن؟»

یکی از بچه‌ها خوش و خندان گفت: «چند خوابه‌س؟»

«دو خوابه، سه خوابه، هر چی که دلتون بخواد.»

با شنیدن این خبر داشتیم بال در می‌آوردیم که استرینج لاو فریاد زد: «خونه؟ هه. ما حتی نمی‌تونیم بشاشیم.»

یکی دیگر از بچه‌ها گفت: «من دست‌هام قویه. خودم راحت جا به جا می‌شم، رانندگی می‌کنم. اما اگه راه می‌رفتم خیلی بهتر بود.» آه کشید.

استرینج لاو چرخید طرف محوطه‌ی توری کشیده: «اینها رو ببینید.»

همه رو برگرداندیم و بچه‌هایی که فوتبال بازی می‌کردند را تماشا کردیم. یکی از بچه‌ها که سینه‌اش را با کمربند به ویلچر بسته بودند گفت: «من همیشه دروازه‌بان بودم. توپ که میومد طرفم از اون شیرجه‌های جانانه می‌زدم .» و با چشم و گردنش ادای شیرجه زدن بیرون آورد.

یکی دیگر گفت: «من هیچوقت فوتبال دوست نداشتم.»

سرگروه فریاد زد: «بالاخره تو رو از گروه می‌ندازم بیرون.»

هر دوشان زده بودند به سیم آخر و اگر می‌توانستند دست به یقه می‌شدند. ما مات و مبهوت نگاهشان می‌کردیم. نمی‌دانستیم باید جسارت استرینج لاو را تحسین کنیم یا کلمات پرابهت سرگروه را. بنابراین مجبور شدیم برای جلوگیری از خطرات احتمالی استرینج لاو را راهی خانه کنیم.

چند وقتی سر و کله‌ی استرینج لاو توی گروه پیدا نشد تا اینکه خبر رسید رفته کنار پریز برق و دو شاخه‌ی لخت را گرفته توی دستش. من که ندیدم اما می‌گفتند تمام بدنش سوخته و پاهایش سیاه شده بوده. چشم‌هایش از حدقه زده بوده بیرون. من نمی توانم بگویم کارش درست بوده یا نه. بدن خودش بوده و هر کار دلش می‌خواسته کرده. اصلن به من ربطی ندارد.

توی تشییع جنازه‌اش همه می‌گفتند: «خوب شد مرد، راحت شد.» معلوم نبود این حرف را به خاطر خودشان می‌گفتند یا به خاطر آن موجود کج وکوله‌ی عجیب وغریبی که توی قبر خوابیده بود. ما هم که گوشه‌ای جمع شده بودیم و توی گور خواباندنش را تماشا می‌کردیم یکجورهایی راحت شده بودیم.

پس از آن، سرگروه با شور و شوق بیشتری جلسات را برگزار می‌کرد.

«دیدین چه بلایی سر اون اومد؟ دیدین با چه فلاکتی مرد؟»

معلوم بود که هیچکدام دلمان نمی‌خواست چنین بلایی سرمان بیاید. به همدیگر امید می‌دادیم. مثلا اگر چیزی از دست هر کداممان می‌افتاد و نمی‌توانستیم ورش داریم می‌‌گفتیم: «جای نگرانی نیست. طبیعیه.» اگر بدنمان می‌لرزید و نزدیک بود از ویلچر پرت پرت بشویم می‌گفتیم: «جای نگرانی نیست. طبیعیه.» اگر ناغافل سوندمان کشیده می‌شد، بیرون می‌آمد و تمام تنمان به شاش کشیده می‌شد، نگاهی به هم می‌انداختیم و باز هم می‌گفتیم: «جای نگرانی نیست. طبیعیه.»

از وقتی او مرده بود روزنه‌های امید قلبمان را روشن کرده بود. دیگر کسی نبود برایمان از ناامیدی و پوچی حرف بزند. همه‌ی کارها روی روال افتاده بود و اگر همینطور پیش می‌رفتیم کم کم صاحب خانه هم می‌شدیم. تا اینکه یکی از پنجشنبه شبهایی که دورهم جمع می‌شدیم، یکی از بچه‌ها با عکسی که روی صفحه‌ی گوشی‌اش بود همه‌مان را شوکه کرد. اول به نوبت و بعد دسته‌جمعی عکس را تماشا کردیم. عکس دکتراسترینج لاو بود که کنار ساحل، روی تخته سنگی نشسته بود. صحیح و سالم. نه نشانی از سوختگی روی تنش بود و نه اثری از فلجی و این چیزها. چند بار با گوشی‌اش تماس گرفتیم اما خاموش بود. با اینهمه چند روز بعد با عکسی دیگر و ژستی متفاوت برایمان خودنمایی کرد. با لبخندی بر لب. عینک آفتابی به چشم. روی سرتاپایش خوب دقیق شدیم. موها، چانه، و زگیلی که گوشه‌ی بینی‌اش بود جای شک باقی نمی‌گذاشت. پچ پچ‌ها کم کم شروع شد. این پچ پچ‌ها اول دور از چشم سرگروه بود تا اینکه او هم از قضیه بو برد.

«یعنی ممکنه نمرده باشه؟»

«فکر کنم توی یکی از جزایر خوش آب و هواست.»

«اما بدنش چی. پاهاش. صحیح و سالمه.»

«حتمن شفا پیدا کرده.»

«اگه خدایی هست پس چرا ما رو شفا نمی‌ده؟ مگه اون خونش رنگین‌تر از ما بوده؟»

سرگروه با عصبانیت گفت: «این مزخرفات چیه؟ این فتوشاپه. کدوم احمقی اینکار رو کرده؟» همگی ساکت بودیم. ادامه داد: «اون مرده. این رو توی کله‌تون فرو کنید. مگه جنازه‌ش رو ندیدین؟» نگاهی به هم انداختیم. هیچکدام جنازه‌اش را ندیده بودیم.

یکی از بچه‌ها فریا د زد: «اون رفته بهشت. صحیح و سالم داره حال می‌کنه.»

فکر کنم تصویر پریز برق و دوشاخه‌ی لخت برای یک لحظه جلوی چشم همه‌مان ظاهر شد. سرگروه فریاد زد: «آبمیوه. آبمیوه.» مرد کناری‌ش نی را توی دهانش گذاشت.

هیچکداممان قضیه‌ی عکس را پیگیری نکردیم و چون سرگروه گفته بود «فتوشاپه» ما هم پشت سرش دم گرفتیم: «فتوشاپه. فتوشاپه.»


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۰
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب