آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » پیراهن‌ها (کارل چاپک)

پیراهن‌ها (کارل چاپک)

کارل چاپک برگردان : غلامرضا آذرهوشنگ می‌خواست به مسایلی بسیار پراهمیت‌تر فکر کند، اما موضوعی ناخوش‌آیند ذهن او را به خود مشغول کرده بود: کلفتش از او دزدی می‌کرد. سال‌های طولانی بود که آن زن در خانه‌اش کار می‌کرد و او تقریباً این عادت را که بداند چه دارد و چه ندارد از دست داده […]

پیراهن‌ها (کارل چاپک)

کارل چاپک

برگردان : غلامرضا آذرهوشنگ

می‌خواست به مسایلی بسیار پراهمیت‌تر فکر کند، اما موضوعی ناخوش‌آیند ذهن او را به خود مشغول کرده بود: کلفتش از او دزدی می‌کرد.

سال‌های طولانی بود که آن زن در خانه‌اش کار می‌کرد و او تقریباً این عادت را که بداند چه دارد و چه ندارد از دست داده بود. در مقابل قفسه‌ی لباس‌های نخی‌اش ایستاده بود؛ صبح بود و او می‌خواست پیراهنی تمیز را از روی توده‌ی لباس‌هایش در آن قفسه بردارد. خانم یو‌هانکا، گاه و بی‌گاه می‌آمد و از فاصله‌ای غیرمعمول، پیراهنی را به او نشان می‌داد که مندرس و کهنه شده بود، و اظهار می‌داشت که بقیه‌ی پیراهن‌های او هم به همین وضع است و بهتر است که ارباب پیراهن‌های تازه‌ای بخرد. «بسیارخوب» و او می‌رفت و از نزدیک‌ترین فروشگاه، نیم دوجین پیراهنِ نو می‌خرید، بدون این که به این فکر بیفتد که همین تازگی‌ها دوباره نیم دوجین پیراهن خریده است. از زمانی که زنش مرده و او بیوه شده بود، همین داستان برای یقه‌ها و کراوات‌ها، سایر لباس‌ها، پوتین‌ها، صابون و هزار چیز دیگر که یک مرد به آن نیاز دارد، تکرار می‌شد. همه‌ی وسایل را، او هر از چند گاه، می‌بایست از نو بخرد. ولی این که چگونه وسایل یک مرد پیر به این سرعت کهنه و فرسوده می‌شد را فقط خدا می‌دانست. او مدام وسایل تازه می‌خرید. همیشه، همین که به سراغ جالباسی‌اش می‌رفت و می‌دید لباس‌هایی را که چند وقت پیش خریده است پیدا نمی‌کند، دوباره می‌خرید. او نمی‌توانست دقیقاً به یاد بیاورد که کِی آن‌ها را خریده بود. ولی این موضوعی نبود که بخواهد خود را به آن مشغول کند، و فکر می‌کرد در هر صورت خانم یو‌هانکا هست و خودش به همه‌ی کار‌ها رسیدگی می‌کند.

حالا، برای اولین بار، پس از این سال‌ها، به فکر افتاده بود که به طور منظم مورد سرقت قرار می‌گیرد. این اتفاق به این شکل برایش رخ داده بود: آن روز صبح، نامه‌ای دریافت کرده بود که از طرف یک انجمن یا چیزی شبیه آن، او را برای شرکت در یک ضیافت دعوت کرده بودند. سال‌ها بود که او به هیچ‌جا نرفته بود. حلقه‌ی محدود دوستانش بسیار کوچک بود و اکنون این دعوتِ غیرمنتظره او را گیج کرده بود. اگر چه کمی ‌اضطراب داشت ولی بسیار خوشحال شده بود. قبل از هر چیز به سراغ پیراهن‌‌هایش رفت. می‌خواست یکی از به‌ترین و شیک‌ترین آن‌ها را برای میهمانی آن شب انتخاب کند ولی به جز لباس‌های کهنه و قدیمی‌ که یا سرآستین‌هایش رفته بود یا یقه‌هایش، چیزی پیدا نکرد. یو‌هانکا را صدا زد و از او پرسید که چطور حتا یک پیراهنِ قابل پوشیدن هم ندارد؟

خانم یو‌هانکا، آب د‌هانش را قورت داد و برای لحظاتی خاموش ماند. بعد، به صراحت اعلام کرد که ارباب مطمیناً می‌باید لباس‌های نو بخرد. و برای او بی‌فایده است به سراغ لباس‌های کهنه‌ای برود که تار عنکبوت روی آن‌ها را پوشانده است. اما، حسی گنگ به او می‌گفت که به تازگی چند دست پیراهن خریده است، البته کاملاً مطمین نبود. برای همین هم، حرفی نزد و فوری کتش راپوشید و آماده شد تا برود و پیراهن‌های تازه‌ای بخرد. اما، برای اولین بار به فکر افتاد جیب‌هایش را بگردد و ببیند آیا کاغذ خرید‌های قدیمی ‌را در جیبش نگاه داشته یا آن‌ها را دور انداخته است. آخرین صورت حساب در جیبش بود. لیست خرید‌ها در آن نوشته شده و تاریخ خرید آن هم پنج هفته پیش بود. پنج هفته پیش، او نیم دوجین پیراهن خریده بود! این تمامی‌کشفی بود که او کرد.

دیگر برای خرید پیراهن از خانه بیرون نرفت. سرگردان در اتاق ایستاد و به فکر فرو رفت. به سال‌هایی که در تنهایی گذشت فکر کرد. درست از زمانی که همسرش فوت کرد، یو‌هانکا امور خانه را به دست گرفته بود و در تمامی‌ این سال‌ها، حتا برای یک لحظه هم کوچکترین شک و بدگمانی نسبت به او نداشت. و اکنون حسی عذاب‌آور او را رنج می‌داد: در تمامی‌ این سال‌ها مورد چپاول قرار گرفته بود. نگاهی به دور و اطرافش انداخت. چه چیز‌هایی ناپدید شده بود که او ناگهان خود را در جایی لخت و خالی می‌دید؟ تلاش کرد تا به خاطر بیاورد چه چیز‌های دیگری گم شده بود؛ چه وسایل دیگری که بیشتر از هر چیز با آن‌ها احساس پیوستگی می‌کرد… و در کمال وحشت، کمدی را که یادگار‌های همسرش در آن بود، باز کرد: لباس‌ها، پیراهن‌های نخی و تکه‌های دیگری که کهنه بودند، در کمد دیده می‌شد. اما اثری از همه‌ی آن چیز‌هایی که بوی گذشته را با خود داشت، نبود. خدای من! آن همه یادگاری که از همسرم باقی مانده بود، حالا کجاست؟ چه بر سر آن‌ها آمده بود؟

کمد را بست و سعی کرد به چیز‌های دیگری فکر کند، مثلاً به ضیافت آن شب. اما خاطره‌ی سال‌های گذشته با قدرت، ذهن او را اشغال می‌کردند. حالا یادآوری آن‌ها تنهایی، رنج و بدبختی او را بیشتر از لحظاتی که در آن‌ها زندگی را سپری کرده بود هویدا می‌کرد. آن‌ها اکنون ناگهان به مثابه چیز‌هایی که به یغما رفته، ظاهر شده بودند و درد بی کسی او را فریاد می‌کردند. تا این لحظه، چقدراحساس خشنودی و آرامش می‌کرد. لحظاتی که هم‌چون گهواره‌ای او را به خواب برده بودند. اما اکنون با وحشت، شاهد آن بود که دستی بیگانه، حتا بالش زیر سرش را به یغما برده و چرت آرام او را برهم زده است. احساس تنهایی می‌کرد. دردی عمیق او را رنج می‌داد. عمیق‌تر از دردی که در آن روز روزی که از مراسم به خاکسپاری همسرش باز می‌گشت او را دربر گرفته بود. حس می‌کرد که پیر وخسته شده است و زندگی با او بی‌رحم بوده است.

اما، با این حال، یک چیز را درک نمی‌کرد. چرا این زن می‌بایست اموال او را بدزدد؟ با آن‌ها چکار می‌کرد؟ آه، فهمیدم. ناگهان با رضایتی کینه توزانه به یاد آورد. باید دلیلش همین باشد! آن زن، برادرزاده‌ای داشت که همچون عمه‌ای واله و شیفته، به او احمقانه عشق می‌ورزید. مگر او نبود که این همه گوشم را با وِروِر‌های بی‌پایانش، درباره‌ی نبوغ این مرد کر نکرده بود؟ بگذار ببینم، همین چند وقت پیش بود که عکس او را به من نشان داد: مو‌های مجعد، بینی نوک‌تیز و رو به بالا، و به ویژه آن سبیل‌های گستاخ. و این زن، داشت برای چنین آدمی‌، از شدت شوق و غرور اشک می‌ریخت. با خودش گفت: بله، این همان کسی است که باید تمام چیز‌های گم شده‌ی من به دست او رسیده باشد. از این فکر، دستخوش عصبیت کوری شد که او را به آشپزخانه کشاند. یو‌هانا را صدا زد و گفت: «تو عجوزه‌ی پست و رذلی هستی!» و دوباره یکراست به اتاق خودش رفت و او را با چشمان اشک‌بار و وحشت‌زده‌ای که بیشتر به چشمان حیران گوسفندی پیر شبیه بود، تنها گذاشت.

دیگر در آن روز، با یو‌هانا حرف نزد. یو‌هانا که آه می‌کشید و احساس می‌کرد مورد توهین قرار گرفته، هر چیز را که دم دستش بود پرت می‌کرد، بدون این که بداند دلیل واقعی این مشکلی که پیش آمده چیست.

عصر بود که دوباره به سراغ کمد و کشو‌ها رفت و هر چه را که در آن بود به زمین ریخت. وحشتناک بود. یکی پس از دیگری، چیز‌هایی را که زمانی به او تعلق داشت، به یاد می‌آورد. یادگار‌های گوناگون فامیلی را که به ارث برده بود و حالا به نظرش بسیار گران‌قیمت می‌آمدند، هیچ کدام آن‌جا نبود. انگار که در آتش‌سوزی بزرگی نیست و نابود شده‌اند. احساس می‌کرد که درمیان خشم و اشک و بی‌کسی درهم شکسته شده است.

میان کشو‌های پخش شده به این طرف و آن طرف، در حالی که گرد و خاک بر سر و رویش نشسته بود، بی آن که نفسی تازه کند به یگانه یادگاری که اکنون به آن دست یافته بود، نگاه می‌کرد. کیفِ پول پدرش، که منجوق دوزی شده بود و از دوطرف سوراخ بود. در طول چند سال، این همه وسایلش به سرقت رفته و دیگر چیزی از آن‌ها باقی نمانده بود؟ اکنون در اوج عصبانیت بود و اگر یو‌هانکا در آن لحظه به او نزدیک می‌شد، یک سیلی جانانه نصیبش می‌شد. هیجان زده، از خود می‌پرسید: آخر با او چکار کنم؟ دمش را بگیرم و پرت کنم بیرون؟ دستش را بگذارم در دست پلیس؟ آن وقت، چه کسی فردا برای من صبحانه حاضر خواهد کرد؟ خب، به رستوران می‌روم. اما، چه کسی آب را برای من گرم خواهد کرد و آتش را روشن خواهد کرد؟ با کوشش بسیار، این افکار را کنار زد. فردا به این موضوع رسیدگی خواهم کرد. می‌خواست به خودش اطمینان دهد. ولی یک چیز اتفاق افتاده بود و او داشت به آن فکر می‌کرد: من به این زن وابسته شده‌ام! ولی با تمام این احوال، نمی‌توانست سنگینی این بار را بر دوش خود تحمل کند. آگاهی از این که آن زن خبطی کرده است و می‌بایست تنبیه شود، به او جسارت لازم را می‌داد.

وقتی که هوا رو به غروب می‌رفت، خودش را آماده کرد و به طرف آشپزخانه به راه افتاد و با لحنی بی‌تفاوت به یو‌هانکا گفت: «تو باید از این جا بروی.» بعد، یک سخنرانی طولانی و پیچیده، که پر بود از مطالبی بی‌ربط و مغشوش. کاری را که با هزار دشواری و استدلال از یو‌هانکا خواسته بود می‌بایست فوراً انجام شود، اما یو‌هانکا بدون آن که جوابی بدهد، با قیافه‌ای مظلوم، مشغول انجام وظایف عادی خود بود.

سخنرانی که تمام شد، یو‌هانکا از آشپزخانه بیرون آمد و در آن را محکم پشت سر خود بست و او را در آنجا تنها گذاشت و رفت.

با تردید، در حالی که قلبش به شدت می‌تپید، دستش را روی دستگیره‌ی آشپزخانه گذاشت. هیچوقت کارش به جایی نکشیده بود که به سراغ کمد یو‌هانکا برود و اکنون با وحشت بسیار، می‌دید که می‌خواهد همچون یک دزد، مخفیانه به درون آن سرک بکشد. اما درست در هنگامی‌که می‌خواست از این فکر دست بکشد، وقایع خود به خود پیش آمد و او در را باز کرد و داخل شد.

آشپزخانه از تمیزی برق می‌زد. کمد یو‌هانکا آنجا بود، اما قفل شده بود و هیچ نشانی از کلید آن نبود. این کشف، حدس او را به یقین تبدیل کرد. سعی کرد با چاقوی آشپزخانه، قفل در کمد را به زور باز کند اما، فقط آن را خراشی انداخت و نتوانست قفلش را باز کند. همه‌ی کشو‌ها را برای یافتن کلید جستجو کرد. تمام کلید‌های خودش را به کار گرفت و پس از نیم ساعت تلاش عصبی، تازه متوجه شد که کمد اصلاً قفل نبوده و با فشار یک دکمه‌ی قلاب مانند می‌شد آن را باز کرد.

تمام لباس‌های نخی، تمیز و اتو کشیده در قفسه‌های جداگانه، منظم چیده شده بودند. شش پیراهنی را که به تازگی خریده بود و هنوز نوار بسته‌بندی فروشگاه از روی آن‌ها باز نشده بود،‌ در قفسه‌ی بالا پیدا کرد. در یکی از جعبه‌های کمد، سنجاق سینه‌ی همسرش که یاقوتی تیره داشت، دکمه سرآستین‌های پدرِ مادرش که نگینی از مروارید داشت و تصویر مادرش بر روی عاج کشیده شده بود، را یافت. خدای من! یعنی همه‌ی این چیز‌ها به درد او می‌خورد؟ هر چیزی را که در کمد بود، بیرون کشید. یقه‌ها و جوراب‌هایش را پیدا کرد، یک بسته صابون، مسواک‌ها، یک کمربند ابریشمی، روبالشی، یک هفت‌تیر قدیمیِ ‌افسری و یک قطعه کهربای به درد نخور که جای آتش سیگار روی آن دیده می‌شد. این‌ها همه بخشی از وسایلی بودند که از قفسه‌های او دزدیده شده بود. شک نداشت که خیلی بیشتر از آن‌ها را، از مدت‌ها قبل، به آن برادرزاده‌ی موفرفری‌اش داده‌بود. خشم شدیدش فروکش کرده بود، اما، رنجشی شماتت‌بار در او باقی مانده بود. که این طور… یو‌هانکا، یو‌هانکا! این بود جواب خوبی‌های من؟

همه‌ی این وسایل را یکی پس از دیگری به اتاقش برد و روی میز، جداگانه گذاشت. نمایشگاهی بود با شکوه از وسایلی دیدنی. هر چیزی را که از وسایل شخصی یو‌هانکا بود به کمد او بازگرداند. حتا می‌خواست که آن‌ها را مرتب در سرجایشان بگذارد، اما، پس از تلاش‌هایی بیهوده، با درماندگی، آن‌ها را به حال خود ر‌ها کرد. کمد، انگار که دزد به آن زده باشد، درش باز مانده بود و همه چیز آن به هم ریخته بود. وحشت برش داشت که اگر یو‌هانکا برگردد، چه خواهد شد. در آن صورت، می‌بایست خیلی جدی با او گفتگو کند… این فکر به قدری انزجار او را برانگیخت که با عجله شروع کرد به پوشیدن لباس‌هایش. به خودش گفت: فردا، اجازه می‌دهم که به سرکارش برگردد. همین که امروز بداند من همه چیز را فهمیده‌ام، برای او کافی خواهد بود. یکی از پیراهن‌های تازه‌اش را، که همچون کاغذ شق و رق بود باز کرد، ولی هر چه کرد نتوانست یقه‌ی خشک و سفت آن را ببندد. یو‌هانکا ممکن بود که هر لحظه سر برسد.

به سرعت به سوی یکی از پیراهن‌های کهنه‌ی خود شیرجه رفت و بی‌توجه به این که نخ‌نما شده است، آن را به تن کرد و هم‌چون یک دزد، با احتیاط از خانه بیرون رفت و یک ساعت تمام در زیر باران، در خیابان‌ها پرسه زد تا وقت میهمانی فرا برسد.

در میهمانی، وقتی که به شدت احساس تنهایی کرد، خواست خود را در گفتگو‌های دوستانی قدیمی‌ داخل کند، اما، نمی‌دانست از چه راهی. سال‌ها بود که از سایر مردم دور مانده بود. فکرش را بکنید، ما به سختی می‌توانیم حرفی برای گفتن داشته باشیم و یکدیگر را درک بکنیم. او از هیچ‌کس کینه‌ای به دل نگرفت. در گوشه‌ای ایستاد و لبخند زد، به درخشش چراغ‌ها خیره شد و به حرکات و سر و صدا‌ها… تا این که به دلیلی ناروشن، متوجه نکته‌ای تازه شد. ببین چه ریختی پیدا کرده‌ام! نخ‌های پیراهنم بیرون زده، لکه‌ای روی کتم افتاده، و همین طور چکمه‌هایم. خدا به دادم برسد! آرزو می‌کرد که آب شود و به زمین برود. به هر طرف نگاه کرد تا شاید جایی پیدا کند و خود را از نظر‌ها پنهان کند. پیراهن‌های همه از تمیزی مثل الماس برق می‌زدند. چطور می‌توانست بدون آن که توجه کسی را جلب کند از آن‌جا بگریزد؟ می‌ترسید که قدمی‌به طرف در بردارد و فوراً نظر‌ها را به سوی خود جلب کند. از شدت خجالت عرق می‌ریخت و تلاش می‌کرد که خود را بی‌تفاوت نشان دهد، ولی در تمامی ‌این لحظات، بدون آن که توجه کسی را جلب کند، سانت به سانت خود را به در نزدیک می‌کرد. از شانس بد، یک آشنای قدیمی‌که از همشاگردی‌های دوره‌ی دبیرستانش بود،‌ او را طرف خطاب خود قرارداد، و این او را بیشتر خجالت زده کرد. با دستپاچگی جواب او را داد؛ به نحوی که او را از خود آزرده کرد. وقتی که دوباره تنها شد، آهی از سر آسودگی کشید و یک بار دیگر فاصله‌ی خود را با در محاسبه کرد و پس از طی کردن این مسافت، توانست که از آن خانه پا به فرار بگذارد. هنوز شب به نیمه نرسیده بود.

در طول راه، دوباره به فکر یو‌هانکا افتاد. مغزش با قدم زدن سریع، به کار افتاد و آن‌چه را که می‌بایست به یو‌هانکا بگوید، به ذهنش سپرد. با آرامشی غیرمعمول، جملات متین، طولانی و محکمی‌ را به هم دوخت. سخنرانی‌ای بود طولانی که با نهایت شفقت، کاری را که یو‌هانکا انجام داده بود محکوم می‌کرد. بله، شفقت! چون او در پایان می‌خواست او را ببخشد. نمی‌خواست که او را به خیابان بیندازد. یو‌هانکا اشک می‌ریخت و التماس می‌کرد و قول می‌داد که خود را اصلاح کند،‌ و او در سکوت، بی هیچ حرکتی به حرف‌هایش گوش می‌کرد و در آخر، موقرانه به او می‌گفت: «یو‌هانکا، یک فرصت دیگر به تو می‌دهم تا خود را اصلاح کنی. صادق باش و درستکار، چیز دیگری از تو نمی‌خواهم. من دیگر پیر شده‌ام و نمی‌خواهم که با تو بی‌رحم باشم.»

آن‌چنان هیجان زده بود که ناگهان خود را در مقابل خانه دید. در قفل نبود. چراغی در اتاق یو‌هانکا می‌سوخت. دزدکی از میان پرده، نگاهی به آشپزخانه انداخت. خدا به خیر کند! یو‌هانکا، با چشم‌های متورم و سرخ شده از گریه، در اطراف آشپزخانه می‌چرخید و وسایلش را در یک چمدان بزرگ می‌گذاشت. این نشانه‌ی بدی بود، چرا چمدان؟ روی نوک پا، آرام به اتاقش خزید. گیج و پریشان و سردرگم شده بود. آیا یو‌هانکا می‌خواست برود؟

روی میز مقابلش, همه‌ی آن چیز‌هایی که یو‌هانکا از او دزدیده بود، به چشم می‌خورد. آن‌ها را لمس کرد ولی کوچک‌ترین لذتی از این که آن‌ها را دوباره بدست آورده است حس نکرد. با خود گفت: «فهمیدم،‌ یو‌هانکا متوجه شده است که من به دزدی‌های کثیف او پی برده‌ام، و منتظر آن است که من اخراجش کنم، به همین خاطر دارد وسایلش را جمع می‌کند. بسیار خوب، من او را با این فکر تنها می‌گذارم تا فردا. این خودش برای او تنبیهی است. بله، فردا صبح با او صحبت خواهم کرد. ولی ممکن است… ممکن است که همین الان بیاید و بخواهد که او را ببخشم. او در مقابل من، مدام گریه خواهد کرد، به زانو خواهد افتاد و کار‌هایی از این قبیل. خیلی خب، یو‌هانکا، من نمی‌خواهم تندی کنم، می‌توانی همین جا بمانی.»

همان‌جا نشست، با همان لباس مهمانی. و به انتظار پیشرفت وقایع ماند. خانه در سکوتی عمیق فرورفته بود. هر قدمی‌ را که یو‌هانکا در آشپزخانه برمی‌داشت، می‌شنوید. صدای بسته شدن در چمدان را شنید و دوباره سکوت و آرامش. این دیگر چه بود؟ گوش به زنگ از جایش پرید و شنید: زوزه‌ای طولانی و وحشتناک که نه به انسان، بلکه بیشتر به زوزه‌ی جانوری شباهت داشت. و بعد تبدیل شد به هق هقی عصبی و مداوم. صدای سنگین حرکت آرام زانو‌هایی روی کف خانه شنیده شد، و صدای زاری مظلومانه. یو‌هانکا گریه می‌کرد. به طور حتم خودش را برای واقعه‌ای آماده کرده بود. واقعه‌ای نامنتظر. ایستاد و با قلبی که به شدت می‌تپید به آنچه که در آشپزخانه می‌گذشت گوش داد. هیچ صدایی شنیده نمی‌شد، به جز صدای گریه. بزودی می‌بایست یو‌هانکا با پای خودش بیاید و از او عذرخواهی کند.

برای این که ثبات خود را حفظ کند، طول اتاق را طی کرد. هنوز یو‌هانکا نیامده بود. در این فاصله، دوباره ایستاد و گوش کرد: گریه و شیون او باز هم به زوزه‌ی یک نواخت و مداومی ‌تبدیل شده بود و فروکش نمی‌کرد. اندوهی عمیق، پریشانش کرد. تصمیم خود را گرفت: می‌روم پیش او. ولی فقط گفت: «خیلی خب، این برای تو درسی بود، یو‌هانکا! حالا دیگر گریه نکن. من می‌بخشمت، ولی در آینده می‌بایست درستکار باشی.»

ناگهان، یورشی سهمگین رخ داد؛ در با شدت باز شد و یو‌هانکا زوزه‌کشان در آستانه‌ی در ظاهر شد. دیدنِ صورت او با آن چشم‌های ورم کرده و گریان بسیار دردناک بود.

بریده بریده گفت: «یو ‌هانکا!»

یو‌هانکا هق هق کنان گفت: «من سزاوار این رفتار بودم؟ واقعاً که خیلی جالبه! متشکرم. با من مثل یک دزد رفتار می‌کنی؟ جداً که شرم آوره!»

صدایش را بلند کرد و گفت: «ولی یو‌هانکا! تو وسایل من را برداشته‌ای همه‌ی این وسایل را، می‌بینی؟ آیا این‌ها را برداشته بودی یا نه؟»

ولی یو‌هانکا گوش نمی‌کرد. «چکارمی‌بایست بکنم با این آبروریزی کمد من را می‌گردید انگار که من یک کولی دله دزدم. تف بر من اگر این‌طور باشم. من، در واقع شما نباید این کار را با من می‌کردید. نه آقا حق نداشتید به من توهین کنید هرگز تا آخرین روز عمرم هم انتظار چنین رفتاری را با خودم نداشتم. یعنی من، واقعاً دزد هستم؟ من من، دزد این طوره؟» و با اندوهی شدید، جیغ‌کشان گفت: «جداً من دزد هستم؟ من، در واقع، تو خانواده‌ی من! نه، هرگز! هرگز چنین انتظاری را نداشتم به هیچ وجه نباید با من این طور رفتار می‌شد!»

جوابش را با آزردگی داد: «کمی‌شعور داشته باش! چه کسی این وسایل را به داخل کمد تو برده؟ این‌ها مال توست یا من؟ بگو دیگر، خانم خوب من، این‌ها مال توست؟»

یو‌هانکا دوباره به گریه افتاد: «نمی‌خواهم دیگر چیزی بشنوم آقای محترم، واقعاً که شرم‌آور است! اگر فکر می‌کنید که من درست مثل یک کولی هستم خب، کمدم را بگردید! ولی تا شما دارید این کار را می‌کنید…» یو‌هانکا هم‌چنان گریان و هیجان‌زده صدایش را بالا برد: «تا شما این کار را می‌کنید، من از این‌جا رفته‌ام. نه نه، من تا صبح این‌جا نخواهم ماند.»

به اعتراض حرفش را قطع کرد و گفت: «گوش کن، من نمی‌خواهم تو را اخراج کنم. تو هم همین جا می‌مانی، یو‌هانکا. هر چه بود گذشت، خدا ما را از هر چه شر است حفظ کند. من که هنوز هیچ حرف بدی به تو نزده‌ام. بس کن دیگر، گریه نکن!»

یو‌هانکا، اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «کس دیگری را استخدام کنید. من حتا تا صبح هم این‌جا نمی‌مانم، با من مثل سگ رفتار کردید. نه، امکان ندارد.» بعد، محکم آب د‌هانش را به بیرون تف کرد و گفت: «اگر هزاران تومان هم بدهید، باز هم، من امشب را می‌خواهم روی سنگفرش خیابان بگذرانم.»

و او، درمانده، پرسید: «آخر چرا، یو‌هانکا؟ آزرده شدی؟ ولی تو که آخر نمی‌توانی انکار کنی که این…»

یو‌هانکا با لحنی که هنوز رنجش در آن موج می‌زد، فریاد کشید: «نه، معلوم است که اصلاً آزرده نشده‌ام، هیچ هم با احساسات من بازی نشده گشتنِ کمد من انگار دزد گیر آورده‌اند. نه، این که چیز مهمی‌نیست چکار دیگری می‌خواستید بکنید هیچ کس چنین رفتاری را با من نداشته واقعاً که شرم‌آور است. من که یک آدم بی سر و پا نیستم.» یو‌هانکا، دوباره جیغ وحشتناکی کشید، اشک‌هایش را پاک کرد، به سرعت از اتاق خارج شد و در را محکم به هم کوبید.

کاملاً گیج شده بود. یو‌هانکا به جای توبه و عذرخواهی، این جنگولک‌بازی را درآورده بود. این دیگر چه معنی می‌دهد؟ مثل یک زاغچه، وسایل مرا دزدیده. در این که هیچ شکی نیست؛ احساس توهین می‌کند، برای این که من موضوع را فهمیده‌ام. از این که مثل یک دزد رفتار کرده، خجالت نمی‌کشد، ولی از این که کسی به این موضوع پی برده، احساساتش شدیداً جریحه دار شده. این زن، مثل این که عقلش را از دست داده؟

با این حال، لحظه به لحظه برای او بیشتر و بیشتر متاسف می‌شد. با خودش گفت: هر کسی نقطه ضعفی دارد، و هیچ چیز بیشتر از این که این نقطه‌ضعف را به رخش بکشی، او را نمی‌رنجاند. آه، انسانی به شدت اخلاق‌گرا و حساس که در میان اشتبا‌هاتش گیر کرده است، چه حالی می‌تواند داشته باشد. چقدر دردناک و رنج‌آور است دیدن این صحنه. اگر انگشتت را بر روی گناه پنهان کسی بگذاری، فریادش از درد و خشم به آسمان بلند می‌شود. می‌بینی، هروقت درباره‌ی فردی که آزارت داده قضاوت می‌کنی، خود بخود در مورد خودت هم، که آزار دیده‌ای، قضاوت می‌کنی؟

از آشپزخانه، صدای گریه‌ی خفه‌ای به گوش می‌رسید. یو‌هانکا د‌هانش را با رختخوابِ پر پوشانده بود. می‌خواست پهلوی او برود، اما در قفل شده بود. همان جا ایستاد، و از همان پشتِ در او را ملامت کرد. بعد، تلاش کرد تا تسکینش بدهد، اما تنها جوابی که می‌شنید هق هق گریه‌ی شدید و تیزی بود. درمانده و مغموم، به اتاقش برگشت. روی میز، وسایل دزدیده شده‌اش قرار داشت: پیراهن‌های نو و زیبایش، چند دست لباس نخی، یادگاری‌ها و چه چیز‌های دیگری که نبود. با انگشتانش آن‌ها را نوازش کرد، ولی تنها چیزی را که حس می‌کرد غم بود و احساسِ سرگردانی.


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۶
ارسال دیدگاه