آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » می‏‌خواستم بگویم مهری… (ندا صالحی)

می‏‌خواستم بگویم مهری… (ندا صالحی)

ندا صالحی بعد از مدت‏ها، تلفن زد که می‏‌خواهم ببینمت. هنوز غروب نشده بود. شرکت مانده بودم، باید تراز سه ماهه را آماده می‌‏کردم. با پیام، آدرس خانه‌‏اش را برایم فرستاد و خواسته بود که همین الان به دیدنش بروم. با شنیدن صدایش توی دلم خالی شده بود. یک زمانی عاشقش بودم. توی رویاهایم زنم […]

می‏‌خواستم بگویم مهری… (ندا صالحی)

ندا صالحی

بعد از مدت‏ها، تلفن زد که می‏‌خواهم ببینمت. هنوز غروب نشده بود. شرکت مانده بودم، باید تراز سه ماهه را آماده می‌‏کردم. با پیام، آدرس خانه‌‏اش را برایم فرستاد و خواسته بود که همین الان به دیدنش بروم. با شنیدن صدایش توی دلم خالی شده بود. یک زمانی عاشقش بودم. توی رویاهایم زنم بود با او می‏‌خواستم تمام دنیا را بگردم، اما حالا دوست نداشتم دوباره ببینمش. ازدواج کرده بودم و حالا چطور باید برایش می‏‌گفتم که بعد از او چه بلایی به سرم آمده و این مهری بود که زندگی از دست رفته‌‏ام را دوباره سر و سامان داد. به همان شماره تلفن کردم که بگویم نمی‌‏توانم بروم و ببینمش، بگویم زن دارم و دلیلی برای دیدنش نمی‏‌بینم. ولی تا گوشی تلفن را برداشت قبل از من گفت: «خودم رو سوزوندم.»

خواستم بگویم، هیچ چیز نگفتم. گوشی را گذاشت. چند لحظه روی صندلیم تکان نخوردم، جمله‏‌اش مرتب توی ذهنم تکرار می‌‏شد. بعضی وقت‏ها خودبخود جاهایی از بدنش می‌‏سوخت و تاول می‏‌زد، می‏‌گفت از نور است. اما هیچوقت خودش را نسوزانده بود.

او طراح یک شرکت کوچک بود و من حسابدار همان شرکت شدم. یکی دو سالی از من بزرگتر بود. با کسی ارتباط چندانی نداشت.عمه‌‏ای داشت که گه‌گاهی به او زنگ می‌‏زد. کسی با او دست نمی‌‏داد و بجز سوال‏‌های کاری کسی چیزی از او نمی‌‏پرسید. اما من عاشقش شدم، عاشق چشم‏‌های عسلی‌‏اش که وقتی نگاهت می‏‌کرد دست و پایت را گم می‌‏کردی. موهایش رنگ چشم‏‌هایش بود، تار موهایش آنقدر نازک بود که فر می‌‏خوردند و از زیر روسریش بیرون می‌‏ریختند و بوی مرطوبِ چمن‏زار در هوا پراکنده می‏‌شد. همان روز اول که کارم را شروع کردم، برای تایید چند فاکتور چاپی به اتاقش رفتم و همان وقت بود که فهمیدم دلم می‌‏خواهد هر روز ببینمش. قد متوسطی داشت و آنقدر پوستش سفید بود که رگ‏ها را زیر پوستش می‌‏دیدی و آنقدر ظریف بود که می‌‏ترسیدی به او دست بزنی شاید بشکند. می‌‏گفتند مرموز است و به کسی نگاه نمی‏‌کند، می‌‏گفتند نگاهش فرق دارد و از نگاهش می‌‏ترسند. اما من از اینکه به کسی نگاه نمی‏‌کرد خوشم می‌‏آمد. همیشه دیر می‌‏آمد و بعد از همه می‌‏رفت. من هم تا می‌‏توانستم اضافه کار می‌‏ایستادم.

یکی از همکارهایم گفته بود: «بیماری پوستی داره، مراقب باش.»

برایم مهم نبود، حاضر بودم توی قبر هم کنارش بخوابم. اولین باری که دستم روی دستش حرکت کرد دستش را کشید. چند روز بعد مرا برای اولین بار به خانه‌‏اش دعوت کرد. گفته بود از بچگی پوست حساسی داشت ولی از زمان بلوغش در سیزده سالگی بدتر شده بود و فعلا درمانی برایش نیست و شاید هیچ‌وقت نباشد یا به عمر او قد ندهد. پدرش که مرد دیگر سراغ دکتر نرفته بود.

گفته بودم: «واگیرداره؟»

نگاهم کرد. گفتم: «آخه می‌‎خوام بگیرم.»

خندید. آستینش را بالا زد و روی ساعد دستش با ناخن چیزهایی نامرئی کشید، بعد آباژوری که مجسمه‏‌ی زنی نیمه‌عریان در حال رقص با بدن بلوری پایه‏‌اش بود، را روشن کرد و دستش را زیر فوران نوری که به روی زن می‌‏تابید حرکت داد، بعد از چند دقیقه طرح زیبایی روی ساعد دستش قرمز و برآمده شد، اسم من بود با شاخ و برگ‏‌های ظریف که به هم پیچیده بودند. انگار جادو کرده باشد. بعد توی چشم‏‌هایم نگاه کرد، مرا هم جادو کرده بود.

پرسیده بودم: «درد نداره؟»

گفته بود: «دردش یه جای دیگه است.»

جمله‌‏اش از ذهنم خارج نمی‌‏شد، فکر کردم اگر خودش را واقعا سوزانده باشد، چکار باید بکنم. به سرعت دفتر حساب‏ها را بستم و از شرکت بیرون زدم. همین که توی ماشین نشستم پشیمان شدم، خواستم برگردم. فکر کردم هر بلایی که سرش آمده دیگر به من ربطی ندارد اما انگار هنوز روی من تسلط داشت. توی آینه به خودم نگاه کردم. بعد با خودم تصمیم گرفتم بروم اما وارد خانه‏‌اش نشوم و اگر حالش خوب بود، راحت و ساده قضیه ازدواجم با مهری را بگویم و برگردم. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. چهره‌‏اش هر لحظه برایم واضح‌‏تر می‌‏شد.

بیشتر وقت‏هایی که با من تلفنی صحبت می‌‏کرد توی وان آب سرد دراز کشیده بود. همیشه تصویرش را توی ذهنم می‌‏دیدم، توی وان آب با آن فضای نیمه‌تاریک حمام، و کتابی که دارد می‌‏خواند. انگار تصویرش را بارها از سوراخی، پنجره‏‌ای دیده باشم. صدای آب را که روی تنش حرکت می‌‏کرد، صدای ورق زدن کتاب را، همه را می‌‏شنیدم و می‌‏دیدم.

تقریبا همیشه دستکش به دست داشت، از عکس‌‏العمل مردم وقتی او را می‌‏دیدند خجالت می‌‏کشید. می‌‏گفت آدم‏ها را دوست ندارد می‌‏گفت از آنها می‌‏ترسد. حساسیتش به نور روز به روز بیشتر می‌‏شد. روی پوست صورتش تاول‏‌های قرمزی در می‌‏آمد که به خاطرشان همیشه صورتش را می‌‏پوشاند و سرش پایین بود. کمتر شرکت می‌‏آمد و من هر چه کمتر می‌‏دیدمش بیشتر عاشقش می‌‏شدم. یک روز رییس شرکت از او خواست که تا رفع بیماری پوستی‌‏اش دیگر شرکت نیاید. آن روز جنجالی به پا کردم و یقه رییسم را گرفتم و با سر توی صورتش زدم. شکایتم را نکرد اما نامه‌‏ی اخراجم را دستم دادند. وقتی از شرکت بیرون آمدم او رفته بود. جواب تلفن‏‌هایم را دیگر نداد و در خانه را هم به رویم باز نکرد. یک روز آن‌قدر دم در ساختمانشان ایستادم تا یکی از همسایه‌‏ها بیرون آمد، رفتم و پشت در آپارتمانش نشستم تا در را باز کرد. گفت: «نمی‌‏تونم دیگه ببینمت.»

گریه کردم و گفتم که بدون او می‌‏میرم. خم شد، پاچه شلوارش را بالا کشید و تاول‏‌هایی را روی ساق پایش نشانم داد و همانطور که سرش پایین بود گفت: «دارم به یه چیز دیگه تبدیل می‌‏شم، نمی‏‌بینی؟»

می‌‏دیدم اما برایم مهم نبود. دست بردم زیر چانه‏‌اش و سرش را بالا آوردم، گفتم: «هر چی می‌‏خوای باشی باش، اما من ولت نمی‌‏کنم.»

چشم‌‏های عسلیش خیس شد، گفت که به حال خودش رهایش کنم. نمی‌‏توانستم. اما قول دادم هفته‌‏ای فقط یک بار به سراغش بروم و او هم در را به رویم باز کند، قبول کرد. تا هفته‌‏ی بعد فقط ساعت‏ها و روزها را می‌‏شمردم، مرتب توی کوچه‏‌اش می‌‏رفتم که شاید از پشت پنجره ببینمش اما پرده‏‌های ضخیم هیچوقت کنار نرفت. جواب تلفنم را هم نمی‌‏داد. احساس می‌‏کردم بیشتر دوستش دارم و بدون او زندگیم تباه می‌‏شود. هفته‎‌ی اول که تمام شد صبح زود به خانه‏‌اش رفتم. پرده‌‏ها را کشیده بود و خانه مثل همیشه با نور کمرنگ بدن بلوری زنی در حال رقص نیمه‌تاریک بود. مقداری برایش خرید کرده بودم که توی آشپزخانه گذاشتم، می‌‏خواستم دست به کار پختن غذا شوم و تا شب را پیشش بمانم، حتی اگر می‌‏توانستم تا صبح روز بعد را هم برنامه‏‌ریزی کرده بودم که بمانم. گفتم: «هفته دیگه با مامانم و بابام می‌‏خوام بیام خواستگاریت. به برادرت هم خودم زنگ می‌‏زنم.»

بلند شد ایستاد. گفتم: «می‌آم همین جا با هم زندگی می‌‏کنیم. یا می‌‏ریم آلمان پیش برادرت.»

رفت توی اتاق و دیگر بیرون نیامد. من به در اتاقش تکیه داده بودم و گفته بودم که غلط کردم و هر چه او بخواهد می‌‏کنیم. اما بعد از یکی دو ساعت گفته بود که تنهایش بگذارم. هفته‏‌ی بعد وقتی به دیدنش رفتم، در را باز نکرد. مثل دیوانه‌‏ها آنجا پرسه زدم. جواب تلفنم را داد و خواهش کرد تا هفته‏‌ی بعد تنهایش بگذارم تا بیشتر فکر کند. تا هفته‌‏ی بعد یکسال برایم گذشت. صبح زود آنجا بودم باز هم در را باز نکرد. یکی از همسایه‌‏ها بیرون آمد و گفت که دیشب با برادرش رفت. تمام تنم یخ کرد و بعد گُر گرفت. برادرش همیشه می‌‏خواست او را پیش خودش ببرد، کارهایش را هم کرده بود. من هم موافق بودم حتی گفته بودم بعد از ازدواج با هم برویم اما او قبول نمی‌‏کرد. بعد از آن دیگر ندیدمش. اما باورم نمی‌‏شد که تنهایم گذاشته باشد. باورم نمی‏‌شد دوستم نداشته باشد. هر روز می‌‏رفتم در خانه‏‌اش تا شاید ردی از او پیدا کنم. یک روز عمه‌‏اش آمد، کارگر آورده بود، وسایلش را بردند، خانه را شستند و ضد عفونی کردند. عمه‏‌اش با اینکه مرا دیده بود و می‌‏شناخت تحویلم نگرفت، آدرس و شماره‌‏ی برادرش را خواستم. گفت خبری از آنها ندارد فقط دارد اوضاع را سر و سامان می‌‏دهد. سر و صدا راه انداختم خودم را به در و دیوار کوبیدم. عمه گفت که خانه را به پیرمرد و پیرزنی فروخته و دیگر مزاحم نشوم.

یک روز به خانه‏‌اش رفتم، روبروی پیرزن و پیرمرد نشستم و آن‌قدر حرف زدم تا بتوانم بیشتر آنجا بمانم، اما هیچ بویی از او نبود، هیچ ردی نمی‌‏دیدی. فقط بوی مایع ضدعفونی کننده سرم را پر کرده بود. پیرمرد مرتب می‌‏گفت: «سخت نگیر.» دیگر آنجا نرفتم.

ماشین را توی کوچه نزدیک به خانه‌‏اش پارک کردم. انتهای یک خیابان بن‌بست باریک، در طبقه‌‏ی دوم ساختمانِ سه طبقه‏‌ای قدیمی زندگی می‌‏کرد. درِ ساختمان باز بود. خانه حیاط کوچکی داشت که توی باغچه‌‏اش درخت مو خشکیده‌‏ای در هم پیچ خورده بود. از پله‌‌‏ها بالا رفتم بوی عجیبی مثل گوشت سوخته یا بوی کله‌‏ی گوسفندی آتش‌دیده، همه جا را پر کرده بود. نور قرمز غروب هم سایه انداخته بود روی راه پله‌‏ها. همه جا پر از خاک بود و به نظر می‌‏آمد کسی در طبقه‏‌ی اول زندگی نمی‌‏کند. در آپارتمانش هم باز بود، توی در ایستادم و چشم چرخاندم، نبود. هوا سنگین شده بود و بوی سوختگی حالم را بد می‌‏کرد اما نمی‌‏دانم چرا دلم بیقرار شده بود. بیشتر از سه سال بود که ندیده بودمش. سرفه کوتاهی کردم. بعد صدای بمی از اتاق آمد، آرام گفتم: «ممنون که گفتی بیام ولی…» صدایم دورگه شده بود. دوباره گلویم را صاف کردم.

صدایی از اتاق شنیدم که آرام انگار گفت: «بیا تو.»

صدایش طنین قبل را نداشت، اما نمی‌‏دانستم که با دوباره شنیدنش دست و پایم را گم می‌‏کنم.

بلند گفتم: «نه همین جا خوبه.»

اما کفش‌هایم را درآورده بودم و تقریبا وسط هال ایستاده بودم و چشم می‌‏چرخاندم تا بلکه دوباره ببینمش. صدای قلبم را می‌‏شنیدم. نفس عمیقی کشیدم. گفتم: «بهتری؟»

چیزی نگفت. دوباره گفتم: «باید همونجا پیش برادرت می‌‏موندی.»

فکر کردم که من هم می‌‏خواستم با او بروم و آنجا برای همیشه پیشش بمانم و درمان شدن یا نشدش هم برایم مهم نبود.

دوباره گفتم: «همه چی رو خراب کردی.»

هنوز وسط هال ایستاده بودم، خانه کوچک بود و وسایل کم و ناآشنایی داشت، رنگ دیوارها جا به جا ریخته بود. بوی سوختگی که انگار به جان خانه رفته باشد را می‌‏شنیدم اما شامه‌‏ام به آن عادت کرده بود. صدایش را از پشت در بسته اتاق سمت چپم شنیدم که آرام چیزی گفت.

تکان نخورده بودم. زیر لوستر بدون لامپی ایستاده بودم و دل توی دلم نبود، باید می‌‏دیدمش، اما ترسی عجیب توی دلم افتاده بود. مرتب جمله‌‏اش را انگار با خودم تکرار می‌‏کردم. بلند گفتم: «چیزی شده؟»

بعد فکر کردم زندگی او دیگر به من مربوط نیست، خواستم بلند بگویم مهری… اما نمی‌‏دانم چرا نگفتم. دوباره حاضر بودم هر کاری برایش انجام بدهم. دوباره احساس می‌‏کردم حاضرم توی قبر هم کنارش بخوابم. پشت سرم را نگاه کردم. در بسته شده بود ولی چشم‏هایم به آن فضای نیمه تاریک عادت کرده بود. دوباره بلندتر از قبل گفتم: «چی شده؟ خوبی؟ بیام تو؟»

صدایی نشنیدم. به طرف اتاق رفتم، اول دو ضربه‏‌ی آرام به در زدم، صدایی نیامد. در را باز کردم، اتاق با نور قرمزی روشن بود. همان زن با بدن بلوری اینبار با نور قرمز، انگار می‌‏رقصید. روبرویم یک وان حمام بزرگ بود پر از ماده‌‏ی سفیدی مثل نمک، و او تا گردن توی آن بود. درست نمی‌‏دیدمش اما انگار این تصویر را بارها دیده باشم. سرش مو نداشت، موهای نازک مرطوبش ریخته بود یا خودش زده بودشان نمی‏‌دانستم. چشم‌‏هایش بسته بود و توی صورتش تاول‏‌های بزرگِ خشکی دیده می‌‏شد. دور تا دور اتاق را عکس چسبانده بودند اما تصویرشان را واضح نمی‏‌دیدم. چشم‌‏هایش را که باز کرد، همان چشم‏ها بودند با همان زیبایی و تلالو. پرده‌‏ای از اشک جلوی دیدم را گرفت و چشم‏‌هایش دوباره دیوانه‌‏ام کرد.

انگار لبخند زده باشد، گفت: «نترسیدی که؟»

ترسیده بودم اما نه از او، از خودم. از عشقی که توی دلم زبانه می‌‏کشید.

دوباره گفت: «آرد و نمکه. نترس. یادت نیست؟»

خوب یادم بود، به نسبت مساوی آرد و سنگ نمک را می‌‏سابید و توی یخچال نگه می‌‏داشت و روی زخم‏‌هایش می‌‏گذاشت. می‌‏گفت بهترین درمان برای من است. می‌‏گفت نور بدنش را می‌‏سوزاند و نمک دوباره برش می‌‏گرداند.

گفتم: «با خودت و من چی کار کردی؟»

گفت: «از همه بدم می‌آد.» و چشم‏‌هایش را بست.

به طرفش رفتم و گفتم: «پاشو باید ببرمت بیمارستان.»

چشم‏‌هایش را به سرعت باز کرد و به من زل زد. پلک نمی‌‏زد. چشم‏‌هایش ناگهان سرخ شده بود. همانطور نزدیک به او ایستادم. انگار نمی‌‏توانستم تکان بخورم. دستش را از زیر آرد و نمک بیرون آورد. پوستش سوخته بود و مخلوط نمک به آن چسبیده بود. روی ساعدش را با دست دیگرش تمیز کرد، اسم خودم را شناختم پیچیده در گل و برگ. انگار روی دستش حکاکی کرده باشی.

گفت: «توی نور ایستادم. همه‌‏ی پوستم سوخت، فقط تو موندی.»

گفتم: «من همیشه بودم.»

گفت: «خواستم دیگه نباشم. سعی کردم بسوزم و دیگه نباشم.»

چشم‏‌هایم به نور قرمز عادت کرده بود. به تصاویر روی دیوار نگاه کردم، عکس‌‏های قسمت‏هایی از بدنش بود که روی آنها نقش‌‏های زیبایی کشیده بود. اسم من هم بود و حتی تصویر صورتم که روی پوستش قرمز و برآمده شده بود.

همان جا نشستم و به او نگاه کردم. دوباره گفت: «اما نشد، نشد که بسوزم و تموم بشم. دو روزه اینجا خوابیدم. دارم ترمیم می‌‏شم. دیگه اونی نیستم که قبلا دیده بودی.»

چیزی نگفتم. دوباره گفت: «می‌‏تونی همین الان بری. ولی اگر موندی دیگه هیچوقت نمی‏‌تونی ترکم کنی. یعنی من نمی‌‏ذارم.»

خواستم بگویم… باز هم چیزی نگفتم. دوست نداشتم این بار من ترکش کنم. دلم می‌‏خواست برای همیشه کنارش باشم. اما بلند شدم و به سمت در رفتم. تکان نخورد و چیزی هم نگفت. از اتاق بیرون آمدم و در را بستم. صدایی شنیدم، انگار از توی وانِ نمک بیرون آمده باشد. بعد دوباره صدایی شنیدم مثل چیزی که خودش را یک دفعه و به شدت به در بچسباند. از پشت در احساسش ‏کردم، صدای نفس کشیدنش را می‌‏شنیدم. اما پشت سرم را نگاه نکردم. آرام از اتاق بیرون آمدم و از پله‏‌ها پایین رفتم. هوا کاملا تاریک شده بود. توی ماشین نشستم و به پنجره‌‏ی طبقه دوم نگاه کردم او را یک لحظه آنجا دیدم، بعد دیگر نبود. اما می‌‏دانستم که از جایی نگاهم می‌‏کند. سرم تیر می‌‏کشید. به خودم در آینه نگاه کردم. ناگهان قطره‌‏های باران را روی شیشه‏‌ی ماشین دیدم که آرام آرام سطح شیشه را می‌‏پوشاند. از ماشین پیاده شدم، و به طرف خیابان راه افتادم.

دی ماه ۱۳۹۶


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۶
ارسال دیدگاه