آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » میدان آزادی (ن.دلیرنیا)

میدان آزادی (ن.دلیرنیا)

ن.دلیرنیا اسکناس پنج هزار تومانی را می‌زند روی شانه‌ی راننده و می‌گوید: «آقا اینو بگیر یه دور دیگه دور میدون آزادی بزن این دم آخری!» رو به من چشمکی می‌زند و می‌گوید: «واسه یادگاری!» قبلا گفته بود روزی که از این مملکت برود این کار را خواهد کرد، من یادم رفته بود. میدان آزادی که […]

میدان آزادی (ن.دلیرنیا)

ن.دلیرنیا

اسکناس پنج هزار تومانی را می‌زند روی شانه‌ی راننده و می‌گوید: «آقا اینو بگیر یه دور دیگه دور میدون آزادی بزن این دم آخری!»

رو به من چشمکی می‌زند و می‌گوید: «واسه یادگاری!»

قبلا گفته بود روزی که از این مملکت برود این کار را خواهد کرد، من یادم رفته بود. میدان آزادی که تمام می‌شود فکر می‌کنم کاش نمی‌رفت. به خودش هم می‌گویم: «کاش می‌شد نری.»

– کاش اینجا جای موندن بود.

راننده راهش را کج می‌کند سمت جنوب، سمت فرودگاه امام. او نگاهم نمی‌کند، سرش را به شیشه‌ی ماشین چسبانده و چشم‌هایش را از تهران و آفتاب بی‌رمقش پر می‌کند. به خودم می‌گویم تو که می‌دانستی قضیه همین جا تمام می‌شود. اصلا قرار نبود قضیه‌ای در کار باشد. قرار بود دو تا همخانه‌ی معمولی باشیم. کرایه خانه و قبض آب و برق را شریکی بدهیم، فیلم ببینیم، پیتزا بخوریم و بی حرف، شب به شب نوبتی آشغال‌ها را دم در بگذاریم. هر از چندی هم که فراهانیِ مدیرساختمان به زن و شوهر نبودنمان مشکوک شد، چند روز دستش بیاندازیم و بخندیم. همین! قرار نبود رفتنش این‌قدر بزرگ شود. تا همین الان، تا آخر خیابان آزادی هم باورم نمی‌شد که راستی راستی دارد می‌رود. انگار همه‌ی آن رفت و آمد‌ها به سفارت و مصاحبه‌ها، دربه‌در صرافی شدن‌ها و «گودبای پارتی» با رفقا را خواب بوده‌ام.

دوباره نگاهش می‌کنم، ریشش را نتراشیده، فقط مرتب کرده. باز آن کت سورمه‌ای که همیشه گفته‌ام اصلا به ریختش نمی‌آید را پوشیده و خودکار لامی تولدش را که هیچ وقت استفاده نکرده بود، در جیبش گذاشته.

– اگه مثلا می‌دونستی سرطان دارم نمی‌رفتی؟

–  شاید. ولی تو که سرطان نداری، داری؟

– نه ندارم.

– دیوونه!

می‌رسیم فرودگاه، چمدان و کوله پشتی را بر‌می‌داریم. به راننده انعامی به جز آن پنج هزار تومانی و کرایه‌ی خودش می‌دهد. همیشه سر هر یک قرانی که راننده تاکسی‌ها ازش می‌گرفتند اخم‌هایش در‌هم می‌رفت که اینجا همه حق آدم را می‌خورند!

من را با چمدانش می‌گذارد نزدیک پیشخوانی که اطلاعات پرواز شرکت لوفتهانزا به برلین را اعلام کرده. چند دقیقه‌ای می‌ایستم و به زن و شوهری که کنارم ایستاده‌اند نگاه می‌کنم. مرد که خودش کاپشن ضخیمی پوشیده یقهی پالتوی پشمی زن را صاف می‌کند. نگاهم را که روی خودشان می‌بینند لبخند می‌زنند. می‌پرسم:

– شما هم مسافر برلین هستید؟

– بله.

زن و شوهر با لبخند محوی بر می‌گردند به کار خودشان. او بر‌می‌گردد و برای هزارمین بار مدارکش را چک می‌کند. آنها می‌روند سراغ همان پیشخوان. از پشت سر نگاهشان می‌کنم و فکر می‌کنم اگر از اول این‌جور قرار نمی‌گذاشتیم که به آینده فکر نکنیم، شاید حالا به جای یک لنگه پا ایستادن در فرودگاه امام، می‌توانستیم جای دیگری کنار هم باشیم اما هر چه فکر می‌کنم کدام جای دیگر، چیزی به ذهنم نمی‌رسد. دستش را که روی شانه‌ام می‌گذارد یکه می‌خورم.

– خب دیگه وقت رفتنه!

چیزی نمی‌گویم.

– خوبی؟ رنگت پریده. می‌خوای برات قهوه‌ای چیزی بگیرم؟

سرم را تکان می‌دهم که «نه». بغلم می‌کند. بازویش را فشار می‌دهم، می‌دانم که دیگر وقتش است که بغض کند، مثل فیلمی‌که قبلا دیده باشم، یک! دو! سه! آهان، بغضش می‌ترکد! نمی خواهم اشکش را ببینم.

– برو ولی دعوتنامه یادت نره!

مسخره‌ترین و کلیشه‌ای‌ترین جمله‌ی ممکن را گفته‌ام. ته دلم می‌دانم دعوتنامه‌ای در کار نخواهد بود و اگر هم باشد من رفتنی نیستم. همیشه چیزی یقه‌ام را می‌گیرد و همان جایی که هستم نگهم می‌دارد. هیچ وقت نمی‌توانم از اینجا بروم.

نگاهش می‌کنم که آرام و سلانه می‌رود سمت در شیشه‌ای. کوله پشتی روی کت بد‌ریخت‌ترش کرده. تن لاغرش زیر سنگینی کوله خم شده و گوشه‌های کت از بغلش آویزان است. ریش و موهایش دوباره نامرتب شده و در هر قدم، پایش روی کفپوش فرودگاه کشیده می‌شود، شاید برگردد، بغلم کند، نرود، آهان! سرش را بر‌می‌گرداند و با چشم‌های لرزان نگاهم می‌کند. از این نگاه‌های دم رفتن متنفرم، مثلا انگار حاضر است هر چه دارد بدهد که اینجا بماند. اگر می‌خواستی بمانی که نمی‌رفتی لامصب! به یک سر برگرداندن و نگاه کردن اکتفا می‌کند و برنمی‌گردد تا بگویم «برو به رویاهات برس!» اما با همه‌ی توانم بغلش کنم که نرود. دنبالش می‌دوم.

– سینا!

می‌ایستد. چیزی نمی‌گویم. انگار که خواب باشم، خودم را از بیرون می‌بینم. می‌بینم که جلوی او ایستاده‌ام، با صورتی رنگ‌پریده و چشم‌هایی لرزان‌تر از چشم‌های او، می‌خواهم بگویم دوستت دارم. می‌خواهم این بغض وامانده را بیاندازم روی شانه‌اش. بار دوست داشتنش را «بدون این که آینده‌ای در کار باشد» بگذارم توی چمدانش. دلم می‌خواهد پنج شش ساعت تا برلین سرش را به پنجره‌ی هواپیما تکیه بدهد و زار بزند. اصلا همه‌ی وسایلش را پخش زمین کنم و فریاد بزنم «نرو». اما به جای همه‌ی این‌ها نگاهش می‌کنم. دست می‌کشم به کتش و می‌گویم:

– فکر کنم… اونجا… خیلی سرد باشه! رسیدی کاپشن بپوش!

لبخند کجی می‌زند، سرش را تکان می‌دهد که «باشه»، برای لحظه‌ای دستم را می‌گیرد و بعد بی آن که چیزی بگوید به سمت گیت شیشه‌ای می‌رود. از خودم نا‌امید می‌شوم و نمی‌فهمم چقدر آنجا می‌ایستم تا بلندگوی فرودگاه برای آخرین بار از مسافران پرواز تهران ـ برلین بخواهد که برای تحویل بار و گرفتن کارت پرواز مراجعه کنند. راه می‌افتم به سمت خروجی فرودگاه، در تاکسی می‌نشینم و فکر می‌کنم تا چند وقت دیگر من در یادش می‌مانم؟ کم‌کم درگیر زندگی خارجی‌اش می‌شود، لابد کسی را پیدا می‌کند برای فیلم دیدن شنبه شب‌ها و  تماشای فوتبال یکشنبه‌ها. صفحه‌ی اینستاگرامش را پر می‌کند از هر چیزی که آنجا هست و اینجا نیست. مسیر فرودگاه تا آزادی بوی تعفن می‌دهد. بوی فاضلاب شدیدی که دل و روده‌ی آدم را به هم می‌زند. می‌خواهم بغضم را بالا بیاورم. نمی‌خواهم به خانه بروم. می‌خواهم به راننده بگویم دور میدان آزادی یک دور اضافه بزند، بعد پیاده شوم بروم زیر طاقی شهیاد دراز بکشم و برای همه‌ی هواپیماهایی که می‌روند گریه کنم. کاش اقلا کاری کرده بودم. کاش مثلا گفته بودم سرطان دارم!

– چیزی گفتی خانوم؟

– نه! هیچ چی!


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۹
ارسال دیدگاه