آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » قاتل مادربزرگ (ماشااله خاکسار)

قاتل مادربزرگ (ماشااله خاکسار)

ماشااله خاکسار ۱ از پنجره توی حیاط سرک می‌کشم. پسرک نگاهم می‌کند، می‌خندد و از کیسه نایلونی پیرزن قرصی در می‌آورد و به دهان او می‌گذارد. پیرزن نفسش به زور بالا می‌آید. بدون این که دست او را پس بزند سرفه می‌کند، آن قدرکه عینکش روی تشک می‌افتد. روی تخت دراز می‌کشم و به آن‌ها […]

قاتل مادربزرگ (ماشااله خاکسار)

ماشااله خاکسار

۱

از پنجره توی حیاط سرک می‌کشم. پسرک نگاهم می‌کند، می‌خندد و از کیسه نایلونی پیرزن قرصی در می‌آورد و به دهان او می‌گذارد. پیرزن نفسش به زور بالا می‌آید. بدون این که دست او را پس بزند سرفه می‌کند، آن قدرکه عینکش روی تشک می‌افتد.

روی تخت دراز می‌کشم و به آن‌ها فکر می‌کنم. مقنعه و خال سبزش مرا یاد مادرم می‌اندازد. تمام روز با هم هستند. پیرزن تمام کارهایش را با او انجام می‌دهد. از پخت و پز تا آب دادن به گلدان و حتی زدن اسپری آسمش. مادر پسربچه بیرون کار می‌کند و فقط شب‌ها به خانه می‌آید.

همسرم می‌گوید: «تا حالا رابطه‌ی مادربزرگ و نوه‌ای را به این شکل ندیده‌ام، چقدر با هم تفاهم دارند.» و اصرار دارد این روز‌ها که بیکار هستم مواظب پیرزن و نوه‌اش باشم.

من و همسرم، نمی‌دانیم مرد خانه چه شده و مادر پسربچه چه کار می‌کند. همسرم می‌گفت «خیاطی» و من می‌گفتم «آشپزی». چون بعضی شب‌ها که می‌آمد و تشکر می‌کرد مواظب مادر بزرگ و پسرش هستم لباسش بوی خورش سبزی می‌داد و یا پلو ماهی.

مردش را در این چند ماهی که با آن‌ها همسایه بودیم نه من دیده بودم و نه همسرم و نه همسایه روبرویی، فقط صاحب خانه، سوپری محل، دیده بود که مدعی بود هشت ماه پیش با مرد اجاره‌نامه‌‌ای نوشته و خانه را به مرد کرایه داده است. صاحب خانه می‌گفت:

«قرار بود برود ژاپن شاید برایش اتفاقی افتاده باشد.»

زن همسایه که کمی فضول است و با همسرم رفت و آمد دارد، چیز دیگری می‌گفت: «مردش ژاپن نرفته، این بنده خداها را ول کرده.» و سرش را می‌جنباند: «مادر پیرش را هم روی دست این زن بیچاره انداخته.»

و مدعی بود یکبار از دهن زن شنیده مردش زندان است.

چند بار پیش آمده بود توی خانه رفته بودم. بیشتر به انباری شباهت داشت. یک اتاق و یک آشپزخانه کوچک در پایین و یک پله آهنی کج و کوله با چند پله، که حیاط را به پشت بام وصل می‌کرد که در واقع ایوان خانه بود.

 گاهی می‌دیدم پسرک، مادر بزرگش را به اصرار از پله‌ها بالا می‌بُرد تا پارک محله را که از آن بالا، تاب و سرسره‌اش پیدا بود نشانش بدهد. یکی دو باری روی پله‌ها‌ی آهنی نفس پیرزن گرفته بود و پسرک با وحشت سراغم آمده و کمک خواسته بود.

آن روزبه کار خودم مشغول بودم و آگهی‌های استخدام روزنامه‌ها را دنبال می‌کردم، که متوجه شدم صدای آنها را نمی‌شنوم، هرچه از پنجره مشرف به حیاط چشم چشم کردم نه پیرزن را دیدم و نه پسربچه را. رفتم در خانه و زنگ زدم. کسی نبود، نگران به همسرم تلفن کردم و خواستم اگر شماره‌ای از زن دارد زنگی بزند و پرس و جویی کند. چیزی دستگیرش نشد، تا شب که زن خبر داد: «مادربزرگ نزدیک صبح حالش به هم خورده و در بیمارستان بستری شده.» در فکررفتن به بیمارستان و دیدن پسر بچه بودم که روز بعد شنیدم پیرزن مُرده است.

همسرم می‌گفت بیماری آسم نفسش را بند آورد و هر چه پسرک اسپری را در دهنش گذاشت نفسش بالا نیامد و همان طور تمام کرده و پرستار برای آرام کردن پسرک گفته مادربزرگت خواب رفته، خوابی عمیق که حالا حالا بیدار نمی‌شود و بهتر است فعلا او را تنها بگذارد.

۲

صاحب خانه از پیرزن حرف می‌زند که در سردخانه است و مردی نیست که آمبولانس را همراهی کند.

می‌گویم: «فرض کن پسرش هستم. اگر کاری لازم است انجام می‌دهم.»

در سردخانه پیرزن را تحویل می‌دهند. خیلی کوچک و جمع و جور شده، آن قدر که فکر می‌کنم نوه‌اش هم می‌تواند او را در پتویی بپیچد و حمل کند. وقتی توی آمبولانس می‌نشینم و برگه‌ی پزشک قانونی را به مادر پسر بچه می‌دهم پسرک دستم را می‌گیرد. می‌خواهد کنار مادر بزرگش بنشیند و به در پشت آمبولانس اشاره می‌کند. راننده گوشش تیز است و نمی‌دانم چرا خسته و عصبی است می‌گوید: «نه! بچه کنار مرده نباید بنشیند.» و دو بار تاکید می‌کند: «هیچ کس.»

هیچش را چنان محکم می‌گوید که زن دست پسرک را می‌کشد و می‌برد. نمی‌‌دانم چرا با وجود مخالفت راننده، کنار پیرزن که در پتوی سبز زمختی پیچیده شده بود نشستم. به صورتش نگاه کردم. مثل این که بازی می‌کرد. بازی‌اش را یکی دو بار با پسرک از توی پنجره دیده بودم. گاهی خودش را به مُردن می‌زد و پسرک برایش دکتر می‌شد و او را زنده می‌کرد. حس کردم بازی می‌کند و منتظر نوه‌اش است بیاید و خوبش کند.

توی همین فکر‌ها بودم که دیدم آمبولانس کنار غسال‌خانه ایستاده است.

۳

در قبرستان قاری قرآن می‌خواند. نگاهم می‌افتد به زن که با دقت به کفن پیرزن گلاب می‌پاشد. شاید یاد مادرش افتاده، نمی‌دانم اما گرفته و غمگین است. انگار کسی را نمی‌بیند.

به پسرک نگاه می‌کنم، کنار قبر مادر بزرگش نشسته، صاحب خانه صدایم می‌زند. اصرار دارد کسی توی قبر برود و به کمرش اشاره می‌کند که درد دارد. همسرم نگاهی به من می‌کند. تنها مرد سالم جمع من هستم و قاری نسبتا چاق و چله‌ای که قرآن می‌خواند. چند نفری هم که آمده‌اند همه زن هستند و پیرمردی که به زور راه می‌رود.

قاری می‌گوید: «باید کسی که با او محرم باشد چشمان میت را ببندد و سنگ لحد زیر سرش بگذارد و رویش خاک بریزد.»

نمی‌دانم چرا زن به من نگاه می‌کند تا این کار را من انجام دهم. بدون هیچ‌گونه اعتراضی داخل قبر می‌شوم، زیر سرش سنگ صافی می‌گذارم و پارچه سفید را پس می‌زنم. تا به حال با مُرده‌ای توی قبر نبوده‌ام، آن هم پیرزنی که فقط چند مرتبه با او همکلام شده بودم.

 چشمهایش باز و بدون مژه است حس می‌کنم مرا می‌بیند، چشمهایش را می‌‌بندم و پارچه سفید را به سفارش قاری، محکم می‌بندم. نمی‌دانم چرا باز بودن چشمش مرا یاد مادرم می‌اندازد.

مادرم را هم موقعی که خاک می‌کردم چشمش باز بود. حس کردم پیرزن هم شاید مثل مادرم در انتظار کسی یا چیزی بوده، شاید پایان جنگ و برگشت کسی به خانه…

سرم را بالا می‌گیرم، چشمم به پسرک می‌افتد، با چشمان سیاه و ریزش به من نگاه می‌کند. مضطرب و عصبانی است. حس می‌کنم چیزی می‌گوید. به همسرم اشاره می‌کنم او را از سر قبر دور کند. از قبر بیرون می‌آیم و بیل را از دست صاحب خانه می‌گیرم و روی پیرزن خاک می‌ریزم.

پسرک در میان زنانی که دور قبر جمع شده‌اند نشسته و نگاهم می‌کند، با من سر سنگین شده و حرف نمی‌زند. دستم را دراز می‌کنم و او را طرف خود می‌کشم. با گریه می‌گوید:

«چرا رُوش خاک ریختی…» و از من دور می‌شود.

نمی‌دانم چه بگویم. سکوت می‌کنم و به پسرک فکر می‌کنم و به قتلی که فکر می‌کند مرتکب شده‌ام.

شاهین شهر مهر ۹۴


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۹
ارسال دیدگاه