آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » خانه‌ی خلوت (ایلناز نواب‌پور)

خانه‌ی خلوت (ایلناز نواب‌پور)

ایلناز نواب‌پور ایستاده بودم پشت پیشخان آشپزخانه. بردیا با موهای ژولیده روی مبل نشسته بود. تی‌شرت گشادش را انداخته بود روی شلوارش، پاهایش را گذاشته بود روی میزِ جلوِ مبل و خیره شده بود به روبه‌رو. صدای سوت کتری که آمد، سرش را بلند کرد و گفت: «جدی می‌گم. صدای پا بود. تو چطور اینجا […]

خانه‌ی خلوت (ایلناز نواب‌پور)

ایلناز نواب‌پور

ایستاده بودم پشت پیشخان آشپزخانه. بردیا با موهای ژولیده روی مبل نشسته بود. تی‌شرت گشادش را انداخته بود روی شلوارش، پاهایش را گذاشته بود روی میزِ جلوِ مبل و خیره شده بود به روبه‌رو. صدای سوت کتری که آمد، سرش را بلند کرد و گفت: «جدی می‌گم. صدای پا بود. تو چطور اینجا نمی‌ترسی؟»

گیره‌ی مو را برداشتم و موهایم را پشت سر جمع کردم. گفتم: «تخم مرغ می‌خوری؟ »

«نه نمی‌خورم. صبر می‌کنم واسه نهار.»

گفتم: «معمولاً خونه‌های جدید همین‌جوریه. کم کم به صداهاش عادت می‌کنی.»

بردیا گفت: «نباید اون خونه رو‌ می‌فروختیم، مامان. اینجا یه جوریه. زیادی خلوته.»

خم شدم از قندان یک قند برداشتم. گفت: «از دایی بپرس ببین بالا هم همین‌قدر سروصدا داره؟»

گفتم: «اونا بعد این همه سال عادت کرده‌ن. ما هم عادت می‌کنیم. خود من هم یه شب همین‌جا خوابیده بودم روی این مبل. پتو رو کشیده بودم روی خودم. روم به در بود. تازه داشت خوابم می‌برد که احساس کردم یکی داره توی خونه راه می‌ره. واقعا انگار یک نفر داشت با جوراب پشمی کف خونه راه می‌رفت.»

بردیا خم شد لیوان چایش را برداشت و آرنج‌هایش را روی زانو گذاشت. گفتم: «اگه رو به در نخوابیده بودم واقعا فکر می‌کردم یکی اومده تو خونه. اولش خیلی ترسیدم. ولی بعد نشستم و تلویزیون رو روشن کردم.»

«خب می‌رفتی پیش دایی اینا.»

«ساعت دو نصف شب؟»

لیوان خالی را گذاشت روی میز و گفت: «یکی باید پیشت باشه.»

بلند شدم لیوان‌ها را برداشتم و گفتم: «بردیا من اینجا تنها نیستم. تو همین دو ماه هم به این خونه عادت کرده‌ام. من می‌گم این دوسال هم درسِت رو بخون، بعد برگرد.»

با صدای بلند پرسید: «فردا با هم بریم دانشگاهتون؟»

از توی آشپزخانه گفتم: «بریم. از اولش هم خودت می‌خواستی اونجا بمونی، وگرنه بخاطر موقعیت هرکدوم از ما دوتا، می‌تونستی بیای تهران.»

بلند شد آمد ظرف شیرینی‌ها را برداشت برد توی سالن. گفت: «تو خامه‌ای نمی‌خوردی که.»

گفتم: «بابات دوست داشت.»

وقتی دوباره با سینی چای از آشپزخانه بیرون می‌آمدم، فهمیدم که نگاهم می‌کند. گفت: «گفتی یکی با جوراب پشمی راه می‌رفت؟»

جوابش را ندادم. پاهایش را توی بغلش جمع کرد و گفت: «منم دیشب همین حس رو داشتم. اول فکر کردم تویی. چشمام رو که بستم، دوباره صدای پاش اومد. بعد انگار…  انگار صدای نفس‌هاش رو هم می‌شنیدم. اصلا انگار خود بابا داشت کارتن وسائلم رو باز می‌کرد.»

گفتم: «حتما می‌خواسته کمکت کنه زودتر اتاقت رو بچینی.»

موهایش را با یک دست از پیشانی کنار زد. لبخند زد و گفت: «مامان تنهایی داری خل می‌شی.»

گفتم: «ترسیدی دیشب؟»

زل زد توی چشم‌هایم و گفت: «اولش خیلی ترسیدم. اما بعد یهو نمی‌دونم چرا.  باور کن یهو آروم شدم. دیگه نترسیدم.»

تکیه دادم به مبل و پاهایم را روی هم انداختم. گفتم: «ببین، بردیا، منم اون شب که صدای پا اومد اولش خیلی ترسیدم. خودم هم فکر کردم به دایی زنگ بزنم. ولی بعد تلویزیون رو روشن کردم. یکی از کانالا داشت این سریال دیشبی رو پخش می‌کرد. تا قبل از مریضی بابات، بیشتر شبها با هم همین رو نگاه می‌کردیم.»

«آره، همیشه عاشق خنده‌های از ته دلش بودم.»

«باور کن وقتی نگاه می‌کردم، هر لحظه فکر می‌کردم الان صدای خنده‌ی بابا رو می‌شنوم.»

همانطور که چای را سر می‌کشید سرش را چند بار به نشانه‌ی تایید تکان داد. گفت: «منم دیشب همه‌اش منتظر بودم بشینه لب تخت و باهام حرف بزنه.»

گفتم: «شیرینی بردار. حالا تا ناهار خیلی مونده.»

«می‌خورم حالا.»

بعد دستهایش را انداخت دور زانوهای جمع شده‌اش.  چند بار لیوان چای را میان دو دستش جابجا کرد و گفت: «خب؟»

به صفحه تلویزیون نگاه کردم. یک دسته از موهایم را  بیرون کشیدم و بین انگشتان دست تاب دادم. وقتی خم شدم تا کنترل تلویزیون را بردارم، احساس کردم می‌خواهد چیزی بگوید، اما از گفتن پشیمان شد. سرم را به سمت او برگرداندم و به مبل تکیه دادم. دوباره گفت: «خب؟ بعد چی کار کردی؟»

کنترل را محکم در دستم نگه‌داشته بودم و او همانطور منتظر نشسته بود و نگاهم می‌کرد. نفسم را از سینه بیرون دادم. گفتم: «قسمت اولش که تموم شد، یه لحظه فکر کردم توی سیاهی صفحه تلویزیون دارم عکس دو نفر رو می‌بینم. چشم از صفحه تلویزیون برنمی‌داشتم. خاموشش که کردم، عکسمون رو توی تلویزیون دیدم. بابات همین جا نشسته بود کنار من، دستش رو انداخته بود دور گردنم و لبخند می‌زد.»

دستم را انداختم روی پشتی مبل و به بردیا نشان دادم. گفتم: «اینطوری.»

لیوان چای را روی لبش نگه داشت. بدون اینکه سرش را برگرداند، به صفحه تلویزیون نگاه کرد و باز به من خیره شد. گفتم: «زل زده بودم به تلویزیون. اولش حتی جرات نداشتم سرم رو برگردونم. اما بعد گذاشتم کنارم بشینه و بقیه سریال رو نگاه کردم. بعد از اون هم دیگه هیچ شبی نترسیدم.»

با چنگال شیرینی را برایش تکه کردم. از گوشه‌ چشم دیدم که لیوان چای در دست‌هایش می‌لرزد. این بار برگشت به تلویزیون نگاه کرد و باز صورتش را برگرداند سمت من. لیوان را برداشتم، تلویزیون را روشن کردم و به مبل تکیه دادم. چای را که سر می‌کشیدم، بردیا هنوز خیره نگاهم می‌کرد.

بهمن ۱۳۹۶ 


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۶
ارسال دیدگاه