آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » جان‌محمد (روح‌اله رحیمی)

جان‌محمد (روح‌اله رحیمی)

روح‌اله رحیمی «اگر خواستگاری‌ اون دختره نمی‌رفت الان زنده بود». حسین آقا هر وقت حرف «جان‌محمد» به میان می‌آید، این جمله را می‌گوید. همزمان سرش را تکان می‌دهد و آه می‌کشد. جان‌محمد شاگردش بود. سه سال توی مغازه‌اش شاگردی کرده بود. حالا یکی دیگر را آورده برای شاگردی. این یکی هم همشهری جان‌محمد است. افغانی […]

جان‌محمد (روح‌اله رحیمی)

روح‌اله رحیمی

«اگر خواستگاری‌ اون دختره نمی‌رفت الان زنده بود». حسین آقا هر وقت حرف «جان‌محمد» به میان می‌آید، این جمله را می‌گوید. همزمان سرش را تکان می‌دهد و آه می‌کشد. جان‌محمد شاگردش بود. سه سال توی مغازه‌اش شاگردی کرده بود. حالا یکی دیگر را آورده برای شاگردی. این یکی هم همشهری جان‌محمد است. افغانی است اما سن و سالش بیشتر است و برخلاف جان‌محمد زن دارد. «دیگه جوون عزب نمی‌آرم واسه شاگردی. همون یه بار برای هفت پشتم بس بود.»

جان‌محمد پسر زحمتکشی بود. آدم درستی بود. خوش‌برخورد بود و با مشتری‌ها خوب تا می‌کرد. از آن دسته آدمها بود که زود خودشان را توی دل بقیه جا می‌کنند. من هم از همان برخورد اول ازش خوشم آمد. بعضی آدمها این طوری‌اند. تا چشمت به آنها می‌افتد قبل از اینکه حرفی به زبان بیاورند یا حرکتی انجام دهند ازشان خوشت می‌آید. این اواخر بعد از مرگ جان‌محمد بارها از خودم پرسیده‌ام دلیل علاقه‌ام به جان‌محمد چه بوده؟ ادب و متانتش؟ روی گشاده‌اش؟ چهره جذابش؟ سرخ و سفید بود و صورت گردی داشت و چشمهای درشتش سبز بود. ساعتهای زیادی به جواب این سوال فکر کردم و عاقبت به این نتیجه رسیدم که هیچ‌کدام. نه اینکه هیچ کدام از آنها تاثیر نداشت، نه. اتفاقا تاثیر زیادی هم داشتند اما علت علاقه‌ام به جان‌محمد چیز دیگری بود. از جان‌محمد خوشم می‌آمد چون قیافه‌اش من را یاد بدبخت بیچارگی آدمهایی در موقعیت او نمی‌انداخت. مثل جان‌محمد شاگرد مغازه‌های زیادی توی محله بودند. شاگرد سه سوپری دیگر محله هم افغانی بودند و تقریبا هم سن و سال جان‌محمد. شاگرد تنها قصابی و میوه فروشی محله هم همین طور. اما همه آنها قیافه‌های غمگین و ماتم‌زده‌ای داشتند. غم توی نگاه‌شان موج می‌زد، همین طور توی لحن صدایشان. حتی وقتی می‌خندیدند، می‌توانستی غم را توی چهره‌شان ببینی. جان‌محمد اما این طور نبود. وقتی نگاهت می‌کرد یا لبخند می‌زد و چقدر لبخند دلنشینی داشت احساس می‌کردی همه چیز سر جایش است و زندگی بهتر از این نمی‌تواند باشد.

روزی که از دنیا رفت را خوب به خاطر دارم. آن روز دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد. نیم‌ ساعتی بود از سر کار برگشته بودم و توی خانه دراز کشیده بودم. تازه پلکهایم سنگین شده بود که عربده گوشخراش جوانی گوشم را آزرد. اولش اعتنایی نکردم. توی محله ما دعوا زیاد اتفاق می‌افتد و گوشم به شنیدن چنین عربده‌هایی عادت داشت. با خودم گفتم لابد سر جای پارک دعوا شده یا یکی خلاف آمده توی کوچه یک طرفه‌‌مان و راه ماشین روبرویی‌اش را سد کرده و داد و قالها به زودی می‌خوابد. اما وقتی عربده‌ها ادامه‌دار شد و پشت‌بندش صدای جیغ و شیون زنها بلند شد، از جایم بلند شدم و سمت بالکن رفتم. قضیه جدی‌تر از یک دعوای معمولی بود. وقتی از توی بالکن به بیرون سرک کشیدم دیدم جمعیت زیادی سر کوچه ایستاده‌اند و به جلویشان خیره شده‌اند. دستگیرم شد دعوا توی خیابان اصلی است. ناگهان از میان همهمه جمعیت اسم جان‌محمد به گوشم خورد. به محض اینکه اسمش را شنیدم برگشتم توی اتاق، لباسم راعوض کردم و از خانه زدم بیرون. پنج دقیقه بعد سر کوچه بودم. وقتی از یکی از آدمهای توی جمعیت پرسیدم چه خبره، جواب داد یکی با چاقو به جان شاگرد سوپری نبش خیابان افتاده. نفهمیدم چطور از میان آن همه جمعیت خودم را به سوپری حسین آقا رساندم. اما کاش این کار را نمی‌کردم. کاش توی خانه می‌ماندم یا پشت جمعیت می‌ایستادم و جلو نمی‌رفتم. صحنه‌ای که با آن روبرو شدم هیچ وقت از ذهنم پاک نمی‌شود. پیکر غرق به خون جان‌محمد جلوی سوپری دراز به دراز افتاده بود و کنارش چاقوی قصابی پت و پهنی روی زمین رها شده بود…

دو هفته بعد حسین آقا ماجرا را این طور برایم تعریف کرد: «یه پیرزنی تو محل بود که مشتری ثابت ما بود. از اونجایی که پیر بود و زانوهاش قوت نداشت جان‌ممد خریداشو براش تا دم خونه می‌برد. پیرزنه تنها بود. خیلی وقت پیش شوهرش مرده بود. بچه‌‌هاش هم هر کدوم رفته بودند سر خونه زندگی‌شون. یه نوه دختری داشت که بیشتر وقتها بهش سر می‌زد و شبها پیشش می‌خوابید. دختر جوونی بود و تازه دانشگاه قبول شده بود. نگو چندباری که جان‌ممد می‌ره دم خونه پیرزنه دختره رو اونجا می‌بینه و کم‌کم بهش دل می‌بنده. از قضا دختره هم عاشق جان‌ممد می‌شه. خب بعید هم نبود. آخه جان‌ممد خوش تیپ بود. با اون چشای سبز و موهای بور لخت. خیلیا خاطرشو می‌خواستن. همین چند ماه پیش یه زن شوهرمرده پاپیچش شده بود. وقت و بی‌وقت می‌اومد دم مغازه که با جان‌ممد خوش و بش کنه. نیم ساعت با جان‌ممد حرف می‌زد آخرش هم یه آدامس می‌خرید و می‌رفت. تا اینکه یه روز جلوشو گرفتم و بهش توپیدم که دست از سر جان‌ممد برداره و بره پی زندگی‌اش. از اون روز به بعد دیگه نیومد سوپری… یه ماه قبل جان‌ممد ازم خواست براش آستین بالا بزنم و برم خواستگاری نوه پیرزنه. اولش نه آوردم. گفتم قید دختره رو بزنه. گفتم اینا بهت زن نمی‌دن. گفتم اگه زن می‌خوای از هم ولایتیای خودت بگیر. گوشش بدهکار حرفام نبود. عاشق شده بود و آدم عاشق حرف حساب به خرجش نمی‌ره. می‌گفت همدیگه رو دوست داریم و نمی‌تونیم از همدیگه دل بکنیم. با همه این حرفا، خیلی حرفشو جدی نگرفتم. با خودم گفتم بذار یه مدت بگذره آتیشش سرد می‌شه و عشق و عاشقی از سرش می‌افته. اما اشتباه می‌کردم. قضیه جدی‌تر از این حرفا بود. اینو وقتی فهمیدم که دختره اومد دم مغازه و برای جان‌ممد غذای حاضری آورد. دختره ماشالله خوشگل بود. بلندبالا و رعنا. حرکات و رفتارش هم خیلی شبیه جان‌ممد بود. مودب، خوشرو، سنگین… وقتی دیدم قضیه جدیه و عشقشون دو طرفه‌اس کوتاه اومدم. با این حال به جان‌ممد گفتم بهتره اول قضیه رو با مادربزرگش مطرح کنیم و اونو واسطه کنیم. بالاخره پیرزنه آدم سرد و گرم چشیده‌ای‌یه و می‌دونه چی به چیه و زبون دختر و دامادشو بلده. خدایی‌اش هم عقل به خرج دادم اول قضیه رو با پیرزنه در میون گذاشتم. اگه صاف می‌رفتیم خونه دختره معلوم نبود چه بلایی سرمون می‌آوردن. وقتی برادرش همچین غائله‌ای به پا کرد معلوم نبود پدرش چه قیامتی به راه می‌انداخت. تازه پیرزنه هم همچین برخورد خوبی نداشت. به محض اینکه قضیه خواستگاری رو مطرح کردم و همین که فهمید خواستگار، جان‌ممده، اخمهایش تو هم رفت و از این رو به اون رو شد. گفت دیگه همچین حرفی رو پیشش مطرح نکنم. گفت این بار رو نشنیده می‌گیره. انگار نه انگار که من حرفی راجع به خواستگاری به زبون آوردم. وقتی هم گفتم نوه‌اش به جان‌ممد دل بسته، رنگش پرید و لبش لرزش گرفت. گفت اگه خونواده دختره بفهمن قیامت به پا می‌کنن. گفت اول سر جان‌ممدو می‌برن بعد دختره رو خفه می‌کنن. می‌گفت دختره خواستگار زیاد داره. اون هم از خانواده‌های اعیون و اشراف اما به همه‌شون جواب رد داده. اون وقت اگه بفهمن عاشق یه شاگرد مغازه افغانی شده و واسه همین به خواستگاراش جواب رد می‌ده، هیچ کدومشونو زنده نمی‌ذارن. می‌گفت پدر و برادر دختره خیلی تندمزاج و آتیشی‌‌ان و وقتی از کوره در برن هیچکی جلودارشون نیست. شبی که با پیرزنه صحبت کردم هزار جور قسمم داد تا قضیه رو همونجا چال کنم و هوای دختره رو از سر جان‌ممد بندازم. بنده‌خدا بدجوری ترسیده بود. تن و بدنش می‌لرزید… از پیش پیرزنه که برگشتم مفصل با جان‌ممد صحبت کردم. حرفای پیرزنه رو مو به مو براش تعریف کردم. گفتم بیخیال شه و دیگه اسم دختره رو نیاره. گفتم اگه یه وقت به گوش خونواده‌اش برسه که بینشون خبریه، هم برای خودش بد می‌شه و هم برای دختره. گفتم به خاطر دختره هم که شده بیخیال این موضوع شه و بچسبه به کار و زندگیش. حرفام خیلی رو جان‌ممد تاثیر گذاشت. طفلک از اون روز به بعد دیگه اسم دختره رو به زبون نیاورد. حتی وقتی یه بار دختره اومد مغازه که باهاش صحبت کنه بهش محل نداد. بهش گفت فراموشش کنه و بره پی زندگی‌اش. حتی دیگه خریدای پیرزنه رو هم دم خونه‌اش نمی‌برد. اما این بار دختره ول ‌کن نبود. نگو که قضیه رو با مادرش در میون می‌ذاره و مادرش هم جریانو به پدرش می‌گه. پدرش هم یه کشیده می‌خوابونه تو گوش مادره و بعد با کمربند می‌افته به جون دخترش. این وسط برادر دختره هم از ماجرا باخبر می‌شه و خون جلوی چشماشو می‌گیره. بقیه‌اش رو هم که خودت می‌دونی…»

این روزها خیلی کم به سوپری حسین آقا می‌روم. با آنکه سوپری‌‌اش از همه به خانه‌ام نزدیکتر است اما سراغ سوپری‌‌های دیگر می‌روم. آخر هر وقت به سوپری حسین آقا می‌روم و جای خالی جان‌محمد را می‌بینم دلم می‌گیرد و غصه‌دار می‌شوم. بدتر از همه آنکه احساس گناه دست می‌دهد به من. این فکر می‌آید به سرم که من هم در مرگ جان‌محمد نقش داشته‌ام، حالا اگرچه نه خیلی زیاد. این طور وقتها صدایی در درونم بهم نهیب می‌زند که می‌توانستی کمکش کنی و نکردی. می‌توانستی نجاتش دهی و ندادی.

احساس گناهم خیلی بیراه نیست. جان‌محمد این آخرها یک ماه قبل از مرگش تودار و کم‌حرف شده بود. با این حال یک بار هم از او نپرسیدم مشکلت چیست و چه کمکی می‌توانم بهت بکنم. برعکس، از او فاصله گرفتم. فقط به این خاطر که قیافه‌اش شبیه همشهری‌هایش شده بود؛ غمگین و ماتم‌زده.


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۵
ارسال دیدگاه