آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » هم خدمتی (علی لوجردی)

هم خدمتی (علی لوجردی)

علی لوجردی: پسرش هم‌خدمتی من بود. دوست بودیم. در آن پادگان دور از همه جا در غرب کشور کس دیگری جز هم نداشتیم. از فوتبال، سیاست، روابط عاشقانه، موسیقی و خیلی چیزهای دیگر حرف می‌زدیم. حرف زدن‌مان بیشتر برای فراموشی تنهایی بود و بیشتر از آن، فراموشی ترس. اوضاع در منطقه رو به راه نبود […]

هم خدمتی (علی لوجردی)

علی لوجردی:

پسرش هم‌خدمتی من بود. دوست بودیم. در آن پادگان دور از همه جا در غرب کشور کس دیگری جز هم نداشتیم. از فوتبال، سیاست، روابط عاشقانه، موسیقی و خیلی چیزهای دیگر حرف می‌زدیم. حرف زدن‌مان بیشتر برای فراموشی تنهایی بود و بیشتر از آن، فراموشی ترس. اوضاع در منطقه رو به راه نبود و درگیری مسلحانه هر روز رخ می‌داد. آخرین خاطره‌ی من از او به مسابقه فوتبالی بر می‌گردد که ما دو یک عقب بودیم و او که بازی‌اش از همه ما بهتر بود در چند دقیقه پایانی دو گل زد و پیروز شدیم. فردای آن روز کشته شد.

من به دیدن خانواده‌اش نرفتم. حالم خوش نبود. تا چند ماه بعد از خدمت هم نرفتم. زیاد بهش فکر می‌کردم اما همان قدر هم از چنین دیداری هراس داشتم. روانشناسم گفت باید بروم. باید با ترس‌هایم مواجه شوم. و از این جور حرف‌ها که می‌زنند. خودم هم امیدی داشتم حالم را بهتر کند. و حالا در طبقه دوم آپارتمانی در یوسف آباد، مقابل مادرش نشسته بودم.

زن گفت:

«چایی‌ت سرد نشه.»

حدود پنجاه سال سن داشت. مشکی نپوشیده بود اما لباسش تیره بود. صورت غمگینی داشت اما سعی می‌کرد لبخند بزند.

«ممنون خانوم. زحمت دادم.»

از ده دقیقه پیش که رسیده بودم حرف چندانی نزده بودیم. مادرش برای آوردن چای رفته بود و حالا آمده بود. صدای آرامی داشت که پشت تلفن هم به زحمت شنیده بودم. پرسید:

«خب این روزا چی‌کار می‌کنی پسرم؟»

چه کار می‌کردم؟ روانشناس و قرص و بی هدف در خیابان‌ها گشتن و شب‌ها از خواب پریدن.

«با چند نفر از دوستای قدیم می‌خوایم یه شرکت تبلیغاتی راه بندازیم. کارهای گرافیکی و اینجور چیزها.»

کمی چای خوردم. حواسم بود که تا آن لحظه حرفی از امیر نزده‌ایم و از این موضوع ناراضی نبودم. نمی‌دانستم چه قرار است بگوییم و اصلاً آنجا چه می‌کنم. زن با موهای خاکستری‌اش که از پشت بسته شده بود لحظه‌ای نگاهم کرد. بعد یکباره بلند شد و گفت:

«اصلاً یادم رفت برات میوه بیارم.»

«زحمت نکشید. میوه چرا …»

گفت که مساله‌ای نیست و میوه را آماده کرده بوده و الان می‌آورد. با حالت آشفته‌ای دور و برش را نگاه کرد و کنترل تلویزیون را برداشت و روشنش کرد. رفتار عجیبش را وقتی تکمیل کرد که میوه را روی میز گذاشت و باز به آشپزخانه رفت. واضح بود از من دوری می‌کند. مسخره‌تر این که می‌دیدم خودم هم همین را می‌خواهم. از آمدنم پشیمان بودم. دیدم این زن بیچاره را هم پریشان کرده‌ام؛ بدتر از خودم. از جایم برخاستم که خداحافظی کنم و بروم، هنوز چیزی نگفته دیدم به سرعت وارد هال شد.

«نه نرو … خواهش می‌کنم.»

میخ‌کوب شدم. کمی اطراف را نگاه کرد و گفت:

«اگه تلویزیون دوست نداری آهنگ بذار.»

بی‌اختیار سرم را به نشانه‌ی موافقت تکان دادم و او به آشپزخانه برگشت. تلویزیون را خاموش کردم. بین سی‌دی‌های کنار ضبط، یکی را انتخاب کردم و شروع به پخش کرد. زن ظرف می‌شست، صدایش را می‌شنیدم. با خودم گفتم حتماً هر ظرفی را سه چهار باری تا حالا شسته. در هال قدم می‌زدم. موسیقی نسبتاً تندی بود. یاد ضبط کوچکی که خریده بودیم و با دردسر توانسته بودیم وارد خوابگاهمان کنیم افتادم. اوقات بیکاری سرگر‌م‌مان می‌کرد. نگاهم به در نیمه‌باز اتاقی افتاد. حدس زدم اتاق امیر باشد. از خود پرسیدم اتاق او چه شکلی است؟ لابد مثل اتاق‌های بقیه پسران جوان. همه تقریباً شبیه هم‌اند. احتمالاً از اتاق استفاده‌ای نشود و همانجور نگهش دارند. شاید هم نه، چه می‌دانم. در اتاق پسرها پوستری هم به دیوار هست؛ برای امیر شاید تیم منچستر. و البته گیتارش! گیتارش داشت فراموشم می‌شد. از آن خیلی با من حرف زده بود. لابد آن هم جایی برای خودش داشت.

نگاهم به قاب عکسی از او روی میز داخل هال افتاد. اول که وارد شدم آن را دیدم. اما حالا با دقت بیشتر نگاه می‌کردم. چهره‌اش با آنچه آنجا دیده بودم تفاوت داشت و علت‌اش هم واضح بود. در این عکس موهایش بلند بود نه ماشین شده. می‌شد رودخانه و دار و درخت را پشت او تشخیص داد. خوشحال بود.

 احساس کردم کسی نگاهم می‌کند. وقتی برگشتم کسی را ندیدم. نمی‌دانم چند لحظه‌ای صدای شیر آب آشپزخانه نیامد یا من اینطور فکر کردم. با آن صدای آهنگ نمی‌شد مطمئن هم بود. به آشپزخانه رفتم. مادرش همانطور ظرف می‌شست. نزدیکش رفتم. متوجه حضورم که شد، شیر آب را بست و نگاهم کرد. من پشت میز آشپزخانه نشستم. او هم روبروی من نشست.

«قدیم خیلی کار می‌کردم. اون موقع که تازه ازدواج کرده بودم. خونه‌مون اون موقع خیابون سپه بود. هم کارای خونه خودمون بود، هم خونه مردم کار می‌کردم. بعداً وضعمون بهتر شد و دیگه لازم نبود بیرون کار کنم. ولی عادتم شده بود.»

خندید. من هم لبخند زدم.

«اینه که به قولی الان هم هر وقت کار می‌کنم راحت‌ترم. فکر و خیالم کم می‌شه. مادرم هم همینطور بود. ما هفت تا بچه بودیم و نمی‌دونم بنده خدا چطور می‌تونست از پس اون زندگی بر بیاد. پدرم که صبح تا آخر شب سر کار بود. بچه‌ها هم همه شیطون. اون وقت‌ها هم که امکانات نبود.»

«نباید زیاد خودتون رو خسته کنید.»

«نه حواسم هست. هر کسی یه جوریه دیگه. ببخش که زیاد با هم حرف نزدیم … راحت اومدی اینجا؟ سربالایی رو پیاده اومدی یا تاکسی گیرت اومد؟»

گفتم:‌

«پیاده. از راه رفتن خوشم می‌آد. اصلاً برام سخت نیست.»

«حتماً اونجا هم زیاد راه می‌بردنت. چی می‌گن …»

«رژه؟ نه این‌طورها نبود.»

«سرد چی؟ سردت نمی‌شد اونجا؟ اون‌طرف‌ها گاهی خیلی سرد می‌شه. عموی من هم یه زمان اون‌جا سرباز بود.»

«نه سردمون نبود. بخاری بود.»

«شب‌ها چی؟ پتو داشتی؟»

«پتو هم داشتیم.»

«حتماً خیلی دلتنگ خونه می‌شدی، هان؟»

«باور کنید اون‌طورها نبود. حتی گاهی …»

حرفم را قطع کرد.

«درد کشید؟»

خودم را لعنت کردم که آنجا هستم.

«من اون‌جا نبودم. ولی شنیدم که نه. سریع بوده.»

بغض زن ترکید. شانه‌هایش تکان می‌خورد و من ناتوان، مقابلش نشسته بودم. دستم را روی دستش که روی میز بود گذاشتم. نگاهم کرد. گفتم:

«ماجرای فوتبال رو براتون گفتم؟»

«نه. بگو.»

«من و امیر و دو تا دیگه از بچه‌های پرسپولیسی تو یه تیم بودیم …»

اشک‌هایش را که با دست پاک می‌کرد لبخندی زد و گفت:

«آره امیرم پرسپولیسی بود.»

«شرط بسته بودیم سر یک هفته نگهبانی. همون اول‌ها دو تا گل خوردیم و تو نیمه اول فقط یکیشو جبران کردیم. تا نزدیکای آخر بازی دو یک عقب بودیم …»


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۲
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب