آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » همه چیز همانطور که بود (مهسا غفاری مقدم)

همه چیز همانطور که بود (مهسا غفاری مقدم)

مهسا غفاری مقدم: نورخورشید مستقیم روی چشمانم بود. با حرص اَهِ بلندی گفتم و آفتاب‌گیر سمت راننده را پایین آوردم. نگاهم روی عکس بچه‌ها چند ثانیه‌ای ثابت ماند. دیگر نور توی چشمانم نبود. برگشتم سمت مهرداد و گفتم: خوب کاری کردی عکسشون روگذاشتی اینجا، آدم دلش باز می‌شه هر وقت می‌آردش پایین. عکس را روز […]

همه چیز همانطور که بود (مهسا غفاری مقدم)

مهسا غفاری مقدم:

نورخورشید مستقیم روی چشمانم بود. با حرص اَهِ بلندی گفتم و آفتاب‌گیر سمت راننده را پایین آوردم. نگاهم روی عکس بچه‌ها چند ثانیه‌ای ثابت ماند. دیگر نور توی چشمانم نبود. برگشتم سمت مهرداد و گفتم: خوب کاری کردی عکسشون روگذاشتی اینجا، آدم دلش باز می‌شه هر وقت می‌آردش پایین.

عکس را روز اولی که بعد از دنیا آمدنشان از بیمارستان به خانه آمدیم گرفته بود. مهرداد عادت داشت همه‌ی عکس‌ها را ظاهر می‌کرد. همه جای خانه را کرده بود عکس. دوقلوها که دنیا آمدند حالش خوب نبود فکر کردم عادتش از سرش افتاده اما باز هم عکس‌های خوبی ازشان گرفته بود.

جلوی داروخانه نگه داشتم. مهرداد با دستِ  زیر چانه بیرون را نگاه می‌کرد. موهایش کنار گوش، کمی فر خورده بود.

– مهرداد می‌ری چند بسته پوشک بگیری؟ یه تب‌بر هم بگیر. دیشب تب کرده بودن.

خواست کمربندش را باز کند که پشیمان شدم و تندی گفتم: نه نه نمی‌خواد تو بری، خودم می‌رم فقط یه لحظه حواست به بچه‌ها باشه برم و برگردم…

پشت شیشه عقب یک برچسب چسبانده بودم که رویش نوشته بود: Baby on board

ازش خوشم می‌آمد. فکر کردم کاش یک مدلش هم بود که جمع بسته شده باشد برای دوقلوها مثلا. مثل آرسینه و آرمینه. اسم‌هایشان را وقتی جوان‌تر بودم توی یک کتاب خوانده بودم. حامله که شدم هنوز یادم مانده بود. مهرداد هم قبول کرد. در ماشین را محکم بستم و وقتی از روی جوی می‌پریدم قفلش کردم.

کارم خیلی طول نکشید. جلوی در داروخانه یک ترازو گذاشته بودند. از این دیجیتالی‌ها. رفتم رویش ایستادم. چاق شده بودم. بیخود نبود مهرداد هی بند کرده بود که «مهی» حواست به خودت نیستا.

«مهی» صدایم می‌کرد. خوشم می‌آمد.

وقتی درگیر بالا و پایین اسباب‌کشی و مدام از این خانه به آن خانه رفتن شدیم لاغر شده بودم. خانه‌های تنگ و تاریک، محله‌های شلوغ و پله‌های زیاد.

آن آخری‌ها قرص‌های اعصاب می‌خوردم. چاقم می‌کرد. حامله شده بودم آن هم در بدترین وضعیت ممکن. مهرداد شب‌ها که می‌رسید خانه هیچ حرفی نمی‌زد. ساکت توی مبل فرو می‌رفت. خیلی هم که به پر و پایش می‌پیچیدم بلند می‌شد و دور اتاق می‌چرخید و سرم هوار می‌کشید که خدایا آخه تو این اوضاع سگی بچه دیگه چه گندی بود که بهمون زدی…

شب‌ها اصلا نمی‌خوابید. تا صبح توی بالکن می‌ایستاد و سیگار می‌کشید. دم صبح برمی‌گشت توی اتاق و روی لبه‌ی تخت می‌نشست. خم می‌شد و سرش را بین دو دستش می‌گرفت و ناله می‌کرد که: ظلمه به خدا «مهی»، دنیا آوردن این بچه ظلمه تو این لجنی که ما توشیم…

به سرم زده بود بچه را بیاندازم. دو قلو بودنشان پاهایم را سست کرد. بحثمان شد. یک دعوای درست و حسابی. مهرداد تا صبح با زیرپیرهنی در بالکن ماند و من داد کشیدم: که حتی اگه از گشنگی بمیرم هم این دوتا رو نگه می‌دارم.

فریادش از من بلندتر بود. عرق‌گیر به تنش چسبیده بود و با چشمان خون افتاده وسط اتاق یک وجبی‌مان عربده می‌زد: د آخه احمق نفهم، یه دونه یه قرونی تو جیبم نیست لامصب…بدبختا نمی‌دونن قراره تو چه کثافتی دست و پا بزنن…

ورشکست شده بود. به عالم و آدم بدهکار بود.

برگشتم توی ماشین و از آینه به دوقلوها نگاهی انداختم. هنوز خواب بودند. مهرداد خریدها را گرفت و گذاشت روی پایش. بچه‌ها که به دنیا آمدند حالش کمی بهتر شد. روزها بچه‌ها را نگه می‌داشت و من می‌رفتم سرکار.

کم کم داشت وقت شیرشون می‌شد. باید زودتر می‌رسیدیم. پایم را روی پدال گاز فشار دادم و به مهرداد گفتم یکم برامون می‌خونی خستگی یادمون بره؟

قبل‌تر‌ها توی حمام آواز می‌خواند. به سرش که می‌زد تا خرخره می‌خورد و بعد می‌رفت زیر دوش و می‌زد زیر آواز. مستی که از سرش می‌پرید هوار می‌کشید سرم که زنیکه‌ی خرفت دوتا توله پس انداختی که چی؟

خیلی وقت بود که دیگر الکل نمی‌خورد.

صدای آژیر که از پشت سر آمد تازه حواسم به سرعت جمع شد، صد و بیست تا بود!

زدم کنار.

-مدارکتون لطفا خانوم.

مرد یک سر و گردن از مهرداد بلندتر بود و سبیل پهنی داشت.

برگشتم عقب و در کیفم دنبال مدارک گشتم، نبود. بچه‌ها بیدار شده بودند و پشت سر هم گریه می‌کردند. کیفم را خالی کردم و همه چیز ریخت روی سبد آرسینه و گریه‌اش شدیدتر شد. طفلک داشت هلاک می‌شد. داد زدم: آقا من باید زودتر برم خونه، بچه‌هام بی‌قرارن…

مهرداد بچه‌ها را بغل گرفت و از ماشین پیاده شد. دوباره کیفم را گشتم. فقط کارت ملی‌ام همراهم بود.

-خانوم مهنوش پارسا، درسته؟

حواسم به مهرداد بود، چهره‌اش گر گرفته بود.

-ها؟ بله… بله…

از ماشین پیاده شدم و به سمت مهرداد رفتم. صدا زدم: یکیشون رو بده به من…

افسر پلیس تقریبا به دو آمد طرفم و خواست که دوباره برگردم داخل ماشین.

-آقا مثل اینکه شما متوجه نیستین، همسرم تنهایی نمی‌تونه… خب مگه بیشتر از یه برگ جریمه نوشتنه؟

-بنشینید روی صندلی عقب لطفا.

توجهی به حرفهایم نمی‌کرد. کلافه شده بودم. مهرداد چرا کاری نمی‌کرد؟

سربازی که راننده‌ی ماشین پلیس بود به اشاره‌ی افسر قد بلند آمد و روی صندلی راننده نشست.

-هی آقا چیکار می‌کنی؟نمی‌بینی شوهرم بیرون ایستاده؟

تقریبا داد می‌کشیدم. سرم را از پنجره بیرون آوردم و جیغ کشیدم و مهرداد  را صدا کردم.

بچه‌ها گریه می‌کردند و مهرداد محکم تکانشان می‌داد.

-آقا تو رو خدا بذارین من برم پیش بچه‌هام، چرا نمی‌ذارین من برم بیرون لعنتی‌ها؟

افسر دیگری سوار ماشین شد و کنارم نشست. درهای ماشین را قفل کردند. افسر قد بلند روی صندلی جلو نشست و به سرباز راننده گفت: برو آگاهی.

گواهینامه‌ش دوسال پیش باطل شده… بله… تازه از بیمارستان مرخص شده، همون پرونده‌ی خفگی عمدی، پدر و دو تا دختر یک ساله‌ش…با گاز. یادته محمدی؟

روی سینه‌ی افسر کنار دستی‌ام که دستبند‌ها را به دستم زده بود نوشته بود: جواد محمدی.

ماشین حرکت کرد.

مهرداد آن بیرون دوقلو‌ها را سفت بغل گرفته بود.


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۲
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب