آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » قلمروِ جهان سایه‌ها

نگاهی به مجموعه داستان «رویای شط بیدار» اثر حسین رحیمی

قلمروِ جهان سایه‌ها

داریوش احمدی مجموعه داستان «رؤیای شطِ بیدار»، اولین اثر داستانی حسین رحیمی، از چهارده داستان به وجود آمده که توسط نشر پرسش در سال ۹۶ انتشار یافته است. این مجموعه قبلاً در سال ۱۳۸۱ تحت نامِ «سیزده داستان» توسط نشر قصه چاپ شد. آنچه در این داستان‌ها به چشم می‌خورد، زبان و نثری منحصر به […]

قلمروِ جهان سایه‌ها

داریوش احمدی

مجموعه داستان «رؤیای شطِ بیدار»، اولین اثر داستانی حسین رحیمی، از چهارده داستان به وجود آمده که توسط نشر پرسش در سال ۹۶ انتشار یافته است. این مجموعه قبلاً در سال ۱۳۸۱ تحت نامِ «سیزده داستان» توسط نشر قصه چاپ شد. آنچه در این داستان‌ها به چشم می‌خورد، زبان و نثری منحصر به فرد است که مخاطب را مسحور ایجاز و معماری کلام می‌کند. در داستان‌های رحیمی، بر خلاف بسیاری از داستان‌ نویسان، که از عشق و فضیلت‌های آن سخن می‌گویند، خبری از فضایل عشق نیست. از مسائل خیلی عادی و روزمره‌ی زندگی آدم‌های اطرافش هم سخنی به میان نمی‌آید. از خصومت، دشمنی، دزدی، فحشا هم سخنی نیست. در عوض خیانت، و از دست دادن هویت انسانی، حرف اول را می‌زند. شخصیت‌های حسین رحیمی، بین رؤیا و واقعیت‌های مشکوک و نامطمئن زندگی، سرگردانند. بدین ترتیب، داستان‌های او در عین متعارف بودن، رنگ و صبغه‌ی نامتعارف دارند. و حداقل او را با همین اثر می‌توان نویسنده‌ای اندیشه‌گرا به حساب آورد. اندیشه‌ای که با عصیان به هم آمیخته است. فضاسازی و شروع برخی از داستان‌های حسین رحیمی، رؤیا گونه است. مثل داستان‌های «رویای ذهن خواب» و «صورتها»، و فضاسازی برخی دیگر از آن‌ها امپرسیونیستی است. مثل داستان‌های «شب و شاعر و شعر» و «شعله‌های ازلی شاید»، و برخی دیگر نمادین هستند، مثل داستانهای «نون» و «خورخه لوئیس بورخس» اما داستان‌های «عصای بر جای مانده آن» و «نظاره‌ی به دار آویزیِ او» و «پریشانی بی نام و رؤیا»، نشان‌دارترین داستان‌های چندلایه‌ی او هستند. نشان‌دار از آن جهت که در آینه‌ی تمام‌نمای زمان ما دیده می‌شوند و می‌توان آنها را با تمام وجود احساس‌کرد. کاراکتریزاسیون در داستان‌های او به صورت مستقیم شکل نمی‌گیرد، و حتی در شکل غیرمستقیم هم، به اقتضای پیرنگ داستان و دیالوگ‌ها، در ذهن خواننده به وجود می‌آید. از آنجا که در بیشتر داستان‌های حسین رحیمی گره‌افکنی حرف اول را می‌زند و گره‌گشایی denoument خاصی صورت نمی‌گیرد و اگر هم بخواهد صورت بگیرد، با عدم قطعیتی رؤیا گونه همراه است، تمام بار داستان بر دوش گره‌افکنی است که هم نقش تعلیق suspense را بر عهده دارد و هم نقطه‌ی اوج climax point داستان را می‌سازد. اما آنچه در داستان‌های او کاملاً بارز است، تقابل مرگ و اندیشه است. مرگ نه به مفهوم متعارف آن، بلکه مرگی نامتعارف که انتخاب خودِ انسان است. تقابل مرگ و گمان که به وهم و رؤیا می‌انجامد. در داستان‌های رحیمی، همیشه قبل از آنکه چیزی شروع شود، چیزی فرو ریخته است. شاید بتوان گفت داستان «عصای بر جای ماندهٔ آن»، که از زبان اول‌شخص راوی بیان می‌شود، یکی از بهترین داستان‌های این مجموعه باشد. داستانی نفیس و یگانه، که از خرده‌روایت‌هایی پرلایه شکل می‌گیرد که هر کدام از آن‌ها می‌توانند داستانی دیگر باشند. شاید بتوان این داستان را یک پیشگویی تاریخی دانست که انگار قبل از وقوع، در تار و پود جامعه و فضای تنفسی آن جامعه نهادینه شده است. به تعبیری می‌توان گفت داستان، یک پیشگویی تاریخی است که راوی، پیامبرگونه، مردم را از آن بر حذر می‌دارد. یک پیشگویی که به ترسی تاریخی تبدیل می‌شود. ترس از مُثله‌شدن و خون گریه کردن. «بلندتر گفتم: «می‌شنوید، آغاز بارش بی‌پایان خون است.» «گفتم: «من مرگ را می‌بینم با دو چشم خیره و بینا و زبان سرخ و آتشین که گوشت تن شما را مزمزه می‌کند.» «ص۲۶» داستان، درون‌مایه‌ای سیاسی دارد و آنچنان با لایه‌های خود ممزوج و لایتجزا است که جایی برای تحلیل باقی نمی‌گذارد. اما با این حال، هر کس می‌تواند خود را در آینه‌ی تمام‌نمای آن، مشاهده کند و به نگرش خاص از جهان پیرامونش دست یابد. جهانی‌که به زعم راویان رحیمی، در آن هیچ گونه بشارتی نیست و ترس و رعب و وحشت همه جا را تسخیر کرده است. «گوشت تکان می‌خورد، انگار می‌پرید و خون را به اطراف پخش می‌کرد.» (ص ۲۵)

هم چنان‌که در داستانِ «نظاره‌ی دارآویزیِ او»، که از زبان دانای کل omniscient بیان می‌شود، تداخل مرگ در مرگ را می‌بینیم: بریدن زبان، و به دار آویختن. «نظاره‌ی دارآویزیِ او»، داستانی است که از اندوه مرگ و هراس‌های آدمی و رازهای سر به مُهر گورها سخن می‌گوید. داستانِ «نظاره‌ی دارآویزیِ او»، مراسم یک اعدام است در پیش چشمان حاکم. تجربه ای است از نثری درخشان و فاخر با درونمایه‌ای ترسناک که فضای داستانی «حسنک وزیر» را تداعی می‌کند. «لحظه‌ای بعد رج زرد دندان‌های سیاف را دید و نیمه زبانی که در دست سیاف تکان تکان می‌خورد و به چهره‌ی آن دو خون پشنگ می‌زد. آهی که حاکم کشید، او شنید. سیاف برگشت و نیم زبان را به نزدیکای پای حاکم انداخت.» (ص ۴۲) این داستان ادغام مرگ در مرگ است. از مُثله کردن شروع می‌شود تا به دار آویختن.

داستانِ «پریشانی بی نام و رویا»، سرگذشت محتوم انسان و یا انسان‌هایی را بازگو می‌کند که اسیر سرنوشت خود هستند. آدم‌هایی‌که به زعم «جابر» و یا «ناصر» و یا «هیچکس»، بنا بر گناه ابدی و ازلی اجداد خود، تکفیر و تکثیر می‌شوند، و بی آنکه در سرنوشت خود دخیل باشند، از درگاه خداوند رانده می‌شوند. «سیب، البته، سیب دیگری بود. سیب یا هر زهر ماری دیگر البته آن سیب نبود که مادر چید و پدر پذیرفت و آواره شدیم و به جان هم افتادیم و هنوز که هنوز است نمی‌دانیم کیستیم!» (ص۶۳) داستان «پریشانی بی نام و رؤیا»، از بعدی فلسفی، از گناهی سخن می‌گوید که هنوز در درگاه خداوند بخشیده نشده است. و انسان دردمند و سرگشته‌ی امروز و رانده شده از بهشت، هنوز تاوان آن گناه ازلی را پس می‌دهد و از بعدی اجتماعی، مصداقی است از شعر شاملو: «سرنوشت تو را بُتی رقم زد که دیگرانش می‌پرستیدند.» داستان، حسب حالی است از انسان سرگشته‌ی امروز که دچار ابزرد absurd و یأس فلسفی و خود باختگی است. در این داستان، نام‌های «ایران» و «رؤیا» که هر دو نمادین هستند، جا عوض می‌کنند و راوی میان خیال و واقعیت تلخ روزگار خویش، سرگردان است. مفاهیم فلسفی و نیمه فلسفی، دغدغه‌های وجودی انسان عصیان زده، رنگ‌باختگی، فروریختن از درون، شکسته‌شدن، از دست دادن هویت و ارزش‌های انسانی، هویتی تخدیر شده با کنش‌های جنایی، حقارت و استیصال، این‌ها مشخصه‌های زبانی و ذهنی حسین رحیمی هستند.

داستان «شب و شاعر و شعر»، داستان یک استحاله‌ی روحی است بین دو نفر که هر دو سری به معقولات دارند. تلفیقی است از شعر و خیال و بیداری و رؤیا. خواب، شعرترین شعر هستی است. بهترین شعر ناسروده و رویاترین بیداری است. خواه در خواب و خواه در بیداری. (ص ۱۴۳)

داستانِ «صورتها»، شاید بتوان گفت پیچیده‌ترین داستان این مجموعه باشد. داستانی که معیار مشخص و قاطعی را در ترازوی نقد و نظر نشان نمی‌دهد. ماجرای یک گروگان‌گیری است. اما مشخص نیست واقعاً گروگان‌گیری رخ داده است و یا در شرف رخ دادن است و یا در خیال می‌گذرد. و آن کس که با گروگان‌گیری مبارزه می‌کند، مشخص نیست که آیا قهرمان است و یا ضد قهرمان. آیا جزو عوامل سرکوب است یا انسانی است که بخاطر انسانیت و آرمانهای انسانی می‌جنگد. و چرا اسلحه‌ای را با خودش حمل می‌کند؟ (هر چند اسباب بازی)، و چرا در نهایت اسلحه را تحویل می‌دهد؟ چرا در فرودگاه دستگیر نمی‌شود و چرا باید دستگیر شود؟ او که مرتکب جرمی نشده است.

داستان «شعله‌های ازلی شاید»، داستانی است با صحنه‌های امپرسیونیستی که در دل واقعیت جاسازی شده است.

داستان «نون»، داستانی است کافکایی که از حضیض و تحقیر انسان اسیر بوروکراسی سخن می‌گوید. آقای «نون»، دکتر است و زندگی مرفه و خوبی دارد. اما ذهنش در گیر مساله‌ای غامض و پیچیده است. او که داستان «زخم شمشیر» بورخس، و داستان «مسخ» کافکا را خوانده است، در دام مناسبات توتالیتاریستی، هر چند در خیال خود، آن چنان اسیر می‌شود که خود را مار و یا هیولایی می‌پندارد. هیولایی که هنگام خواب بر او نازل میشود. مار می‌تواند نمادی باشد از نهاد سرکوب که به دست و پای او می‌پیچد تا او را فلج و ناکار‌ کند: «این نظام‌ها هستند که انسان‌ها را هیولا می‌کنند.» «نون، باید بیرون را می‌آزمود، که ببیند مردم او را چه طور می‌بینند؟ اگر او را به شکل مار نبینند که دیگر مشکلی نیست. یکباره ترسید! با خود گفت: «نکند تغییر شکلم به حدی برسد که همه ببینند و بفهمند؛ آن وقت…!» (صص ۹۶/ ۹۸) داستان «نون» با این که داستانی نمادین است، اما به علت قرابتی‌که با داستان «مسخ» کافکا دارد، به عنوان داستانی تأثیرگذار، امر شگرفی را نشان نمی‌دهد.

داستانِ «زمان»، داستانی است که از منظر یک آدم داش‌مَشتی که جذب جریانات و گروه‌های سیاسی شده است و خود را با مرام نشان می‌دهد و حلال و حرام و مردانگی را می‌شناسد، بیان می‌شود. داستانی است با مشخصه‌ی خانه‌های تیمی که بازتاب آرمانهای انقلابی طبقات زحمتکش جامعه، از هر صنف و گروه، چه با سواد و چه بی سواد را نشان می‌دهد. درون‌مایه‌ی کلی داستان بر اساس غیرت و شرف و مردانگی شکل گرفته است. «پدرم یادم داده بود. گفته بود: «ببین تا مجرد بودی حرفی نبود. ولی حالا زن داری. فردا چند بچه خواهی داشت. نون رو وِلِلش. غیرت را یاد بچه‌هات بده که رزاق خداست. تنها و فقط به او توسل کن و لاغیر.» (ص۸۵ کتاب) «اگه دست ما عین آجر نسوز، سفته و عین کویر قاش قاشه، چشم‌های این‌ها هم هر کدام ته استکانی است.» (ص ۸۶ کتاب) «زمان» که کاراکتر معروف و خیانت‌کار داستان است به صورت ironic و تشابه با مفهومِtime ، آن روی سکه است که به گروه و آرمان‌های انقلابی دوستانش که خود نیز یکی از آن‌ها بوده است، خیانت می‌کند و به طرز فجیع، با دادگاهی که اعضای گروه برایش تشکیل می‌دهند، به سزای اعمالش می‌رسد. داستان ضرب‌آهنگ تندی دارد دغدغهٔ حسین رحیمی در بیشتر داستان‌های این مجموعه، مانند همین داستان، ترس و خیانت است. در داستانِ «زمان»، نقطه‌ی اوج داستان و گره‌گشایی آن، به طرز دهشتناک و استادانه‌ای، بر هم منطبق می‌شود. اما به نظر می‌رسد در این داستان، به علت وجود کاراکترهای فرعی و کنش‌ها و پاره روایت‌ها، منطق داستان به خوبی نمی‌تواند خواننده را مجاب کند. هر چند دلایل و مدارک کافی دال بر خائن بودن او وجود دارد، اما او «زمان» در داستان منفور جلوه نمی‌کند. هر چند فضاسازی، لحن و زبان داستان، گره‌گشایی و نقطه‌ی اوج، از آن داستانی سیاه و ترسناک و استادانه ساخته است. از آنجا که داستان از منظر راوی اول شخص بیان می‌شود و بر اساس ذهنیت و شواهد و مدارکی که دوستانش ارائه می‌دهند، شکل می‌گیرد، اما شخصیتِ «زمان»، گویی هنوز در محاق قرار دارد. در حقیقت، او، از منظرِ «رضا جارچی معروف به مَشتی» و دیگر کاراکترهای داستان، به خواننده معرفی می‌شود و از نظر آن‌ها، انسان خیانت‌کار و خائنی است که هیچ شباهتی به ضدقهرمان ندارد و بیشتر از آنکه منفور و خائن جلوه کند، حس شفقت خواننده را بر می‌انگیزد. با این حال، داستان‌های حسین رحیمی، تجاربی هستند که معیارها و موضوعات کلیشه‌ای و بعضاً سنتی داستان‌نویسی این مرز و بوم را برنمی‌تابند. آنها به جهان دیگری تعلق دارند. به جهان سایه‌ها، که ما نیز در قلمرو آن هستیم و روزی ما را به چالش خواهد کشید.

 مرداد۹۷


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , شماره ۲۰ , نقد
ارسال دیدگاه