آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » خون و لجن (غلامرضا منجزی)

خون و لجن (غلامرضا منجزی)

غلامرضا منجزی نجوای گنگِ آمیخته با بوی چراغ والور و دمِ چای، آرام آرام خوابم را پس می‌زد و بعد صدای چند گام سنگین، الوار خیس خورده‌ی کف دخمه را به جِرق جِرق انداخت. نور تند صبحگاهی بر پشت پلکهایم نشست تا همراه با نسیم نسبتاً سردی که به بوی وحشی علف‌های روییده برگُرده‌ی خاکریزها […]

خون و لجن (غلامرضا منجزی)

غلامرضا منجزی

نجوای گنگِ آمیخته با بوی چراغ والور و دمِ چای، آرام آرام خوابم را پس می‌زد و بعد صدای چند گام سنگین، الوار خیس خورده‌ی کف دخمه را به جِرق جِرق انداخت. نور تند صبحگاهی بر پشت پلکهایم نشست تا همراه با نسیم نسبتاً سردی که به بوی وحشی علف‌های روییده برگُرده‌ی خاکریزها معطر شده بود، گرمای رخوت‌انگیز چراغ و عطر چای تازه‌دم را کم‌اثر کند. پچپچه‌ی دو نفره قوی‌تر وکلمه‌ها منفک و معنی‌دار شدند؛ گروهبان عادلی نبود.

میان کیسه خواب نشستم، و به نبودن عادلی فکر کردم؛ دیروز، دم غروب بخاطر تمام شدن سیگارش، کلافه بود. سرشب رفت بیرون و خیلی زود با دو بسته سیگار «شیراز» برگشت.

داریوش گفته بود: «علی جان پاکتی شدی!»

بی اینکه پاسخی به داریوش بدهد، مثل همیشه خزیده بود سر جای همیشگی‌اش، درازکش؛ یک پا روی آن پا، سیگار به لب، کیفش را از جیب بغل بیرون آورد و متفکرانه به عکسی توی آن خیره شده بود. گاهی چیزهایی توی دفترچه‌اش می‌نوشت. حتی سر سفره‌ی شام هم نیامد.

محسن گفته بود: «هر چی هست به عکس توی کیف مربوطه. یه بار چشمم خورد بهش، اما زود کیف رو تا کرد. به نظرم عکس زنش بود.»

ادیبی گفته بود: «اگه زنشه چرا این همه پنهون‌کاری می‌کنه؟»

داریوش گفته بود: «عکس زنش را به شما نشون بده که چی بشه؟»

با این حال هیچ وقت مطمئن نبودیم عکس توی کیف واقعاً از کیست.

محسن گفت: «پاس دو بودم، رفتم دستشویی دیدم جاش خالیه.»

داریوش سرسری نگاهی به دور و بر کرد و گفت: «همه چیزاش اینجان.»

ادیبی با جلینگ جلینگ لیوان‌های شیشه‌ای تویِ سینی استیل سر خم کرد و از در سنگر وارد شد. سیاه که پشت سرش بو می‌کشید و می‌آمد، همان جا دم سنگر، بین پوتین‌ها و دبه‌های آب نشست و با سرِکج به حرکات ما خیره شد.

گروهبان کرمعلی سمت چپ من هنوز توی کیسه‌اش خواب بود.

محسن گفت: «به غیر ِلباس‌هاش. پوتین‌هاش هم نیست …»

ادیبی کتری را از روی بخاری برداشت و توی دوتا از لیوان‌ها چای ریخت و دوباره کتری را سرجایش گذاشت و گفت: «میگم دم عیده شاید رفته باشه شهرشون.»

داریوش گفت: «نصف شبی اون هم بدون مرخصی؟»

ادیبی گفت: «بعضی‌ها اینجورن. همین که چیزی را بخوان، انجام میدن. شب و نصفه شب نداره براشون.»

سر چرخاندم، نگاه کردم به کیسه خواب عادلی که به شکل طرحی درهم ریخته از اندامش دراز به دراز دهن باز کرده بود. به خیالم رسید که عادلی در لحظه‌ای که همه‌ی ما خواب بودیم، زیپ کیسه خوابش را باز کرده و فلنگ را بسته. به کجا و چرا؟ جوابی برای اینها نداشتم. کتابش درست بالای سمت راست کیسه‌خواب به کمک زیرسیگاری پوکه فشنگی، روی همان صفحه‌ی سی و دو باز مانده بود. با این حال هنوز مسئله‌ی نبودنش برایم بغرنج و پیچیده نبود. فکر می‌کردم تا چند دقیقه‌ی دیگر دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شود و یک راست می‌خزد توی کیسه‌خوابش و خاموش و اسرارآمیز پک می‌زند به سیگارش و دفترچه‌اش را خط خطی می‌کند. سرسری چشم گرداندم به اطراف برای پیداکردن دفترچه‌اش.

ادیبی گفت: «این یک ماهی که من اینجام سرگروهبان عادلی همه‌ش خواب بوده.»

محسن گفت: «از اول اینطوری نبود. وسط‌های پاییز رفت مرخصی و یک روز زودتر برگشت و دیگه اون آدم سابق نشد.»

ادیبی سوتی زد و گفت: «پس چهار ماهی میشه نرفته به زن و بچه‌هاش سر بزنه؟»

داریوش گفت: «یه پسر دو ساله داره.»

گفتم: «این چهار ماه یه سره تو کُما بوده. اگه جیک و پیکی هم داره با همون همشهری‌ش تو دسته دوئه.»

ادیبی گفت: «کیف‌ش که هست جای دوری نرفته.»

کیسه‌خواب سرگروهبان کرمعلی تکان خورد. گفتم: «سرگروهبان بیداری؟»

سرگروهبان کرمعلی بدون گفتن حرفی نشست و هر دو زانویش را بغل کرد. مدتی در همان وضعیت به پتوی کف سنگر خیره شد و بعد در سکوتی که سنگر را پر کرده بود، جوراب‌هایش را از زیر بالشش بیرون کشید و شروع کرد به پوشیدن.

داریوش گفت: «سرگروهبان، علی نصف شبی غیبش زده.»

سرگروهبان کرمعلی گفت: «حرفاتون را شنیدم»

گفتم: «به نظرم عادلی در حال گرفتن یه تصمیم بزرگه.»

محسن با لودگی گفت: «مثل تصمیم کبری.»

سرگروهبان کرمعلی رو به محسن کرد و با تشر گفت: «مزخرف نگو محسن. بپر زنگ بزن شاید رفته باشه پیش این پسره… چی چی بود اسمش؟»

داریوش گفت: «رضا قادری»

گروهبان کرمعلی گفت: «لابد ازش خبرداره.»

محسن لیوان چای به دست رفت پای دستگاه تلفن. اول صدای چلیک چلیک فیش‌های دستگاه را شنیدم و بعد نجوایی که انگار می‌خواست راز سربه مهری را به دیگری بگوید: «قادری… آهان… می‌گم عادل ما اونجا نیومده؟…»

و بعد دوباره صدای فیش‌ها و چرخاننده‌ی زنگ دستگاه تلفن و باز هم نجوای محسن را شنیدم و کمی بعد ناامیدانه و بی آن که چیزی بگوید آمد نشست روی برجستگی وسط دو سنگر و نگاه پرسشگرش را به ما دوخت و گفت: «قادری نبود. فقط همون دیشب که رفته بود سیگار بگیره دیدنش.»

چشمم خورد به تفنگ‌های ژ-۳ که میان دو رشته‌ی آویخته‌ی سیم تلفن، مثل پلکان طنابی روی هم تا سقف سنگر چیده شده بودند. پنج تا بودند. قنداق تاشوی سرگروهبان کرمعلی بالاتر از بقیه بود. جای تفنگ دومی خالی بود.

گفتم: «اوه گاومون زایید؛ تفنگش نیست!»

همه برگشتند و به تفنگ‌ها نگاه کردند.

 داریوش گفت: «جای تفنگ عادلی خالیه.»

گروهبان کرمعلی مضطرب و متفکر گفت: «محسن پاشو جناب سروان را بگیر ببینم.»

داریوش گفت: «بوی گند میاد از قضیه. حدس می‌زدم…»

محسن دوباره نشست پشت دستگاه و از همان جا گفت: «بوی گند چی چی؟»

داریوش گفت: «نمی دونم. نصفه شبی زده به تفنگ رفته…»

بعد از چند لحظه محسن گفت: «سرگروهبان، جناب سروان جمشیدی رو خطه.»

سرگروهبان کرمعلی که از پوشیدن شلوار فارغ شده بود کمرش را خم کرد و وارد سنگر بی‌سیم شد، گوشی تلفن را از دست محسن گرفت و آرام و شمرده غیبت گروهبان دوم وظیفه علی عادلی را گزارش داد و برگشت به سنگر استراحت.

محسن دوباره نشست پشت دستگاه و دوباره صدای بیزبیز بلند شد. گفت: «مخابرات اشک بفرمایید!»

سرگروهبان کرمعلی با شکم خالی نشسته بود روی صندوق جلوی در سنگر سیگار می‌کشید.

محسن از پای دستگاه بلند شد و با رنگی پریده ایستاد میان درگاه سنگر بی‌سیم و به سرگروهبان کرمعلی نگاه می‌کرد.

گروهبان کرمعلی گردن کج کرد و با دیدن محسن آخرین پک را عمیق‌تر زد، ته سیگارش را پرت کرد و با تشر گفت: «ها پسر چه خبره!»

محسن گفت: «سرگروهبان، بچه‌های گروهان بهرام یه جسد بغل کانال ماهی پیدا کردن.»

گروهبان کرمعلی با عجله از جایش بلند شد و گفت: «بشین پشت دستگاه، تکون نخور تا برگردیم.» بعد رو کرد به ادیبی و گفت: «پسر بی‌سیم!»

ادیبی از سنگر کار دستگاه بی‌سیم را برداشت و بعد از وررفتن شتاب‌زده با چرخک‌های فرکانسش، آن را بلند کرد و از سنگر بیرون رفت.

داریوش قبل از من نشسته بود روی صندوق چوبی دم در و پوتین‌هایش را ور می‌کشید. سیاه بدنش را کش و قوس داد و به حرکات شتاب‌زده‌ی ما که داشتیم آماده‌ی رفتن می‌شدیم خیره شده بود. به جز محسن که به دستور سرگروهبان مانده بود، همه‌ی ما به طرف کانال ماهی و گروهان بهرام دویدیم. سیاه با سرعت کنارمان می‌دوید. نگاهش که می‌کردم جدیتی در پوزه‌اش می‌دیدم که انگار می‌دانست فاجعه‌ای اتفاق افتاده است.

وقتی رسیدیم، جیپ فرماندهی و آمبولانس گروهان پشت خاکریزی بودند که کانال ماهی آن را قطع می‌کرد. سروان جمشیدی فرمانده گروهان، کیومرث راننده آمبولانس، دو امدادگر، رضا قادری و دو سرباز از گروهان بهرام هم آن جا بودند.

سروان جمشیدی به طرف سرگروهبان کرمعلی نگاه کرد و گفت: «بیا سرگروهبان!» و به طرف خاکریز مرتفع حرکت کرد. بعد بی آن که به من نگاهی کند گفت: «گچ‌بُر تو هم بیا. بقیه بمونن.»

از سینه‌ی خاکریز بالارفتیم. حالا از میان پرده نازکی از غبار صبحگاهی، تقریبا همه‌ی وسعت تالاب با نیزارهایی که این‌جا و آن‌جا از میانش سر برآورده بودند و خاکریز وهم‌آور عراقی‌ها و کانال ماهی را می‌دیدم که از یک جایی پشت جبهه می‌آمد، خاکریز خودی را قطع می‌کرد، کم و بیش صد متری توی مرداب ادامه پیدا می‌کرد، به یکباره قطع می‌شد و دوباره خیلی دورتر، مثل پاره خطی کوتاه، به خاکریز عراقی‌ها وصل می‌شد. از آن نقطه، فاصله‌ی جبهه‌ها به مراتب بیشتر از خط گروهان اشک بود و به کمتر از دو کیلومتر می‌رسید اما باز هم در دید و تیررس تک‌تیراندازهای عراقی بودیم. با این که چند روز بیشتر به پایان زمستان نمانده بود اما باد سرد نسبتاً تندی از روی آبگیر وسیع میان خاکریزها تن را می‌لرزاند.

در سرازیری تُند خاکریز حاشیه‌ی مرداب، جسد با صورت توی گل و لای افتاده بود. پس سرش حفره‌ی نسبتاً بزرگ و دهشت‌آوری دهن باز کرده بود. نزدیک‌تر که شدم به روشنی می‌توانستم تکه‌های سفید و خردشده‌ی استخوان جمجمه، پاشه‌هایی از بافت نرم مغز و دَلَمه‌های تیره‌رنگ خون را میان ته‌سیگارها بر روی زمین نمناکِ اطراف سر متلاشی شده‌اش ببینم. تفنگ پوشیده از خون و لجن با فاصله‌ی خیلی کمی از سر جسد افتاده بود. برای دیدن شماره‌ی تفنگ دقت کردم اما قنداق تقریبا کامل در گل و لای کنار مرداب فرو رفته بود. باز هم نزدیک‌تر شدم و به جسدی نگاه کردم که هر لحظه بیشتر مطمئن می‌شدم زمانی روح خسته و وامانده‌ی عادلی در آن دست و پا می‌زد. سیاه آمده بود این سوی خاکریز و کمی دورتر از ما نشسته و سرش را یک وری چرخانده و گوش‌هایش را به طرف جسد سیخ کرده بود. به نظرم می‌رسید زودتر از همه‌ی ما هویت جسد را شناخته است و با این حالت می‌خواهد به درکی غریزی و کامل از جسدی که تا دیروز گاهی با ترس یا شرم به پر و پایش می‌پیچید، داشته باشد.

گفتم: «جناب سروان به احتمال زیاد خودشه.»

سروان فریاد زد: «امدادگرا!»

کیومرث راننده‌ی آمبولانس و بعد دو امدادگر، از لبه‌ی خاکریز پیدا شدند و به سرعت از سراشیب خاکریز پایین آمدند و به جسد نزدیک شدند.

بی آنکه کسی را خطاب کنم گفتم: «به نظرم خودش باید باشه.»

صورت گروهبان کرمعلی به شکلی باورنکردنی سیاه شده بود. روی دوپا نشسته بود و سیگار می‌کشید. وزش باد نمی‌گذاشت خاکستر سیگارش بلند شود. از جایش برخاست و گفت: «برش گردونید.»

فرمانده گروهان گفت: «اینجا امن نیست، سریع جسد را ببرید اون‌ور خاکریز»

 امدادگرها به آرامی جسد را برگرداندند. صورت عادلی را زیر لایه‌ای از گل دیدم. هرچه نگاه می‌کردم اثری از برخورد گلوله یا پارگی را روی صورتش نمی‌دیدم. پاکت خالی سیگار شیراز در گل و لای زیر سینه‌اش فرو رفته بود.

امدادگرها جسد عادلی را بلندکردند، روی برانکارد برزنتی گذاشتند و از شیب خاکریز بالا رفتند.

کیومرث برای یافتن چیزی که نمی‌دانستم چیست روی زمین را با دقت کاوید و بعد با تأنی خم شد، بند تفنگ عادلی را از میان گل و لای برداشت و آن را به دنبال خود روی زمین کشید و پشت سر امدادگرها راه افتاد. رسیدم به او و پشت بازویش را گرفتم. برگشت نگاهم کرد. چشم‌هایش مثل دو کاسه‌ی خون بودند.

گفتم: «چه بلایی سر خودش آورد.»

با صدایی خش‌دار و شکسته گفت: «عادلی حیف بود. آخه چرا؟»

گفتم: «لابد وقتی درد از حوصله و تحمل بزرگتر بشه…»

حرفم را قطع کرد و گفت: «سر لوله را تو دهنش گذاشته بود.»

 «می‌خواست بی‌برو برگرد باشه.»

از خاکریز دوباره سرازیر شدیم. برانکارد درست پشت درهای باز عقب آمبولانس روی زمین گذاشته شده بود. همه ایستاده و دور آن حلقه زده بودند. رضا قادری روی جسد عادلی خیمه زده بود و در حال ضجه زدن حرف‌هایی می‌زد که برایم مفهوم نبود.

دستگاه بی‌سیم روی کاپوت جلوی آمبولانس بود و سروان جمشید‌ی گوشی را گرفته و فش فش با گردان در تماس بود. نگاه کردم به ادیبی که کمی آن‌سوتر عق می‌زد.

سیاه کنار یک بوته‌ی علف، شکم به زمین خوابانده و سرش را روی دست‌هایش گذاشته بود و به همه‌ی ماجرا نگاه می‌کرد. باد موهای سیاه گردنش را به هم می‌زد.

سرگروهبان کرمعلی به سروان نزدیک شد و بعد از آن که کمی با او حرف زد به من گفت: «جیب‌های عادلی رو خالی کنین.»

خم شدم روی جسد عادلی و جیب هایش را یکی یکی گشتم، توی جیب سمت راست بالاپوشش یک دفترچه کوچک با جلد آبی رنگ و در جیب سمت چپش یک کیف پول چرم بود.

فرمانده گفت: «دیگه نیست؟»

جیب‌های عقب و جلوی شلوار عادلی را هم وارسی کردم: «فندک»

فرمانده گفت: «سرگروهبان برگردید سنگر این‌ها و هرچی دیگه ازش مونده رو صورت جلسه کنین!»

امدادگرها جسد عادلی را بلند کردند و توی آمبولانس گذاشتند. گروهبان کرمعلی جلوی آمبولانس نشست. کیومرث با چشم‌های خون‌گرفته نشست پشت فرمان و حرکت کرد.

دفترچه و کیف را توی جیبم گذاشتم و به طرف سنگر مخابرات اشک به راه افتادیم. توی راه کسی چیزی نمی‌گفت. سیاه جلوتر از ما می‌رفت و به هر بوته‌ی علفی که می‌رسید ریشه‌اش را بو می‌کرد. به کیف و دفترچه‌ی توی جیبم فکر می‌کردم. حالا دیگر احتمالا می‌توانستم به همه‌ی آن چیزی که در این چند ماه عادلی را به طرف مرگ سوق داده بود دست پیدا کنم. صورت گل‌آلود عادلی و لجن‌های خون‌آلود حاشیه‌ی مرداب را نمی‌توانستم از ذهنم دور کنم.

به سنگر که نزدیک شدیم، محسن روی صندوق دم سنگر نشسته بود. از چشم‌هایش متوجه شدم خبر را گرفته است. دستی روی شانه‌اش کشیدم، سر خم کردم و وارد سنگر شدم. گوشه‌ای نشستم و باز هم به چیزهایی که از عادلی باقی مانده بود فکر کردم. کششی متضاد برای دیدن و ندیدن آن‌ها داشتم. به ساک لباس‌هایش که درست بالای سرم آویزان بود نگاه کردم. حتم داشتم به زودی اینها و همه چیزهایی که از او به جا مانده را باید به کسی تحویل دهیم.

پاس یک خودم بودم. گروهبان کرمعلی با آمبولانس از اهواز برگشته بود و شب را در بنه‌ی گردان مانده بود. ظرف شام دست‌نخورده ماند. همه خیلی زود جایشان را پهن کردند و دراز کشیدند. می‌دانستم هیچ کدامشان نمی‌توانستند بخوابند. خواب نبودند، لابد داشتند تصویری برای آخرین دقایق زندگی عادلی در ذهنشان درست می‌کردند. همان جا پای دستگاه تلفن، ساک لباس، کیف و دفترچه‌ی عادلی را جلویم گذاشتم و با دقت صورتجلسه کردم.

  1. کیف جیبی را باز کردم. صد و پنجاه و پنج تومان پول بود. توی جیب پلاستیکی کیف، یک عکس شش در چهار بود با لبه‌های دال‌بُر از پسر جوانی که شباهت زیادی به خود عادلی داشت. عکس را بیرون کشیدم. آن را برگرداندم؛ پشتش نوشته بود: «امیر عزیزم اردی‌بهشت ۱۳۶۲» هر دو چشم عکس خیلی ظریف و احتمالا با نوک آتش سیگار سوراخ شده بودند. به دنبال عکس زن، جیب‌های کیف را جستجو کردم. عکس به صورت دولا توی یکی از لایه‌های کیف بود. زنی جوان و تقریبا زیبا، بچه‌ای را در آغوش گرفته و یک جایی زیر نور شدید آفتاب، در پناه دیواری آجری ایستاده بود. آتش سیگار میان تنه‌ی زن را سوزانده بود.

 دفترچه آبی رنگ، فقط چند برگ سفید بود.


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۲۳
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب