آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » خاوران (محمد مهدی حاتمی)

خاوران (محمد مهدی حاتمی)

محمد مهدی حاتمی جنس را که فروختم خیلی زود برگشتم سمت «پاتوق». هوا آن شب آن قدر سرد شده بود که نمی‌توانستم سمت شوش بمانم. از دوردست صدای آژیر می‌آمد. مملی و حسین گوشه‌ای از پاتوق کنار آتش ایستاده بودند و با هم حرف می‌زدند. زیرپله، از دود آتش‌هایی که همین زمستان روشن کرده بودیم، […]

خاوران (محمد مهدی حاتمی)

محمد مهدی حاتمی

جنس را که فروختم خیلی زود برگشتم سمت «پاتوق». هوا آن شب آن قدر سرد شده بود که نمی‌توانستم سمت شوش بمانم. از دوردست صدای آژیر می‌آمد. مملی و حسین گوشه‌ای از پاتوق کنار آتش ایستاده بودند و با هم حرف می‌زدند. زیرپله، از دود آتش‌هایی که همین زمستان روشن کرده بودیم، کاملاً سیاه شده بود. بلافاصله رفتم کنار پیت حلبی‌ای که سوراخ سوراخش کرده بودند و آتش، درون آن به آرامی می‌سوخت.

«چطوری مَمَل؟»

«تو چطوری الاغ؟»

«تلف شدم تو این سرما! تو خوبی حسین؟»

حسین مثل همیشه بی‌حوصله بود و از زیر جنگل ریش‌هایش فقط گفت: «سلام.»

مملی دست‌هایش را روی آتش گرفته بود و از سرما این پا و آن پا می‌کرد. کمی بعد سیب زمینی‌های کنار پیت حلبی را جا به جا کرد و گفت: «رفته بودی متاع آب کنی؟»

«آره، یه سر رفته بودم راه آهن اون وَرا. می‌گم‌ها، بقیه کجان؟»

«چه می‌دونم! خیلی سرده هوا، احتمالاً رفتن گرمخونه‌ای جایی.»

«تو نمی‌ری امشب؟»

«کجا برم؟ خاوران؟»

«نه، سر قبر من!»

«اونجا خیلی شلوغه امشب. بعد هم می‌ترسم طلبکاری، کسی اونجا باشه.»

به خنده گفتم: «چیزی نمی‌خواین؟»

مملی گفت: «خفه شو بابا! جنس از تو بگیریم؟»

برگشت سمت حسین و گفت: «حرومزاده همه جنس‌هاش آشغاله! معلوم نیست چه کوفتی می‌ریزه توش!»

سیب‌زمینی‌ها را جا به جا کرد و گفت: «ولی حواست جمع باشه، فکر نکن این مفنگی‌ها نمی‌تونن پیدات کنن. یکی‌شون گیرت بیاره، فاتحه‌ت خونده‌س.»

«فاتحه کی خونده‌س! اینا جون ندارن بخوان کاری بکنن.»

«آقا رو باش! همین الآن داشتیم با حسین راجع به فریدون حرف می‌زدیم. می‌شناسیش؟»

«فریدون؟!»

حسین برای اولین بار به حرف آمد: «بچه‌ی همون خاورانه. اسمش رو نشنیدی؟»

شاخک‌هایم تیز شدند. گفتم: «نه، کیه مگه؟»

مملی با سر به حسین اشاره کرد و گفت: «داداش از اول تعریف کن این شاسکول هم بفهمه دنیا دست کیه.»

حسین با صدای بم گفت: «طرف نگهبان شب بوده تو یه شرکت تو رباط کریم. از وقتی که زنش می‌میره، با بچه‌هاش و مادرش زندگی می‌کنه. خونه‌ش هم سمت بازار بوده…»

مملی پرید وسط حرفش. «داداش گفتی اینا رو کی بهت گفته بود؟»

«اینا رو از یکی از بچه‌ها شنیدم که باهاش درگیر شده بود. این رفیقم می‌گفت طرف خیلی حرومزاده‌س…یعنی چه جوری بگم، می‌گفت حتی به بچه‌های خودش هم رحم نکرده.»

«یعنی بچه هاشو کشته؟»

«نه، مادره رو کشته بود. می‌خواسته بره سر وقت بچه‌ها که پلیس سر می‌رسه و مجبور می‌شه فِلِنگ رو ببنده.»

«چرا کارتن‌خواب شده؟»

«از شرکت بیرونش می‌کنن به خاطر دعوا و چاقو کشی. بعد هم دیگه نمی‌تونه جایی کار پیدا کنه.»

مملی یکی از سیب‌زمینی‌ها را برداشت و همین طور که آن را فوت می‌کرد و از این دست به آن دست می‌انداخت.  به سیب‌زمینی‌ها اشاره کرد. گفت: «فکر کنم پخته. یکی دو تا بزنین. اون گوشه نمک هم هست.»

حسین هنوز هم تو فکر بود و به آتش زل زده بود. یک سیب‌زمینی برداشتم و شروع کردم به کندن پوستش. حسین ادامه داد: «دوستاش هم سر یه ماجرایی بهش نارو می‌زنن و پول‌هاشو بالا می‌کشن. طرف هم دیگه به کسی اعتماد نمی‌کنه. خیلی هم کینه‌ایه.»

مملی گفت: «من هم شنیدم. شاهرخ می‌گفت کافیه بفهمه داری بهش نارو می‌زنی، دیگه وِلِت نمی‌کنه.»

حسین گفت: «خیلی حروم‌زاده‌س. چند نفرو تا حالا با چاقو زده. دیگه هیچ کس سمتش نمی‌ره. حاضرم شرط ببندم ببینیش جرئت نمی‌کنی بری سمتش اون قدر که قیافه‌اش وحشتناکه.»

گدای میان‌سالی به سمت ما آمد و درخواست پول کرد. مملی گفت: «به کاهدون زدی عمو جون، برو ردّ کارت.»

حسین گدا را نگاه می‌کرد که لنگان لنگان دور می‌شد. معلوم بود فکرش درگیر است. گفت: «خلاصه، طرف می‌افته گوشه خیابون تا اینکه یه بار با یکی از بچه‌های شرق دعواش می‌شه و می‌زنه طرفو ناکار می‌کنه. اونا هم بعد از یکی دو روز گیرش می‌آرن و چند نفری با قمه و ساطور می‌افتن به جونش.»

جرقه‌ای از آتش پرید و خورد به صورتم. مملی رو به من گفت: «تا همین جاش رو به من گفته بود.»

حسین باز به حرف آمد: «آش و لاشش می‌کنن. اگه رفتگرا چند دقیقه دیرتر پیداش می‌کردن مرده بود. الآن ببینیش، دیگه شبیه آدمیزاد نیست.»

مملی گفت: «چرا؟»

«دارم می‌گم دیگه، چند نفری با ساطور تیکه پارش کرده‌ن.»

به من گفت: «عجیبه تو ندیدیش. همه می‌شناسنش.»

حسین باز هم زل زده بود به آتش و مملی داشت سیب‌زمینی دوم را می‌خورد. بعد از چند دقیقه، حسین بدون اینکه نگاهش را از آتش بگیرد از من پرسید: «تو که به فریدون چیزی نفروختی؟»

«نه. چطور مگه؟»

«می‌خواستم مطمئن شم. آخه من زیاد می‌بینمش. چند وقتی هست دنبال یه نفر می‌گرده که بهش جنس انداخته.»

«من نبودم.»

«بهتر، چون وای به حالش اگه پیداش کنیم!»

مملی گفت: «پیداش کنین یا پیداش کنه؟ شریک شدی با فریدون؟»

حسین گفت: «گیرَم که شده‌م، به تو دخلی داره؟»

چند دقیقه‌ای سکوت شد. خیابان کاملاً ساکت بود. مملی کاملاً دمغ شده بود و همین طور که سیگاری از جیبش بیرون می‌کشید گفت: «من می‌خوام برم خاوران. جونِ بیرون خوابیدن ندارم تو این سرما.»

گفتم: «یه نخ سیگار داری به من بدی؟ من هم باهات می‌آم.»


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۲
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب