آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » جوشکار و مرد جوان (ماشاالله خاکسار)

برای برادرم ناصر و دوستان پروژه‌ای

جوشکار و مرد جوان (ماشاالله خاکسار)

ماشاالله خاکسار وقتی آن شب زنش غرغرکنان گفت «می‌روم خانه خواهرم»، متوجه شد پس‌اندازش ته کشیده، می‌دانست بی‌پولی تحملش را کم می‌کند. حالا یک هفته‌ای می‌شد خانه‌ی خواهرش رفته بود.  پسرش تازه سربازی رفته بود و دخترش در شهر‌ی دور افتاده دانشگاهش را تمام نکرده بود. حساب کرد برای جمع وجور کردن آنها و این […]

جوشکار و مرد جوان (ماشاالله خاکسار)

ماشاالله خاکسار

وقتی آن شب زنش غرغرکنان گفت «می‌روم خانه خواهرم»، متوجه شد پس‌اندازش ته کشیده، می‌دانست بی‌پولی تحملش را کم می‌کند. حالا یک هفته‌ای می‌شد خانه‌ی خواهرش رفته بود.  پسرش تازه سربازی رفته بود و دخترش در شهر‌ی دور افتاده دانشگاهش را تمام نکرده بود. حساب کرد برای جمع وجور کردن آنها و این که حقوق باز نشستگی کفاف زندگیش را بدهد باید این چند سال را مرتب سر کار باشد. با خودش گفت: «امیدشان من هستم و من هم بیکار افتاده‌ام توی خانه.»

فکر کرد حالا که زنش خانه نیست بلیطی بگیرد و برود عسلویه.  تلفن کرد و گفت بهتر است برگردد تا در این دزدبازار بیچاره‌تر نشوند. زن سکوت کرد، حتی حال واحوالش را هم نپرسید. فقط موقع خداحافظی گفت: «مگر کار پیدا کردی؟»

 و مرد طبق معمول جواب نداده بود.

وقتی اتوبوس ساعت پنج صبح در میدان معروف به لنج پیاده‌اش کرد نمی‌دانست کجا برود.  رفیقی را که می‌شناخت، بیکارشده بود و شرکت سابقش نه تنها کارگاه بلکه خوابگاه‌های خود را هم جمع کرده بود. 

قبل از آمدن یک هفته‌ای بود اخبار گوش نمی‌کرد از بس خبرهای ناامید کننده شنیده بود حوصله‌اش سررفته بود، در اتوبوس هم که نشست صحبت از تحریم و بیکاری و تعطیلی پروژه‌ها بود. امیدوار بود با توجه به شغلش می‌تواند جایی مشغول شود، اما با دیدن عسلویه آن هم در این ساعت که شروع کار کارگران بود شک و تردید به جانش افتاد.  چراغ دکه‌ای توجهش را جلب کرد. گفت تا مینی‌بوس به قول مظفر «مین‌تنسی»ها بیاید، یک جایی بنشیند و چایی بخورد، قبلا همین جا چند نفری سر همین میدان سوار می‌شدند، با یکی‌دوتای آنها دوست بود.

چند مسافر اتوبوس که با او پیاده شده بودند، ظاهرا وضعی شبیه او داشتند. آنها هم سوار تاکسی‌هایی که در انتظار مسافر بودند نشدند و به دنبال او راه افتادند.

دو سال می‌شد عسلویه نیامده بود.  نگاهی سرسری به میدان و پاساژهای بسته کرد. گفت:  «نه، چیزی تغییر نکرده، فقط لنج را رنگ زده‌اند.»

حس کرد میدان بزرگ‌تر و خلوت‌تر شده، قبلا همین ساعت که پیاده می‌شد میدان شلوغ‌تر بود. مکثی کرد و سیگاری میان لب‌ها گذاشت و در جیبش دنبال کبریت گشت. جوان مو بلندی که در اتوبوس با او همسفر بود، کنارش ایستاد.  فندکش را جلو آورد و سیگارش را گیراند.  جوان در حالی که موهای بلندش را با دستمال می‌بست گفت: «خیلی خلوت شده.»

و از مرد پرسید: «پتروشیمی میر‌ی یا فاز‌ها؟»

و بدون این که منتظر جواب باشد گفت: «فکر نکنم نیرو بخواهند.» و توی صورت مرد که صورتش را چند روز بود اصلاح نکرده بود خندید. مرد حوصله حرف زدن نداشت، ساکت نگاهش کرد، ساعت از شش و نیم هم گذشت ولی هیچ مینی‌بوسی پیدا نشد. فکر کرد کجا برود.

هفته پیش مظفر گفته بود قیصر، دوست قدیمی‌شان، سوپروایزر یکی از واحدهای جدید شده و اگر او را پیدا کند حتما مشغول خواهد شد.  قرار بود با مظفر بیایند اما بچه‌اش مریض شد.  ناچار تنها راه افتاده بود.  سردرگم نگاهی به جوان کرد، انگار منتظر تصمیم او بود، نخواست بگوید کجا می‌رود. فکر کرد جُل می‌شود. سوار پیکان زردرنگی شد که صندوقش فرو رفته بود. آهسته گفت خاتم پیاده‌اش کند.

راننده داشت راه می‌افتاد که جوان خودش را کنارش جا داد. راننده با لهجه‌ی شیرازی گفت از خاتم راه می‌افتد و تا کاویان می‌رود و نرخش را با کمی مکث دوبار تکرار کرد. کسی اعتراضی نکرد. مرد گفت: «چند برابر شده!» و به جاده نگاه کرد.  راننده مثل این که فکر مرد راه خوانده باشد در آیینه نگاهی کرد و گفت: «چه دورانی داشتیم» و چون سکوت مرد را دید به ریشش دستی کشید و گفت: «باید خدا را شکر کرد خاتم شروع کرد.»

مرد چیزی نداشت بگوید، فقط با دیدن برج پالایشگاه گفت:  «مثل این که نصب را شروع کرده‌اند» و از راننده خواست روبروی پالایشگاه بایستد. پیاده شد هنوز چند متری از جاده دور نشده بود. جوان را دید که پشت سرش راه افتاده است.

گفت: «نه، این بابا ول‌کن نیست.»

پا سست کرد تا شانه به شانه شوند، نزدیک نگهبانی گفت:

«تو کارگاه کسی را می‌شناسی؟»

جوان که مانده بود چه بگوید، دستی روی موی بلندش کشید و با تردید نگاهش کرد. 

از جوان داشت خوشش می‌آمد. یاد خودش افتاد که همیشه سمج جوشکارهای دوُونی بود.  گفت: «بیشتر به دانشجوها می‌خوره تا کمکی که دنبال کار باشه.»

جلو نگهبانی ایستاد و اسم قیصر را گفت و کارت شناسایی‌اش را به او نشان داد.

«می‌خوام تست بدم.»

 و رو کرد به جوان و شناسنامه او را گرفت و گفت: «کمک‌جوشکارم.» 

نگهبان که با کار پروژه آشنا بود نگاهی به جوان کرد و سری جنباند:

«شرکت اسمتون را رد کرده؟»

چند کاغذ را چک کرد و گفت: «نه، نیست.»

نگاهی به موی بلند جوان و سربندش انداخت و کارت شناسایی‌شان را پس داد. 

مرد که شماره‌ای از قیصر را نداشت، دودل ماند، فکر کرد تا عصر بماند. شاید آشنایی را ببیند. اما فکر کرد بهتر است سری به پتروشیمی‌ها هم بزند. جوان سیگاری در آورد و تعارف کرد.

مرد سعی کرد با او راحت‌تر صحبت کند. خندید و گفت: «با معده خالی نمی‌چسبد.» و نگاهی به صورت جوان انداخت که در برق آفتاب کمی روشن‌تر شده بود. با چشم به سربند جوان که دور موهایش بسته بود اشاره کرد و گفت: «این نواره از دور مویت باز کن.  این‌ها خوششون نمی‌آید.»

جوان نشان داد حرف مرد را گوش کرده.  لبخندی زد و ساک مرد را که روی زمین بود روی دوش انداخت.  مرد نگاهی به جاده کرد و ساک را از او گرفت و از توی آن دو تا سیب درآورد و شوخی‌کنان گفت: «خسته می‌شی، بذار وقتی کمکی‌م شدی.»

و دستی به شانه‌اش زد و گفت: «فعلا سیب را گاز بزن.»

نزدیک جاده مینی‌بوسی گیر آوردند و روبروی پتروشیمی پیاده شدند، چند نفری ساک به دست کنار نگهبانی نشسته بودند.  مرد آهی کشید و گفت: «فکر کنم این جا هم راهمون ندن.» و به فِلِر که با صدا و شعله آبی‌رنگی می‌سوخت چشم دوخت و به مو‌ی بلند و سربندش اشاره کرد که دور گردنش افتاده بود. جوان با کِش موی بلندش را به پشت جمع کرد و خندید.

«حالا بهتر شد… نه؟»

مرد در طول فنس راه افتاد و با لحن نه چندان قاطعی به کارگر‌ی که جلوی بیل مکانیکی ایستاده بود اشاره کرد.

«این آدم را می‌شناسم.» 

درست تشخیص داده بود، سه سال پیش فیتر کنار دستش بود. نزدیک فنس رفت و صدایش زد مرد آمد و بعد از احوال‌پرسی در جوابش، با لهجه ترکی گفت: «به این شماره زنگ بزن، شاید جوشکار بخوان.»

وقتی جوان از جیب شلوارش تلفن همراهی را که تا الان زنگ نخورده بود در آورد مرد نگاهی به جوان کرد و کارتش را داد که بخواند.

جوان پس از چند بار شماره گرفتن موفق شد با پیمانکار تماس بگیرد. خندان دست مرد را گرفت و گفت: «مثل این که شانس با ماست.» موی بلندش را زیر کلاه مخفی کرد و ادامه داد: «شخصی که با او حرف زدم تا اسمتو گفتم شناخت.»

مرد با غرور سری تکان داد و به جوان گفت: «چند سال برای‌شان کار کردم.»

***

حالا سه ماهی بود مشغول شده بودند و بهروز کمکش شده بود.  کمک‌جوشکاری که کار یادش داده بود و او را در حد یک جوشکار آموزش داده بود.  دانسته بود بهروز پدر ندارد و دانشجوی رشته برق است و با مادر و خواهرش زندگی می‌کند و زندگی بخور نمیری دارند. وقتی بعد از چند ماه، آن شب بهروز ساکش را بست و گفت «فردا می‌روم» و از باز شدن دانشگاه حرف زد، مرد حس کرد پسرش را از دست می‌دهد. یادش به روزهای جمعه افتاد و اصلاح سر و ریشش و روزهایی که برایش کتاب می‌خواند و با او خرید می‌رفت و با چه وسواسی چیزی را برایش تهیه می‌کرد. برای اولین بار در زندگی با جوانی هم سن و سال پسر و دخترش دوست شده بود. در این سه ماه از او چیزهای زیادی یاد گرفته بود، دوست داشت حتما او را با خانواده‌اش آشنا کند.  وقتی خانه آمده بود و سراغ اخبار اینترنتی را گرفت، دخترش خندید و گفت: «بابا و اینترنت!»

 مرد سکوت کرد و به کمک‌جوشکار جوانش فکر کرد.

قرار بود حقوق آخرین ماه کارکردش را برایش ببرد. شماره موبایلش را داشت، اما هر بار که تماس گرفت فقط صدای «دستگاه مورد نظر خاموش است» را می‌شنید. مانده بود چه کار کند.

آدرسی داشت، رفت و در خانه را زد اما جز سکوت چیزی نشنید. 

فکر کرد چه اتفاقی افتاده، به پنجره مشبک و حفاظ آهنی بالای در نگاه کرد. دلواپس و دوبه‌شک از زن همسایه سؤال کرد، جواب درستی نشنید.  فقط از حرف‌هایش فهمید مدتی است مادر و  خواهرش به زمین و زمان مراجعه می‌کنند ببینند چه شده است.

نمی‌دانست چه بگوید و چه کار کند. از گرفتن طلب جوان از کارگاه حرف زد و این که مدتی با او همکار بوده، زن با تعجب به موی جوگندمی و سبیل سفیدش نگاه کرد.

«همکار بودین؟!» و با شک و تردید شماره‌اش را گرفت. 

غمگین و ناراحت به زن نگاهی انداخت و به طرف پارک راه افتاد.  همان پارکی که بهروز بارها برایش از آن حرف زده بود. 

 عسلویه مهر ۹۷


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۲۳
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب