آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » جابِر (ندا صالحی)

جابِر (ندا صالحی)

ندا صالحی: سه دُمِ کوتاه و کلفت را انداخت روی میز. بادِ دُم‌‏ها، چند کاغذ را از روی میز به هوا بلند کرد. مردِ جوان که روی صندلی پشت همان میز نشسته بود، سرش را به سرعت بالا گرفت، به او نگاه کرد و گفت: «چهار پنج ساعتی هست فرستادم عقبت.» ـ «نی می‌‏بُریدم.» مردِ […]

جابِر (ندا صالحی)

ندا صالحی:

سه دُمِ کوتاه و کلفت را انداخت روی میز. بادِ دُم‌‏ها، چند کاغذ را از روی میز به هوا بلند کرد. مردِ جوان که روی صندلی پشت همان میز نشسته بود، سرش را به سرعت بالا گرفت، به او نگاه کرد و گفت: «چهار پنج ساعتی هست فرستادم عقبت.»

ـ «نی می‌‏بُریدم.»

مردِ جوان لب‏‌هایش را به هم فشار داد و به دُم‌‏ها نگاه کرد: «لااقل لای کاغذی، نایلونی، چیزی می‌ذاشتی جابِر.»

جابر به پایین نگاه می‌‏کرد و چکمه‌‏های گل‌‏آلودش را می‌‎پایید.

مرد جوان بعد از چند ثانیه به صندلی فلزی که سمت چپِ میزش زیر پنجره‌‏ی بسته قرار داشت اشاره کرد و گفت: «بشین جابر، کارِت داشتم.»

جابر کمی این پا و آن پا کرد، اما ننشست.

مرد جوان با چند تکان روی صندلیش گفت: «ناهار خوردی؟»

ـ «نه.»

ـ «جابر راس می‌گن فیش‏‌های غذات رو می‌‏فروشی؟»

جابر چیزی نگفت. همچنان چکمه‌‏هایش را می‌‏پایید.

مرد سرش را چند بار تکان داد و گفت: «لااقل تکون بخور یکم، نور می‌‏خوره رو تیغه‏‌ی قمه، چشمم رو می‏‌زنه.»

جابر دست به کمرش برد و قمه‌‏ی روی کمربندِ قدیمیِ سربازیش را کمی تکان داد و یک قدم به سمت چپِ خودش برداشت.

نور این بار از در ورودی مستقیم به صورتِ مردِ جوان خورد، سر تکان داد و چشمانش را کمی تنگ کرد و گفت: «نه اینقد دیگه…» و بقیه‌‏ی حرفش را با آب دهانش پایین داد و جابجا شد.

دوباره گفت: «اون پوشه زرده، که با کش مشکی بسته شده رو بده.»

جابر دو قدم تا کتابخانه‌‎ی فلزی زنگ زده فاصله داشت، کج شد و دستِ بلندِ مردانه‌‏اش را به سمت چپش حرکت داد و پوشه‌‏ی زرد رنگ را به مرد جوان که دستش را در هوا نگه داشته بود داد.

مرد جوان نگاهِ کوتاهی به دستِ دیگر جابر که هنوز روی قمه بود انداخت و در سکوت بی‏تاب می‌‏نمود. از لای پوشه‌‏ی زرد رنگ، فیش زرد رنگ کوچکی را درآورد و روی آن با ماژیک پهنی به عدد نوشت «سی» و بعد مُهر دایره‌‏ای را محکم روی عدد سی زد و نقشِ نیم‏دایره‌‏ی «صنایع نیشکر هفت‌‏تپه» و زیر آن «سهامی عام» را چند ثانیه نگاه کرد و بعد فیشِ زرد رنگ را به سمت جابر گرفت و گفت: «همین الان برو مالی، حساب کتابت که انجام شد، زود بیا کارِت دارم.»

جابر با چشمانِ درشت اما افتاده، نگاهش کرد، مرد نگاهش را دزدید.

جابر گفت: «اقلا بیست روز دیگه باید نی ببُریم… کجا برم؟»

ـ «حالا برو.»

ـ «چرا اخراجم می‌‏کنی ها؟ اینجا رو آتیش می‌زنم. بعد هم تا دُم این نامردا رو نبرم نمی‏‌رم.»

مرد جوان خودش را کمی جمع کرد و گفت: «چی میگی جابر؟»

و به چشمان جابر نگاه کرد و ادامه داد: «حالا این رو بگیر.»

و دستش همراهِ فیش با عدد سی که هنوز در هوا معلق بود را چند بار تکان داد.

جابر گفت: «نمی‏‌گیرم.» و نگاهی طولانی به فیش کرد و بعد با چشمانی باز ادامه داد: «چرا سی تومن؟»

مرد گفت: «به من مربوط نیس، دستوره.»

جابر گفت: «مث روزای قبل بده، مث بقیه.»

ـ «نمی‌شه.»

ـ «چرا؟ قانونتون عوض شده، یا حرف‌‏های جدید برات آوردن.»

ـ «ببین جابر درسته، یه حرف‌هایی دنبالته.»

جابر سکوت کرده بود اما در چشمانش آتشی روشن می‌‏شد که مرد جوان سرخیش را دید.

مرد ادامه داد: «چو افتاده که جابر فقط دُم‌‏ها رو می‌‏بره و خودشون رو زنده می‌ذاره برن.»

جابر گفت: «کی گفته؟ اصغر تریلی؟»

ـ «حالا هر کی.»

ـ «دمش رو می‏‌برم.»

مرد جوان دوباره نگاهی به جابر و قمه انداخت، از این پایین و زیر چشم که نگاه می‌‏کرد، هیکل درشتِ جابر با آن لباس چسبیده به تنش، نفسش را تنگ می‏‌کرد. به درِ روبرو نگاه کرد، تا آنجا که چشم کار می‌‏کرد کسی را ندید. با خود گفت: «گه تو این کارخونه که انگار هیچ‌وقت هیش‌کی توش نی.»

بعد کمر صاف کرد و ادامه داد: «دیوونه‌‏بازی در نیار، دیدنت جابر… این کاری که می‏‌کنی دزدیه‌ها.»

ـ «به اندازه سه نفر نی می‏‌برم، حقوق یه نفر رو می‌دین.»

مرد جوان به بالا نگاه کرد، طبق عادتِ نی‎‌برها باید هنگام گفتن این جمله، دست‏‌هایشان را نشان دهند، که این بار دستی ندید. دست‏های بزرگ و سیاه جابر مانند جانوری در کمین، پایین افتاده بود.

ـ «خوب نکن، تو هم باید مث بقیه کار می‌‏کردی، یه موقع‏‌هایی هم استراحت می‏‌کردی.»

ـ «من بلد نیستم دزدی کنم.»

مرد باز سر تکان داد: «ببین جابر من نمی‌‏دونم، ولی سه تا از نی‌‏بُرها پیش ریاست رفتن، قسم خوردن دیدنت که با چشم‌‏هات یه کاری می‏‌کنی که گُرازا جادو می‌شن، بعد دُمشون رو می‌‎بُری و فراریشون می‌‏دی.»

جابر کمی نفسش تند شد اما چیزی نگفت. همان عادت همیشگی چشم‏‌ها تکرار شد.

مرد جوان ادامه داد: «این قانونِ جایزه برای اینه که گُرازا بمیرن، نه اینکه بی‌دُم برگردن و ریشه‏‌ی نیشکرها رو درآرن.»

جابر گفت: «اونا دیگه نمی‌‏خورن.»

ـ «چیه باشون توافق کردی.»

مرد جوان بلافاصله ادامه داد: «حالا من کاری به این حرف‏‌ها ندارم…»

ـ «پس چرا اخراجم می‏‌کنی؟»

ـ «چند وقته خونه نرفتی؟»

ـ «کارم تموم بشه می‏‌رم.»

مرد چشمش را روی پرونده‌‏ها گرداند و آرام انگار به کسی دیگر می‌‏گفت: «دیگه سی تومن، نود تومن چه فرقی براش داره.»

و با خودش ادامه داد: «باشه باشه…»

مرد جوان فیشِ عدد سی را تکه تکه کرد و فیش جدیدی با عدد «نود» نوشت، مهر کرد و گفت: «اگه نی‌بُر‏ها برن پیش ریاست بدبختم…» و آرام ادامه داد: «البته دیگه مهم نیست.»

و فیش را به سمت جابر گرفت.

جابر فیش را نگاه کرد و بعد آن را گرفت و به سمت در چرخید، مرد جوان به سرعت از روی صندلیش بلند شد و گفت: «جابر گفتم که کارِت دارم.»

و صندلیش با صدای تیزی به زمین افتاد.

جابر ایستاد و دستش را روی قمه گذاشت.

مرد انگار دچار تردید شده باشد کمی صبر کرد، بعد مِن مِن کنان گفت: «برادرت زنگ زده.»

جابر به سمت مرد جوان که حالا هر دو دستش روی میز بود برگشت: «چه کار داشت؟»

مرد جوان لب‌‏هایش را به هم فشرد، صدا در گلویش خشک شد. بعد از نفس عمیقی، گفت: «انگار دیشب هم زنگ زدن کارخونه، کسی جواب نداد.»

جابر به مرد نگاه کرد. تحمل چشم‏‌های جابر به راستی که غیرممکن بود، این جمله از ذهنِ مرد جوان گذشت اما بعد از چند ثانیه که چشم در چشم جابر دوخت، بدون اینکه بداند چرا، آرام شد. حتی لبخندی گوشه‌‏ی لب خود کشف کرد. گفت: «دیشب حال دخترت بد شد بردنش بیمارستان، انگار تا می‌رسن… می‏‌ره تو کما.»

جابر یک قدم به عقب برداشت و به سمت در نگاه کرد و انگار با خود گفت: «مریم.»

و چشم‌‏هایش افتاد روی چکمه‌‏ها‏ی گل‌آلود.

مرد جوان باز زبانش گرفت، چند بار بی‌‏صدا لب‏‌هایش حرکت کرد. انگار در حال بالا آوردن بود تا دوباره جابر به چشم‌‏های مرد نگاه کرد.

مرد جوان بریده بریده ادامه داد: «انگار ساعت پنج صبح هم تموم می‌‏کنه.»

جابر چند بار دستش در هوا حرکت کرد تا به کتابخانه‌‏ی فلزی رسید. زانوانش کمی خم شد و سرش افتاد روی سینه‌‏اش. چند بار کتابخانه با صدای رعد و برق مانندی به دیوار خورد و بلاخره آرام شد. مرد جوان دست بر زانوهایش گذاشت و ابروهایش در هم رفت.

بعد از شاید یک دقیقه جابر بر پاهایش ایستاد، به اطرافش نگاه کرد، در نگاهش چیزی نمی‏‌دیدی، بی‌‏هدف در اتاق چرخی زد، انگار برای اولین بار بود که پا به این اتاق می‏‌گذاشت و حیوانی در مسلخ می‌‏نمود. خطوط چهره‌‏اش در هم شد. در صورت مرد نگاه کرد ولی انگار به پسِ پشت مرد می‌‏نگریست، بعد با قدم‌‏های بلند به سمت در رفت و خارج شد.

مرد جوان از پشت میز بیرون آمد و فیش با عدد نود را روی زمین، جای چکمه‏‌های گِل‌آلود دید. به سمت در خیز برداشت. برگ‌‏های سوخته‏‌ی نیشکرها، آسمان کارخانه را پوشانده بود و نورِ خورشید لابلایشان موج می‏‌زد، مرد جوان فریاد زد: «جابر…»

جابر ایستاد و بعد از چند ثانیه به طرف مرد برگشت، مردِ جوان باور نداشت آنچه می‌‏دید. پیرمردی خمیده با سر و ریش سفید به او خیره بود. با خود گفت: «شاید جابر نباشه.»

و به خورشید نگاه کرد، چشم تنگ کرد و زیر لب گفت: «شاید از نوره.»

دستانِ مشت شده خود را به شدت به چشمانش مالید و دوباره به سمت جابر نگاه کرد، او رفته بود. مرد به اتاقش بازگشت و روی صندلی فلزی زیر پنجره‌‏ی بسته نشست و نگاهی طولانی به فیش با عدد نود کرد، در اتاق چشم گرداند و بعد از مدتی با خود گفت: «امروز چند شنبه بود؟»


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۲
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب