آخرین مطالب

» بایگانی (بر اساس شماره) » برّ و بحر (محمدحسین دین‌پژوه)

برّ و بحر (محمدحسین دین‌پژوه)

محمدحسین دین‌پژوه جریان را باید از اولش تعریف کنم. از همان چیزی که همه دیدند… بارها برای خاطر تو و مراقبت از تو، جزییات بین من و مادرت، مرور شده. می‌بینی که وقتی از ماجرا حرف می‌زنیم، حتا کلمات و جمله‌ها، مثل سن خودت، حالا به بلوغ رسیده‌اند: همین‌هایی را که برایت می‌گویم، از همان […]

برّ و بحر (محمدحسین دین‌پژوه)

محمدحسین دین‌پژوه

جریان را باید از اولش تعریف کنم. از همان چیزی که همه دیدند… بارها برای خاطر تو و مراقبت از تو، جزییات بین من و مادرت، مرور شده. می‌بینی که وقتی از ماجرا حرف می‌زنیم، حتا کلمات و جمله‌ها، مثل سن خودت، حالا به بلوغ رسیده‌اند: همین‌هایی را که برایت می‌گویم، از همان زمان بارداری تا به امروز که حرف از شبحی است که به سر گور می‌آید… همیشه هم گفته‌ایم آن چیزی که دیدیم پری بود، آل نبود… حنفا و پسرش لابد چیزی می‌دانسته‌اند… بیخود می‌گویند هر چه گفته‌اند… هیچ کس هم که به حرف ما گوش نکند، تو که هستی… می‌شود در این صبر و سکوتی که داری گفتنی‌ها را گفت…

 اولِ همه، این را بگویم که برای زبور آن وقت‌ها ایام بارداری دوره آسانی بود… مثل حالا نبود که خشکسالی و قحطی سایه‌ی چند ساله بر سر این خاک انداخته باشد… این وسط، فقط چند روزی حادثه‌ای پیش آمد که ما را به فکر انداخت… یعنی قطرات سوز و شن چند روزی می‌شد که در ناحیه ما در هوا معلق بود. جاهایی انگار باد، شن‌های ورم کرده‌ی صحرا را معلق بلند می‌کرد و جا به جا در هوا نگه می‌داشت. داغی آن به ریه‌ها فرو می‌رفت و نفس می‌گرفت… اول فکر کردم، یعنی همه فکر کردیم، گرد و غباری است که از کشورهای آن سمت به ما رسیده… روزش هم یادم است. از سه‌شنبه روزی دمدمای ظهر شروع شد. وسط گرمایی که همه چیز را در خود حل می‌کرد، خودِ من اولین بار وقتی از شیشه مات پنجره‌ی چوبیِ رو به حیاط، به بیرون نگاه انداختم فکر کردم قطره‌های باران را می‌بینم. زبور هم از شیشه‌ی هاله‌دار، بیرون را دید. حتا گفت برف است. لابد به خاطر معلقیِ شن‌ها و بلوری بودن‌شان می‌گفت. گفتم اینجا عمری برف نباریده. تا دریا هم سی و سه کیلومتر راه است. باران‌های گاه به گاه هم سالی بیش از چند بار به ما نمی‌رسد… با هم به حیاط پا گذاشتیم و از نزدیک دیدیم. زبور غیر لباس پُرخطِ رنگارنگی که تن داشت، چارقد عربی‌اش را رو انداخت تا شکم را بپوشاند. بلافاصله هم میان آن مِهِ مَحوِ زردْ رنگ پس کشید داخل خانه تا هوای بیرون را نفس نکشد. برای بارداری ضرر داشت…. ولی به وضوح دیدیم که شن‌ها زیر آفتاب، رنگی طلایی دارند. می‌شد دست کرد توی هوا و چنگ انداخت. وقتی مشت را باز می‌کردی هفت هشت دانه شنِ طلایی، برق می‌زد و گرمایش خطوط شیارهای کف دست را داغ می‌کرد. بوش که می‌کردی، بوی چیزی تازه پخته را می‌داد. اول هم بعضی‌ها فکر کردند طلاست. رفته بودند سراغ مؤمن مراد که آن وقت‌ها گاه به گاه از بوشهر طلا می‌آورد و می‌فروخت. وضع مردم، آن سال‌ها بهتر از حالا بود. نبین که لعن و بلای این سال‌ها، برکت را نابود کرده… مومن مراد گفته بود شن است. می‌گفت جنسِ شن‌های خودمان، ولی انگار که روکش طلایی رنگی دور آنها کشیده‌اند. بعضی‌ها باور نکرده بودند و هر جا که تجمعی معلق از شن‌ها می‌دیدند، مشت می‌کردند و به گونی می‌ریختند… شب، شن‌های معلق زیر نور مهتاب، رنگِ محوِ غباری بلوری رنگ را گرفتند که از پشت پنجره با بادِ شبانه مثل ضربه‌های شلاق توی آسمان کش می‌آمدند.

فردایش در خانه حنفا جمع شدیم. همه بودند. نگران نفس تنگی بچه‌ها بودیم. ریه‌هایمان تازه به سختی افتاده بود. گفتند یکی تا بخشداری برود و گزارش بدهد. بعد تلگراف بزنند سمت بوشهر تا دولتی‌ها را خبر کنند. بعضی‌هامان گفتند کسی باور نمی‌کند. راست می‌گفتند… حنفا پیرترینِ ماها بود. می‌دانی که زال بود. هم خود او و هم پسرش… سی و سه سال یک پشت به کار ماهیگیری بود. یعنی لنج‌دار بود و بقیه از همین قریه خود ما برایش کار می‌کردند. نسبت به ما وضع بهتری داشت. سنگین‌ترین طلاهایی را که زن‌های ما به یاد دارند، آنهایی بوده که حنفا برای نوعروس‌اش به مؤمن مراد سفارش داده بود… عروس‌شان از قریه ما نبود. نیامد که اینجا ساکن بشود. یعنی اول آمد، ولی زن‌های این جا خوشِ او را نداشتند. حامله که شد، بردندش بوشهر. تا بعد که از بد حادثه، خبر غرق شدن‌اش آمد. آن موقع بود که همه دسته دسته پیش حنفا رفتیم و پیرمرد و پسر را تسلی دادیم. با همین کارگرهای لنج که چند وقتی بیکار بودند و حنفا برای غرق شدن لنج به همه‌شان شک داشت. طوری که من و مومن مراد با یکی دوتای دیگر بعدتر بارها پیش حنفا رفتیم و امان خواستیم. معیشت چند خانواده از مزد حنفا به همین کارگرها بود. پیرمرد قبول نمی‌کرد. بدگمان شده بود. حسادت قریه به پسرش و نوعروس را پیش کشید… می‌گفت تنها دفعه‌ای بوده که عروس به لنج رفته بوده. جایی روبروی افق روی عرشه نم‌دار نشسته بوده و چشم دوخته به آفتاب، این قدر که چشم‌هایش سیاهی می‌رود. مَردش را صدا می‌زند. پسر آرام‌اش می‌کند و وعده می‌دهد به این که چشم‌های سیاهی رفته را اگر دقایقی بسته نگه دارد، مَردُمک‌ها از هم وا می‌روند و چشم باز نور بیرون را جذب می‌کنند. گویا پسر چند دقیقه‌ای رفته و مشغول بوده. فریادهای غرق شدن لنج که بلند می‌شود، برمی‌گردد، اما نوعروس دیگر نبوده… لنج زیر آب می‌رود. عمقی ندارد خلیج بوشهر. اگر چیزی به کف برود نام و نشان‌اش می‌ماند…. پسر همه جا را می‌گردد. بعد، جستجوی دولتی‌ها شروع می‌شود ولی نشانی از نوعروس پیدا نمی‌کنند… به غیر دختر، دو نفر از کارگرها غرق می‌شوند. جنازه یکی از این‌ها هم گم می‌شود، یعنی پیدایش نمی‌کنند… دریاست دیگر، همه چیز را که پس نمی‌دهد… ما حنفا را تسلی می‌دادیم و از بیچارگی بیوه‌ی کارگرهای غرق شده حرف می‌زدیم… اول قبول نمی‌کرد. می‌گفت این‌ها باید چیزی بدانند لابد… بی‌معاش ماندن کارگرها و بی‌رحمی دریایی که هیچ وقت دوست آدمی نمی‌شود همان چیزهایی بود که ما بر آن پافشاری کردیم. حنفا هم دست آخر مجاب‌شان شد. یعنی بعدِ همان موقعی که لنج را دولتی‌ها با دم و دستگاه‌هایشان بیرون آوردند و صنعت‌کارها چندماه به ضرب روی آن کار کردند تا دوباره آماده‌ی به آب انداختن بشود… بدگمانی اما هیچ وقت از چشم‌های پیرمرد، دَر نشد. همان بدگمانی مفرطی که آن چند روز هم از چشم‌های کاسه بیرون‌اش روی گرده‌های کف دست‌ها می‌ریخت… از جنس همان سوءظنی بود که ما می‌شناختیم… با این که نه حنفا و نه پسر بعد از ماجرای غرق شدن، دل و دماغی نداشتند، آن روز خود حنفا از میان مژه‌های سفید به ذرات نگاه می‌کرد و وسط نفسی که به زور تو می‌داد می‌گفت شن را باد این طوری به هوا بلند نمی‌کند… قرار شد پنج‌شنبه، خودمان ناحیه را وارسی کنیم و شنبه صبح از بین ما، خودم و مؤمن مراد راه بیفتیم برای گزارش کردن به دولتی‌ها که البته با اتفاقاتی که افتاد دیگر کسی نه شنبه و نه هیچ وقت دیگر نرفت و فقط شایعاتی به خارج از ناحیه درز کرد که هیچ موقع دولتی‌ها برایش این سمت‌ها نیامدند…

یادم است چهارشنبه شب، من و زبور زود خوابمان برد. درزهای پنجره را گرفتیم تا ذرات به داخل نفوذ نکنند؛ برای زبور خوب نبود. خوابم، پر بود از رویاهای زمان‌های دور، تصاویر کج و معوجی از گذشته… پنج شنبه صبح کوفته بلند شدم. گیجی خواب را هنوز داشتم. زبور را دیدم که از پنجره بیرون را نگاه می‌کند… ذرات به هم مجموع‌تر شده بودند. مثل دسته ستاره‌های دنباله دار که زیر آسمان شب‌های صحرای خودمان دیده‌ای… حتا یادم است زبور گفت به جگر حس دردی برّان داشته و خواب کسی را دیده که به فاصله یک متری از زمین میان همین شن‌ها به سَبُکی پرواز می‌کرده. برایش معلوم نبوده کی بوده. مرد بوده یا زن… گفتم اثرات بارداری است… خاطرم هست که زبور دیگر چیزی نگفت. بعدش بود که آماده شدیم و از بین مهِ طلایی به خانه حنفا رفتیم. پیرمرد، پسر را صبح زود به بالاترین جای ناحیه فرستاده بود. پسر آنجا دیده بود که ذرات از جایی سمت جنوب شرق به سمت منطقه درز پیدا کرده… بعد مدت‌ها بود که در جمع حاضر می‌شد و دست به کاری می‌داد. بعد از حادثه‌ی دریا، این پسر که دیگر عقل درست و حسابی نداشت. مدام به کوه و کمر می‌زد و خودش را به دریا می‌رساند، چند روزی همان ورها می‌ماند، به خانه‌ی بوشهر سری می‌زد و بعد برمی‌گشت. این‌ها را آنهایی که از قریه برای حنفا کار می‌کردند، می‌گفتند… دست آخر قرار شد چندتایی از ما به همان سمت برویم. از من هم خواستند. جمعن می‌شدیم چهار نفر با همین پسر که حنفا اصرار کرد با ما بیاید. ابا داشتیم، اما قبول کردیم و به احترام و حرف حنفا، راه بلدِ ما شد. حنفا گردن هرکدا‌م‌مان حقی داشت. حتا جهیزیه زبور را او جمع و جور کرده بود… یک ساعت بعد با توشه‌ای به همان سمت راه افتادیم. یادم است با نفس‌های بریده در مِهی معلق، از بوته‌های تُنُکِ خارِ پشت ناحیه رد شدیم و از دشت داغ، زیر آفتاب عاصی کننده بالا زدیم. ذرات به هیکل و صورتِ خیس از عرق‌مان می‌چسبید… جلوتر، از فشار ذرات به ریه‌هایمان، می‌فهمیدیم که انگار رد ذرات شن از جایی همان جاها است که بیشتر می‌شود. به حدس محدوده را گشتیم تا بالای تپه‌ی اِمحار رسیدیم.. خاطرم هست بی‌حرفی به هم بودیم تا این که پسر حنفا، خودش، غار ابوعمیر را آن پایین‌ها دید. انگار رد دسته ذره‌های طلایی از همان جا آرام به بیرون می‌کشید. از پشت هیأتِ غار، جز گردی بی‌جان از ذرات چیز دیگری نبود. بادهای تابستان، همیشه این موقعِ سال، رو به سمت ناحیه ما است. همین هم بود که ذرات را اول از همه، سمت منطقه‌ی ما می‌وزاند. خودمان را سُر دادیم به پایین… پسر هوار کشید: «آرام‌تر». سرعتمان را کم کردیم و دست آخر با فاصله‌ای سه چهار متری از هم، دور دهانه غار جمع شدیم، مثل جمعی که شکار کفتار می‌کنند و دور حیوان جمع می‌شوند… ذرات با سرعتی بیشتر به سر و صورت می‌خورد و بین موها می‌نشست. دست کردم به موها و ذرات را پراندم بیرون. افاقه نداشت. دستمال را جلوی دهان گرفتم تا بتوانم نفس‌ها را تو بدهم. کم کم از روی شن‌ها جلو کشیدیم و وارد غار شدیم. انعکاس نور ذرات به غار، فضا را روشن کرده بود و سایه‌مان به دیواره‌های تیره قد می‌کشید. قندیلک‌های آهکی سقف هم ذرات پفکی را جذب کرده بودند و سوسویی طلایی می‌زدند. پیچ غار را که رد کردیم برای اولین بار میان آن مِهِ نورمانند دیدیم‌اش. چشم‌هایم مات شد. حبسیِ نفس این بار از دیدن او بود. هنوز هم حبس نفس آن لحظه انگار از وسط سینه‌ام آزاد نشده… از دور بالای تخته سنگی که نشسته بود، انگار خودِ یک پری که روی صخره‌ای نشسته… ظاهرش را می‌گویم‌ها.. حتا بعدها که برای هم تعریف می‌کردیم یا برای زبور که تعریف کردم همه جزییات آن را گفتم. مثل همین حالا… ما قبلِ همه او را دیده‌ایم… ظاهرش به چشم ما زیبایی انسانی خاصی داشت. هیچ وقت دروغ نگفته‌ایم. پا که نه، نداشت، اما ران‌هایش از بالا به پایین تراش می‌خورد و روکشی از فلس‌های رنگین براق دورشان را می‌پوشاند. در انتها، دو ران یکی می‌شد و فشردگیِ چسبانِ رنگدانه‌داری می‌گرفت. نزدیک‌تر که رفتیم دیدیم فلس‌ها قرمز و سبزند با پس رنگی از سفیدی و زردی. مثل دامن رنگارنگ زن‌ها به عروسی… بالا تنه‌اش به چشم من یک زن زیبا بود با همه برجستگی‌ها و شیارها. می‌شد حتا عاشق‌اش شد، این را به تو می‌گویم. دیگر بزرگ شده‌ای… تاثیر اولین صحنه در من جز این نبود. بقیه هم شبیه همین را بعدن به من گفتند. همیشه راست‌اش را گفته‌ایم… پوست بالای تن، فلس‌دار نبود. پوستی شفاف داشت، فقط کمی انگار از پوست ماها ضخیم تر، اما رد خطوط سرخرگ‌هایی تیره از زیر آن پیدا بود. موهایش هم سفید و براق. مثل موهای انسان، کمی پُرتر. جوری بود که می‌شد حدس زد که می‌شود در بلندایش دست فرو کرد. موهای بلند را در فضا می‌تاباند، سر را می‌گرداند و باد مرطوب گرمی در هوای ساکن غار به پا می‌شد که به خارج می‌جهید. پوره‌های زرد انگار از خود موها می‌ریخت که خاک غار را به هوا می‌پراکَنید و معلقی ذراتِ پرانده را از سر و صورتمان رد می‌کرد و از آنجا به بیرون غار می‌سُراند. تنگی نفس تا ته سینه خودش را پایین می‌داد. قشنگ یادم است که پسرک به پچ‌پچه گفت: «پری است. صورت‌اش را ببینید. شبیه کسی نیست؟» ما هیچ نگفتیم. به چشم ما شبیه هیچکس نبود. چشم‌هایش بسته بود وقتی سر را می‌تاباند. مثل رقص سرِ کولی‌های دوره گرد به دور آتش شب که همه توی همین صحرا دیده‌ایم… خودت هم با ما دیده‌ای… حتا من همان موقع همین را گفتم که مثل کولی‌هاست. پسر به پچ‌پچه تکرار کرد: «پری است این…» کمی که ماندیم جرأت کردیم نزدیک‌تر برویم. یعنی اول پسرک رفت. بی‌ترسی دست کرد بین موهای به تابْ چرخانِ او. دستش هاله‌ای طلایی گرفت و پوره‌ها رویش ریخت انگار زرهی طلایی پوشیده باشد. همان دست را جلوتر برد و پوست کناره بازوی چپ را لمس کرد. نوک انگشت‌اش از روی رد تیرگی رگ‌های زیر پوست، پایین لیز خورد… او، انگار از خلسه‌ی تابان خود بیرون آمد. سر را ایستاند و پلک باز کرد. چشم‌هایش، رنگ میشی صحرایی داشت و مژه‌هایش همرنگ موها بود. همین جا بود که حضور موجوداتی دیگر را در آن فضا متوجه شد. چشم‌هایش شبیه چشم‌های سورمه کشیده نوعروسی بود. بعدکلماتی نامفهوم مثل جیغ بیرون داد و به پسر نگاه کرد. وسط آن مژه‌های بلند، تخم چشم‌هایش می‌تپید. انگار قلبی پشت هر کدام از چشم‌ها باشد… پسر هم چشم ازش نگرفت. به هم خیره ماندند… ما نزدیک‌تر شدیم. انگار توان حرکت نداشته باشد پایین تنه را نمی‌توانست بِجُنبانَد، ولی بالاتنه را عقب کشاند. بعد دیدیم که مایعی لجنی رنگ به جاجای تخته سنگ مالیده شده و به تکه چسبی خشک شده، می‌مانَد. مایع از زیر فلس‌های طاووسی رنگِ پایین تنه‌ی پری، بیرون ریخته بود و بعد انگار از کناره، به روی سنگ دَلَمه بسته بود. پسر پچ‌پچه کرد: «مرهم می‌خواهد…» دست جلو برد تا جای زخم را لمس کند. او، اما نفس ـ جیغی کشید و موها را به عقب تاباند. همان موقع بود وسط برجستگیِ زنانه‌ی دو سینه‌ی برآمده‌اش، از هم وا شد و چیزی پَره پَره و آبششی از وسط آن بیرون زد که شیارهایی اسفنجی و سفید، با رگه‌های مورب صورتی داشت. مثل پرنده‌ای که پر و بال باز می‌کند سینه‌اش را جا به جا باز کرد و از جلو بیرون داد. هر طرف سینه، چهار پره داشت. یکی‌مان گفت: «این مال آب است. از بحر آمده.» نفس عمیقی که بیرون داد داغ بود و بوی دوری از رطوبت جلبک‌های دریایی می‌داد. بعد پره‌ها برگشت به جای خود و جز خطوط محو صورتی رنگ چیزی از لای سینه‌ها معلوم نمی‌شد… به تخته سنگ چسبیده بود. پسرک گفت: « مرهم…» از او چشم نمی‌گرفت. نفس‌هایمان در خفقان تَفت ذره‌ها دیگر نمی‌کشید. لرزان دست را عقب کشید. گفت: «برگردیم.»… بیرون آمدیم.

در راه، تنها ساکتِ ما پسرک بود. من گفتم باید بگیریم‌اش و مستقیم ببریم سمت بوشهر. تحویل دولتی‌ها بدهیم تا فکری کنند. بو دارد. به ما و بچه‌ها مریضی می‌اندازد… گیرم که ما لب دریا نباشیم و هیچ از امکانات دولتی به ما نداده باشند، ولی موضوع کمی که نیست. موظفیم گزارش بدهیم… نگران زبور بودم، خیلی هم زیاد. تنها حامله زنِ آن وقتِ ناحیه بود… پسرک سرِ مخالفت تکان داد… مستقیم به خانه حنفا رفتیم. بقیه هم بودند… حالا منشأ این غبار و گرد برای‌مان معلوم بود. جریان را خود من تعریف کردم و پیشنهادم را هم دادم. گفتم نگران بچه‌ها و زن باردارم هستم. حنفا گفت: «دُمش نباید مار یا خزنده باشد… به هر حال باید بتارانیمش سمت دریا یا هرجای دیگر. خوبیت ندارد برای ما و زمین ما که ولش کنیم. دریا دوست ما نبوده، اما اگر دست دریا کینه بدهیم، به کسی رحم ندارد.» زن‌ها هم دانه دانه به جمع‌مان توی حیاط خانه اضافه می‌شدند. گفتیم چه معلوم که اصلن دریایی باشد. زن ـ ماری است با موهای زال که بی آب نفس می‌کشد، نمی‌دانیم… ترس به جان بقیه افتاده بود. پسر حنفا حرفی نزد. فقط گفت کاری به کار کسی ندارد، باید برایش مرهم ببریم. گفت خودش می‌بردش به دریا… زن‌ها گفتند مریضی می‌آورد. همین حالا هم بچه‌ها به مریضیِ تنفس افتاد‌ه‌اند. بعد دیگر، اختلاف پیدا کردیم. نمی‌گویم دعوا، اما بعضی می‌گفتند باید همچین چیزی را از بین برد و گرنه مریضی می‌آورد. من همان حرف قبلی را می‌زدم که باید گزارش بدهیم. حنفا و پسر هم می‌ترسیدند و حرف این را می‌زدند که آن را به دریا برگردانیم… دست آخر قرار شد جمعه صبح برویم…شب برای زبور جزییات را گفتم. از شمایلش هم حرف زدم که زبور خوشش نمی‌آمد بشنود، اما گفت پسرکِ زال از بعد مرگ عروس حامله‌اش در دریا تعادل ندارد که این طور مخالف است. حنفا حتا دختر مؤمن مراد را برایش پیشنهاد داده و مؤمن مراد هم از سر بابت احترام به حنفا چیزی نگفته، یعنی که موافق است. اما پسر هیچ نمی‌گوید. حیف هم هست جوانی‌اش این طوری بی هیچ خیر و برکتی بگذرد…

صبح جمعه، از سر خانه حنفا، جمعیت قریه خودجوش به سمت تپه اِمحار راه افتاد. بی هیچ برنامه‌ای به صحرا سرازیر شدیم. دستمال سفید نم‌داری را جلوی دهان گرفته بودیم. فقط پیرترها ماندند. حنفا هم ماند. هر چه به زبور اصرار کردم بماند گفت می‌ترسد، می‌آید و آخر هم حریف‌اش نشدم… زن و بچه‌ها هم بودند. آن هایی که دستمال نداشتند هرجایی از لباس‌ها را جلوی دهان گرفته بودند… زن‌ها و بچه‌ها سرعتِ جمع را کم کرده بودند… بعدتر دهانه غار و دسته‌های معلق ذراتی که از درز‌های آن بیرون می‌زد از دور پیدا شد. زن‌ها به ترس، اما بچه‌ها را به بغل و کنار، باز هم با ما جلوتر آمدند. به زبور اصرار کردم برگردد. حتا حاضر بودم با هم برگردیم. گفت نه. به بر گرفتمش. سُریدیم به پایین. خس‌خس نفس‌هایمان بیشتر از دیروز بود. به دهانه که رسیدیم پسر حنفا با چشم‌های پف کرده‌ی بی‌خواب، اول از همه تو رفت. جمع را به عقب پس راند. با خفگیِ صدا هوار زد: «آرام‌تر. کاری به کار کسی ندارد. دیشب مرهم درست کرده‌ام.» جمع، پشتش وارد دهانه شد. هوا به فشار از دهان تو می‌رفت و به ریه‌های ورم کرده‌مان پایین می‌کشید… بعد هل دادند. رطوبت داخل بیشتر از دیروز بود… از پیچ غار که رد شدم، پسرک را دیدم که زودتر خودش را بالای سنگ می‌کشانَد و چیزی از زیر لباس درمی آورَد… او، اما بی‌جان‌تر از دیروز چسبیده بود به همان جا و مایع لجن رنگش به تخته سنگ پخش بود. جمعیت بین پوره‌های طلایی فضای غار، با سرفه و تنگی سینه، به جیغک‌های خفه‌ای افتاد. زن‌ها انگار رنگ فلس‌ها و زیبایی تن او دیوانه‌شان کرده باشد، روکش طلایی نشسته به روی مو و لباس‌ها را کنار دادند و زل زدند. بعد هیاهو کردند. اول زن مؤمن مراد جیغ زد که این آل است. پسر حنفا انگار شنید که نعره زد: «این آل نیست. آل قیافه‌ی این را ندارد.» باز زن مؤمن مراد بود که شیون کشید :«نه!.. موهای‌اش زال است. آل است. آل خشکی نیست… آل بحر همین است.» بعد هم زن‌ها و مردها دست‌ها را به هوا تکان دادند و قدم را جلو کشاندند. همهمه‌شان مرا می‌ترساند… سر را سمت زبور گرفتند و گفتند زن حامله بین‌مان است. دستهایم را دور زبور حلقه زدم. نگاه کردم به تخته سنگ و دیدم که او به شمایل دیروز، پره‌ها را لرزان از وسط سینه به جلو باز کرده. موها را دور خودش تاب می‌داد و بالاتنه را عقب داد بود. پوره‌ها می‌ریخت و به چشم هایمان می‌رفت. زن‌ها جلوتر رفتند و به لرز، موهایش را که می‌تابید، به چنگ گرفتند و کشیدند. پسر حنفا زوره کشید. ولی صدایش وسط همهمه‌ها و تاریِ مه زردِ غار گم شد. زبور خوش را به من چسباند. بچه‌ها را بیرون راندند. زن‌ها به پایین تخته سنگ نزدیک‌تر شدند و میان خَش ـ صداهایی که از ته گلوی او بیرون می‌آمد، هیزی چشم را روی جای زخم دواندند. زن مؤمن مراد اول از همه سعی کرد به خواندن. با خس خس صوت. بعد زن‌های دیگر هم با هر صدایی که از ته سینه بیرون می‌آمد، وِرد آواز مانندی را خواندند که مال مراسم آل‌کُشان بود. خاطرم هست که زبور را به عقب کشیدم و از لای بقیه راه باز می‌کردم. بعد پسرک جمع را به عقب راند و دوباره داد زد که آلِ بحر این شکلی نیست. بی هیچ اعتنایی، همه کشیدند جلوتر. به فلس‌های پایین تنه چنگ زدند و با ناخن پنجه کشیدند. هل دادند. بعد دیگر، جیغک‌هایشان  بین جیغ‌های خفه‌ی همدیگر گم شد… او، پره‌های لای سینه را تا آخر باز کرده بود و ناله می‌داد… دیدم که پایین تنه‌ی پُرِ فلس‌اش بالاخره از تخته‌سنگ کنده شده و همان مایع لجنی غلیظ از ردی پشت ران‌های چسبیده‌اش بیرون جهید. پره‌های بی‌جان آبششی‌اش برگشت به حالت اولیه… یکی از زن‌ها صدا زد: «خون دارد. خونِ آل بلا و مرگ می‌آوَرَد. بو نکنید.» بقیه هم جیغ زدند و کنار کشیدند. پسر حنفا زار داشت. دست انداخت به تنه و فلس‌ها و او را کشید عقب. بویی مثل بویِ جسدِ بادکرده‌ی از دریا پس آمده، در غار پیچید. یکی از وسط جمعیت به سمت پسر حنفا جار کشید: «زنت را همین برده. جگر زنت را همین آل آبی پاره کرده. بچه‌ات را همین برده. حالا بو کشیده و آمده برای طعمه‌های دیگر. خون‌اش مرگامرگی می‌آورد. دست نزن.» مؤمن مراد به من نهیب زد که زنت را بیرون ببر، بوی آل، بلا به زن حامله می‌اندازد. بچه را توی شکم ناقص می‌کند…. من بُهتم برده بود. زبور را از پشت به بر فشار دادم. دستهایم از روی کناره‌های جداره‌ی تن‌اش به پایین سرید و به دست‌های یخ کرده‌اش‌ روی شکم چفت شد. بعد پسرک را دیدیم که دستان‌اش را جلوی مایع سبزرنگی که از کناره پشت او بیرون می‌جهید، گذاشت. بالا تنه‌ی او را از زیر بازو گرفت، کشیدش عقب و در تاریکنای پشت تخته سنگ گم شد. زبور را به عقب کشاندم. بو که به همه جا پیچید ترس بیشتری برمان داشت… جمع هل می‌داد و جیغ می‌زد. زبور را به بیرون دهانه غار راندم… جمع از هم پراکنده شد. هر چندتایی به سمتی… بوی تلخی از داخل به بیرون غار می‌کشید.

من زبور را از کنار بغل کردم و به راه زدیم. از ظهر گذشته بود که رسیدیم. کم کم دسته‌های چند نفره دیگر هم رسیدند. ذرات رقیق‌تر بودند و تا فردایش محو و محوتر شدند. ماها ولی به خانه حنفا جمع شدیم. پیرها منتظر بودند. جریان را گفتیم. حنفا به جار سراغ پسر را می‌گرفت. به مومن مراد گفت دنبال‌اش بروید. نرفتم من. بقیه گفتند بمانم پیش زبور… مومن مراد با سه تای دیگر رفت. منتظر ماندیم تا آخر شب که آمدند. گفتند نیست. هیچ جای غار نشانی از هیچ کدام‌شان نیست. ترسان تا انتهای غار قدم جلو گذاشته بودند. رد خون لجنی رنگ تا بیرون غار کشیده بود و بعد دیگر کَم و گُم شده بود.

 به حنفا گفتیم پسرت می‌آید. مثل همیشه که چند روز می‌رفت و می‌آمد. حنفا آرام نداشت. پیرمرد ما را داشت اما کس‌اش فقط همین پسر بود.. پسر نیامد. آن قدر نیامد که عمر پیرمرد به آخر رسید… گرچه دو سه ماه که پسر نیامد، با صبوری خاص خودش دیگر آرام گرفت و حرفی از نبودِ پسر هم تا آخر عمر به ما نزد… زبور سر وقتش زایمان کرد. به خلاف نفوس بد زن‌ها که می‌گفتند از سر بابت ذره شن‌ها و بوی بد داخل غار، جنین دُم در می‌آورد، اتفاق آنچنانی نیفتاد. نه دُمی یا گوشت اضافه‌ای… من که می‌گویم تو سالم و بی‌نقص هستی. هنوز هم می‌گویم نه چشم‌های مغولی‌ات، نه لکنت زبان‌ات، ارتباطی با این شبحی که ازش حرف می‌زنند، ندارد…. موهای سفیدت هم مال همین اقلیم است… زال زیاد دیدیم. اصلن شومی که ندارد… گیرم من و زبور نبوده‌ایم، اما حتما در خون ما از نسل‌های قبل کسی بوده که موهایش زال باشد… حنفا که در آرامش خودش مرده و پسرش را هم کسی از همان سال ندیده… داستان شبح ترس ندارد دیگر… فکر نکن لرز صدای من از حرافی‌های مردم است، حتا اگر گفته باشند شبح بی‌لباس است و روی پوستش جا به جا خزه و جلبک زده؛ حتا اگر بیخود بگویند لای پوسته‌ی انگشت‌های دست و پا، پرده‌هایی شفاف دارد که از پوستِ هر انگشت تا ساقه‌ی انگشت کناری کشیده شده… این همه را گفتم که بدانی طلسم این خاک، اصلن به تو ارتباطی ندارد و این که گفته‌ایم فعلن در خانه بمانی فقط از سر احتیاط است… باز هم می‌گویم خود مردم اینجا هستند که نفرین به این دیار انداخته‌اند، حتا اگر ما را بیش از این طرد کنند و ما در تنهایی جز یکدیگر گوشی برای شنیدن حرف‌های هم نداشته باشیم… اگر اصلن این شبحی هم که می‌گویند به سر گور پیرمرد دیده‌اند، باشدش، باز به من و تو یا مادرت توفیری ندارد… زبور پاک‌ترین زن قریه است، خودت مادرت را می‌شناسی. حتا این که مؤمن مراد گمان می‌کند پسر حنفا با جن و پری آبی زندگی می‌کند و این خاکِ نفرین خورده جای زندگی نیست، تو بدان آن چیزی که ما دیدیم آل نبود. حرف حنفا هم همین بود… آن روز اگر آلی آمده بود هیچ کس نمی‌توانست جلویش را بگیرد. اگر آل بود، الان نه زبور زنده بود و نه تو، مگر عروس حامله‌ی حنفا نبود؛ آل بردش و هیچ وقت خدا هم پیدا نشد… همه این‌ها را مفصل گفتم که اگر هروقت چیزی توی نظرت رسید، نترسی…. این طور با آن چشم‌های بادامی‌ات نگاهم نکن، می‌دانم که تو همیشه در طول این سال‌ها حرف‌های من و زبور را فهمیده‌ای…

زمستان ۹۵


برچسب ها : ,
دسته بندی : بایگانی (بر اساس شماره) , داستان , شماره ۱۲
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب