آخرین مطالب

» داستان » گلدان افوریا (الهام قاسمی)

گلدان افوریا (الهام قاسمی)

الهام قاسمی ازکافه زده‌ام بیرون، تا ایستگاه فدک راهی نیست. می‌شود پیاده بروم و تازه زودتر هم برسم. از کافه زده‌ام بیرون، تمامش کرده‌ام، دیگر سامان را نخواهم دید. همه چیز را گفتم. همه چیز را. اول از همه گفتم که حالم با او چقدر خوب بوده و بعدگفتم که نمی‌شود، واقعاً نمی‌شود. الان می‌توانم […]

گلدان افوریا (الهام قاسمی)

الهام قاسمی

ازکافه زده‌ام بیرون، تا ایستگاه فدک راهی نیست. می‌شود پیاده بروم و تازه زودتر هم برسم. از کافه زده‌ام بیرون، تمامش کرده‌ام، دیگر سامان را نخواهم دید. همه چیز را گفتم. همه چیز را. اول از همه گفتم که حالم با او چقدر خوب بوده و بعدگفتم که نمی‌شود، واقعاً نمی‌شود. الان می‌توانم بروم به مشاورم بگویم که توانستم آن رابطه غلط را تمامش کنم.

الان باید سبک شده باشم، باید به خودم و شرافتم افتخار کنم. همه چیزهای این شهر که تا یک ربع پیش مرا سرزنش می‌کردند، حالا عادی شده‌اند. در و دیوارها شده‌اند همان که قبلاً بودند. سنگی و آجری. درختها، شاخه و برگند و دیگر زیر باد نمی‌لرزند. صدای گنجشکها اصلاً شبیه جیغ بچه مدرسه‌ای‌ها نیست.

وقتی رسیدم خانه دوش می‌گیرم. قهوه می‌خورم و پنجره‌ها را باز می‌کنم تا هوا تازه شود. بچه‌ها را بغل می‌کنم و برایشان قصه می‌گویم. قصه دختر پاشنه طلا، قصه ماه‌پیشانی. شام می‌گذارم و علی می‌آید خانه دور میز می‌نشینیم او از کارش می‌گوید و این‌بار من با دقت به حرفهایش درباره شرکت و همکارهایی که نمی‌شناسم، گوش می‌دهم.

خوب شد، راحت شدم. اضطراب‌های اول صبحم می‌رود، دل‌تنگی‌های دم غروب تمام می‌شود، می‌شوم همان زن خانمی که بودم. دیگر لازم نیست از نگاه مادرم وقتی می‌گوید چقدر رنگت باز شده فرار کنم، دیگر نمی‌خواهد هر چه علی گفت بی چون و چرا قبول کنم، می‌توانم گاهی غر بزنم، دعوا کنم و قهر کنم. بدون اینکه دلم برایش بسوزد.

میزم را خلوت می‌کنم. گلدان افوریا را می‌دهم به الهام که عاشق گل است و همه این کتابهای شعر و حافظ و فروغ را جمع می‌کنم، روی میزم خیلی شلوغ شده، دیگر به فال اعتقادی ندارم. برسم خانه اول دوش می‌گیرم، بعد گوشی‌ام را ریست می‌کنم. شاید بروم موهایم را کوتاه کنم؛ خیلی سخت است توی تابستان با موی بلند. بعد می‌خوابم، شش ماه است نخوابیده‌ام، شش ماه است دیگر خودم نبوده‌ام، خودم خودم را نمی‌شناختم. نمی‌دانستم می‌توانم این‌قدر خوب آواز بخوانم، نمی‌دانستم بلدم از روی جوی بزرگ خیابان شریعتی بپرم، نمی‌دانستم رنگ زرد و زرشکی این‌قدر به صورتم می‌آید. تازه فهمیده بودم که من بلدم بند کفش‌هایم را با یک حرکت پاپیون کنم. بلدم روی شعرهایی که می‌گویم تصویر بگذارم و پست کنم توی صفحه‌ام.

چرا گریه‌ام گرفته؟ مگر به سامان نگفتم این برای هردویمان خوب است؟ مگر نمی‌خواستم این قضیه بی‌دردسر تمام بشود؟ مگر نمی‌خواستم بد نباشم؟

می‌خواهم خوب باشم. زنی باشم که باید باشم، می‌خواهم بتوانم توی چشم‌های علی نگاه کنم، می‌خواهم برای بچه‌هایم مادر نمونه باشم، از آن مادرها که بوی گلاب روسری‌شان برای بچه‌هایشان خاطره می‌شود. از آن مادرهایی که همیشه می‌گویند مراقب خودتان باشید، گول شیطان را نخورید، تا دیر وقت بیرون نمانید. خوب باشید، خوبی تنها چیزی است که خوب است.

سامان بعد من چقدر شانس می‌آورد. می‌تواند یک دختر مجرد پیدا کند که تا صبح با او حرف بزند و هی نگوید نمی‌توانم، نمی‌شود، نمی‌آیم. سامان حتماً یک دختر سرزنده پیدا می‌کند که حتی چشمهایش هم بخندد، با موهای بلند خرمایی. با ناخن‌های لاک زده، که هر بار مانتوهای چین‌دار رنگی بپوشد و آرایش غلیظ کند. نباید ناراحت می‌شد، کار من لطف بود در حقش، آدم نباید خودخواه باشد، اگر کسی را دوست داریم باید بگذاریم خوشبخت بشود. مشاورم همیشه می‌گوید ما باید ببینیم عقلمان چه می‌گوید نه دلمان.

روزی که سامان را توی مترو دیدم بی‌خودی خندیدم، از موهای فرفری‌اش خنده‌ام گرفت، از مدل کاپشنش که انگار با قلم‌مو رنگش کرده باشند. او هم خندید، کاش نخندیده بود که لپش چال بیوفتد. کاش نگفته بودم داستان‌نویسم تا او هم نگوید خیلی داستان دوست دارد، کاش نگفته بودم من هم از موسیقی خوشم می‌آید تا او مجبور نشود کارتش را بدهد و دعوتم کند سری به کلاسهایش بزنم. کاش آن روز از چشم‌هایم تعریف نکرده بود، کاش نگفته بودم که من خوشم می‌آید «سین»آدم بزند.

سامان ناراحت است الان، من می‌دانم او خیلی تودار است او با هر کسی اخت نمی‌شود، او الان دارد سیگار می‌کشد، او دارد توی دلش به من بد و بی راه می‌گوید، به من که گفته بودم دلم هر بار که زنگ می‌زند می‌ریزد. من که برایش داستان‌هایم را بلند بلند می‌خواندم، من که با دستمال کاغذی قو درست می‌کردم و لابه‌لای بالش قلب می‌کشیدم.

گلدان افوریا را باید عوض کنم که توی خانه الهام هم یادش نیفتم. بگویم الهام بگذاردش پشت شیشه، به قول علی این گلهایی که خیلی نور می‌خواهند خوب نیستند. هر خانه‌ای که پنجره خوب ندارد، گل باید مثل کاکتوس باشد، بشود بی آب و نور نگهش داری. روزی که رفتم آموزشگاه پشت پنجره اتاقش پر بود از گلدان، آن‌روز خودم این را برداشتم که با همه فرق داشت. حالا یادم نیست چه فرقی اما بین همه آنها این را پسندیدم. همان روز به سامان گفتم سه‌تار دوست دارم و او گفت یادت می‌دهم. هنوز هم یاد نگرفته‌ام.

تلفنم دارد می‌لرزد توی جیبم، شاید پیام تبلیغاتی است، می‌خواهند جایزه بدهند به هرکس بلد باشد ادا در بیاورد. شاید علی است می‌خواهد بگوید امشب هم دیر می‌آید. شاید مادرم است، می‌خواهد جمعه آش رشته بپزد. شاید الهام است یک فیلم خنده‌دار برایم فرستاده. شاید بچه‌ها باشند دیر کرده‌ام، گرسنه مانده‌اند. شاید سامان باشد.

سامان نباشد؟ دلم شور می‌زند چرا نمی‌رسم؟ باید تاکسی می‌گرفتم، تلفنم زنگ می‌خورد. باید بر گردم، تا از کافه نرفته برگردم. یک چیزی را نگفته‌ام، اینکه ترسو هستم، اینکه شجاعت تمام کردن و شروع کردن هیچ چیز را ندارم. باید بگویم یادم بدهد که نترسم مثل گرفتن سه‌تار باید یک نفر یاد آدم بدهد. سامان گفت کاسه سه‌تار را روی پای راستم عمود کنم و و با شیب دسته زاویه سی درجه بسازم. گفتم نمی‌توانم لبه صندلی خودم را نگه دارم و او گفت نباید تکیه داد باید روی ساز خم شد. همانجا بود که گفتم تا به حال کسی این‌قدر برایم وقت نگذاشته و او گفت هر چیزی را می‌توانم یاد بگیرم و یاد گرفتن زمان می‌برد. گفت خودت باید برای خودت وقت بگذاری. اول فکر می‌کردم حرفهایش را جایی خوانده‌ام چون خیلی برایم آشنا بود ولی نه! همه را اولین بار از خودش شنیدم. شب همه این حرف‌ها را موبه‌مو برای علی تعریف می‌کردم و او هر بار می‌گفت از فلسفه و روان‌شناسی خوشش نمی‌آید. همین دیشب گفتم آدم‌ها برای شاد زندگی کردن باید تاوان بدهند و علی گفت: اینها را روشن‌فکرها از خودشان در می‌آورند که مردم را سر گرم کنند چون زندگی شاد، زندگی بی‌دردسر است. یادم رفت از سامان بپرسم چرا باید تاوان داد؟ مگر زندگی شاد چقدر دست‌نیافتنی است؟ گوشی‌ام را باید خاموش می‌کردم. دارد گیجم می‌کند. باید تمرکز کنم ببینم کجای این شهر هستم.

بازنویسی مرداد ۹۹


برچسب ها : , ,
دسته بندی : داستان , شماره ۲۶
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب