آخرین مطالب

» داستان » قهوه‌چیِ چمن سلطان (فرهاد کشوری)

قهوه‌چیِ چمن سلطان (فرهاد کشوری)

برای نسیم خاکسار، نویسنده‌ی انسان‌گرا می‌خواست با پیکانش مسافرکشی کند. مگر جرأت می‌کرد از خانه بزند بیرون؟ یک هفته پیش رفته بود مسافرکشی. اولین مسافری که جلو نشست، چند لحظه نگاهش کرد و بعد رو کرد به خیابان روبه‌روش. به چند ثانیه نکشید که دوباره روگرداند و نگاهش کرد. چهارمین مسافر نه، شاید پنجمی بود […]

قهوه‌چیِ چمن سلطان (فرهاد کشوری)

برای نسیم خاکسار، نویسنده‌ی انسان‌گرا

می‌خواست با پیکانش مسافرکشی کند. مگر جرأت می‌کرد از خانه بزند بیرون؟ یک هفته پیش رفته بود مسافرکشی. اولین مسافری که جلو نشست، چند لحظه نگاهش کرد و بعد رو کرد به خیابان روبه‌روش. به چند ثانیه نکشید که دوباره روگرداند و نگاهش کرد. چهارمین مسافر نه، شاید پنجمی بود که تا جلو نشست گفت: «قهوه‌خانه‌ی چمن سلطان… صاحبِ…» نزدیک بود بزند روی ترمز و مسافر را پیاده کند. نمی‌شد، باید می‌رساندش به مقصد. تا برسند به خیابان سعدی، مسافر می‌خواست از جیک و بوک زندگی‌اش سر دربیاورد. حتی تعجبش را پنهان نکرد که کسی قهوه‌خانه‌ی چمن سلطان را ول کند و بیاید مسافرکشی، آن هم نه در الیگودرز و ازنا و دورود، توی خرم‌آباد. این را هم پرسیده بود.

تا به مقصد برساند و پیاده‌اش کند، یک دقیقه‌ای بِر و بِر نگاهش کرد. مسافر را که پیاده کرد، یک‌راست راند تا خانه‌ی برادر زنش. خوبی‌اش این بود که چهار اتاقِ خانه کنار هم بود و درهاشان به ایوان باز می‌شد. با برادر زنش زیاد رو در رو نمی‌شد. بدی‌اش این بود که همان روز اول تا  او از جلو وانتِ پر از اسباب خانه پیاده شد، احمد گفت: «چرا در قهوه‌خانه را بستی؟»

در جوابش گفت: «دیگه صرف نمی‌کرد.»

روز قبلش تلفنی خبرش کرده بود که دارد می‌آید خرم‌آباد و اتاقی از خانه‌اش را چند ماهی می‌خواهد. احمد تا آمد بپرسد پس قهوه‌خانه و خانه‌هاش در الیگودرز  و چمن سلطان چه می‌شود؟ اصلاً چرا قهوه‌خانه را ول می‌کند و می‌آید خرم‌آباد؟ گوشی را گذاشته بود. بعد از همان پرس‌وجوی اول، دیگر چیزی ازش نپرسید. این بدتر نگرانش می‌کرد. زرین، زن احمد هم وقتی حرف قهوه‌خانه را پیش کشید، در جوابش گفت می‌خواهد تغییر شغل بدهد. زرین طوری نگاهش می‌کرد که انگار می‌گفت دروغ نگو. او هم مثل شوهرش با حیرت نگاهش کرد، چون با همین قهوه‌خانه، صاحب خانه‌ی بزرگ و زمینی در الیگودرز شده بود و خانه و زمینی کشاورزی در چمن سلطان. در جواب احمد که گفت: «نمی‌بینم کار کنی.»

گفت: «مسافرکشی کارِ من نیست.»

احمد دهان باز کرد حرفی بزند، اما چیزی نگفت.

دیگر جرأت مسافرکشی نداشت. مسافر پنجمی بدطوری ترسانده بودش. کمتر از خانه بیرون می‌زد. وقتی برای خرید می‌رفت، سعی می‌کرد هرچه می‌خواهد، از نزدیک‌ترین دکان‌ها بخرد و با عجله برگردد. حتی از کنتورخوان‌ها هم می‌ترسید. کنتورخوان‌ها که می‌آمدند، اگر توی حیاط بود، به آن‌ها پشت می‌کرد. دلش برای قهوه‌خانه‌اش حسابی تنگ شده بود. آشپز، دو کمک آشپز، سه شاگرد قهوه‌چی و یک نگهبان داشت و حالا جرأت بیرون زدن از خانه را نداشت.

دیروز صبح، سوار پیکان شد و از شهر بیرون زد. هوا ابری بود و بوی باران می‌داد. تا دورود چند بار باران گرفت و بند آمد. دورود به بعد دیگر باران نزد. توی راه فقط یک جا ایستاد. مثانه‌اش داشت می‌ترکید که زد کنار. هیچ قهوه‌خانه‌ای نایستاد که چای بخورد و همین باعث شد سرش درد بگیرد. وقتی جلو قهوه‌خانه ترمز کرد و قفل بزرگ روی در را دید، خیالش راحت شد. فقط شیشه‌هاش شکسته بود. با دیدن شیشه‌های شکسته، جلو خودش را گرفت تا اشکش سرازیر نشود. یکی دو دقیقه بعد راند به طرف چمن سلطان. هفتاد هشتاد قدمی خانه‌اش زد رویِ ترمز. می‌ترسید جلوتر برود. چند لحظه‌ای به در بسته‌ی خانه‌اش نگاه کرد، بعد دور زد و برگشت. جلو قهوه‌خانه، پا گذاشت روی پدال ترمز. پیکان توی گرد و خاکی که اطرافش هوا کرد، ایستاد. نگاهی به دور و بر انداخت. کسی نبود. صدای ماشین‌ها را می‌شنید که از جاده می‌گذشتند. در ماشین را باز کرد و پیاده شد. سوز سردی به صورتش خورد. یقه‌ی کاپشنِ زیتونی رنگش را بالا زد. راه افتاد به طرف قهوه‌خانه که به نظر می‌آمد مدت‌هاست تعطیل شده. از پله‌ی سیمانی کوتاه بالا رفت. توی ایوان، از میان شیشه‌ی شکسته‌ی در، با حسرت به میز و صندلی‌ها نگاه کرد. صدای بال زدن پرنده‌ای را شنید و بعد کبوترها را دید. سه تا را شمرد. به میز و صندلی خودش، در گوشه‌ی سالن نگاه کرد. بعد تا چشمش به میز ته سالن افتاد، صدای ترمز ماشینی را از پشت سر شنید. تند رو گرداند. وانت نیسانی جلو ماشینش ایستاد. با عجله از پله‌ی ایوان پایین رفت. راننده چاق وانت، به سختی پیاده شد و رفت نگاهی به لاستیک‌های عقب کرد. نشست پشت فرمان پیکان. راننده وانت سوار شد و راند و رفت.

مردد بود که برگردد ده یا برود خرم‌آباد. این همه راه رانده و آمده بود تا از پدر زنش پرس و جو بکند و از اوضاع سر در بیاورد. کسی سراغش را گرفته؟ از آن شش نفر چه خبر؟ سؤال‌های زیادی داشت که از او بپرسد. استوار حبیبی؟ نمی‌توانست تصمیم بگیرد. می‌ترسید توی چمن سلطان آفتابی شود. ریزش دانه‌های برف از فکر و خیال بیرونش آورد. باید زودتر می‌رفت تا توی یخبندان گردنه‌ی چالان‌چولان گیر نکند. زنجیر‌های چرخ را توی انباری خانه‌اش در چمن سلطان جا گذاشته بود. راند و رفت توی جاده‌ی ازنا و برف‌پاک‌کن را روشن کرد.

بیست و هشتم بهمن استوار حبیبی آمد قهوه‌خانه. حبیبیِ همیشگی نبود. ریش گذاشته بود و موهاش را شانه نکرده بود. پیراهن نظامی‌اش را هم انداخته بود رویِ شلوارش. با آن صدای بَمش، به نجوا گفت: «اوضاع قمر در عقربه. یادت باشه تو ماجرای نوروزی ما دخالت نداشتیم. دیروز سه نفر از آشناهاش آمده بودن پاسگاه.»

بعد گفت تقاضای انتقال داده. همین روزها می‌رود. چایش را با عجله خورد و رفت.

روز بعد پیکان سفید رنگی جلو قهوه‌خانه ایستاد. از پشت میزش که کنار پنجره بود بلند شد تا مسافرها را بهتر ببیند. آشنا نبودند. البته به جز راننده‌های اتوبوس‌ها، مینی‌بوس‌ها و کامیون‌هایی که محل توقفشان قهوه‌خانه بود و آشناهای دور و بر، همه گذری و غریبه بودند. بعد از حرف‌های حبیبی هر غریبه‌ای که ماشین شخصی‌اش را جلو قهوه‌خانه نگه می‌داشت، به وحشتش می‌انداخت. مسافرها اغلب اول می‌رفتند دستشویی و بعد می‌آمدند تو. تا پشت میز نمی‌نشستند و غذا سفارش نمی‌دادند، خیالش راحت نمی‌شد. اما این سه نفر. زنی جوان و دو مرد، یکی جوان و یکی میان‌سال، هر دو هم سبیلو. مرد جوان عینکی بود. هر دو هم کاپشن زیتونی‌رنگ به تن داشتند. زن روی پیراهن و دامن کرم، پالتویِ شکلاتی رنگی پوشیده بود. وقتی آمدند تو، جلو در ایستادند و چشم چشم کردند. دلش ریخت. گفت: «نکنه؟»

مرد میان‌سال رفت به طرف همت که با سینی خالی برمی‌گشت آشپزخانه. مرد و زن جوان هم رفتند دو طرفش ایستادند. انگار چیزی پرسیدند که همت دست دراز کرد به طرف او. هر سه نفر آمدند به طرفش. راه فراری نداشت. از پنجره‌ی کنارِ میزش، به بیرون نگاه کرد. چشمش به اتوبوس تی‌بی‌تی مسجدسلیمان- اصفهان افتاد که دنده عقب می‌رفت. بعد رو کرد به غریبه‌ها. مرد میان‌سال تا رسید جلو میز، گفت: «سلام» و دستش را دراز کرد به طرفش. زن و مرد جوان هم با او خوش و بِشی کردند. کمی آرام گرفت، اما هنوز دلش قرص نبود.

مرد میان‌سال گفت: «شنیدیم نوروزی تو این قهوه‌خونه بوده؟»

نمی‌شد انکار کند، گفت: «بله، این‌جا بود.»

به سختی روی پاهای سستش خودش را نگهداشت.

هر سه نگاهش می‌کردند انگار منتظر بودند حرفی بزند.

گفت: «یه شب اینجا بود. روز بعد، تویِ ده اتاقی براش گرفتم.»

مرد میان‌سال گفت: «حسابی زحمتتون داد.»

«چه زحمتی، آقا.»

مرد جوان گفت: «می‌شه بریم خونه‌ش رو ببینیم؟»

«کرایه‌نشین عمه‌م بوده. عمه‌م مرده. در خونه‌ش قفله.»

نمی‌دانست این دروغ را از کجاش درآورده بود. عمه‌اش سُر و مُر خانه‌ی پسرش بود. اگر پاشان می‌رسید به خانه‌ی پسر عمه‌اش، دیگر واویلا بود. سالن پرِ مسافر بود. رفتند ته سالن، پشت میزی نشستند و چلو کباب سفارش دادند. وقتی آمدند حساب کنند، هرکاری کردند، پول ازشان نگرفت. خداحافظی کردند و رفتند به طرف چمن سلطان. به ساعتش نگاه کرد. یک و بیست دقیقه بود. به آشپز گفت می‌رود چمن سلطان و زود برمی‌گردد. سوار پیکان کرمی‌اش شد و راند به طرف ده. دلشوره داشت که نکند بروند و عمه را پیدا کنند. پیکان سفید جلو پاسگاه ایستاد. خیالش راحت شد. دور زد و برگشت به قهوه‌خانه. یک چشمش به حساب کتاب با مشتری‌ها بود و یک چشمش به جاده‌ی چمن سلطان. بیست دقیقه‌ای که گذشت پیکان آمد و راند توی جاده‌ی الیگودرز. فکر کرد شاید بروند اصفهان. اگر می‌رفتند اصفهان دیگر دغدغه‌ای نداشت. اما اگر می‌رفتند الیگودرز و آن جا پرس‌و‌جو می‌کردند، مکافات می‌شد. یکی دو دقیقه بعد از قهوه‌خانه بیرون زد، سوار پیکانش شد، راند و رفت به دنبال پیکان سفید. پیکان سفید پیچید و رفت توی شهر. سرِ سه‌راه ترمز کرد و زد کنار. بعد دور زد، راند و برگشت. برخلاف همیشه، پیکان را برد پشت قهوه‌خانه پارک کرد. آرام و قرار نداشت. توی قهوه‌خانه نمی‌توانست یک جا بنشیند. حساب کتاب را به همت واگذار کرد و از قهوه‌خانه بیرون زد. چند دقیقه‌ای توی ایوان قدم زد و بعد آمد تو. کلافه بود. یک ساعتی در هول و ولا گذشت تا از پشت پنجره پیکان را دید که آمد جلو قهوه‌خانه و کنار اتوبوس ایران‌پیمایِ اهواز–اصفهان ایستاد. اول مرد میان‌سال، بعد زن و مرد جوان. پیاده شدند. با عجله رفت و از در پشتی بیرون زد. دو سه قدم رفت و بعد دوید به طرف پیکان. در پیکان را باز کرد، سوار شد و راند توی جاده‌ی شنی چمن سلطان. خدا خدا می‌کرد، به سرشان نزند بیایند چمن سلطان. رفت توی پستوی خانه‌ی پدر زنش پنهان شد و گفت جانش در خطر است. صدای حرکت موش‌ها را در پستو می‌شنید. هر آن منتظر بود که صدای درِ خانه را بشنود و غریبه‌ها بیایند سراغش. بیست دقیقه بعد، مادر زنش براش خبر آورد که دو مرد و یک زن دنبالش می‌گردند و عصبانی‌اند.

یک ساعت بعد، از خانه بیرون زد و با ترس و لرز خودش را به قهوه‌خانه رساند. غریبه‌ها گفته بودند می‌روند و فردا می‌آیند. رفت سوار پیکان شد و به سرعت راند به طرف الیگودرز. یک‌راست رفت اداره‌ی مخابرات. جان به سر شد تا نوبتش رسید. به کابین سه رفت. شماره‌ی خانه‌ی برادر زنش را در خرم‌آباد گرفت. گفت: «احمد، ببین، یه اتاق برام خالی کن. امشب همه می‌آییم.»

پول تلفنش را حساب کرد. از اداره‌ی مخابرات بیرون زد. به دور و برش نگاهی کرد. رفت سوار ماشین شد و راند به طرف چمن سلطان.

تا عصمت چهره‌ی برافروخته‌اش را دید، گفت: «اتفاقی افتاده؟»

«امشب می‌ریم خرم‌آباد.»

«خرم‌آباد برا چی؟»

«فقط یکی دو ماهه.»

زنش که پاپی‌اش شد، حرفی نزد. سرکوفتش زد: «می‌دونستم عاقبتمون اینه.»

دهِ شب، برادر زنش، با وانتش آمد. وسایل مختصری را بار زدند. کلید‌های خانه و قهوه‌خانه را داد دست پدر زنش. سوار پیکانش شد و با عصمت و دو دخترش، سوسن و عفت و پسرش مسعود راند به طرف خرم‌آباد.

عصر روز بعد پدر زنش تلفنی گفت: «چهار مرد و دو زن آمده بودن سراغت و از خیلی‌ها پرس‌وجو کردن. استوار حبیبی هم همراشون بود. ازت شکایت کرد‌ه‌ن. حبیبی یواشکی بهم گفت که بگم آفتابی نشی.»

مرد با همان صورت گرد، سبیل و چشم‌های نافذش جلو چشم‌هاش بود.

باران نم‌نم می‌بارید که ساک به دست آمد توی قهوه‌خانه. پشت به در ورودی ایستاد و به دور و برش نگاه کرد. انگار دودل بود که برگردد یا برود پشت میزی بنشیند. دوباره به آدم‌های توی قهوه‌خانه نگاه کرد و رفت پشت میزی در آخر سالن نشست. چلو برگ سفارش داد. غذا که می‌خورد چشمش به دور و برش بود. بعد از این که آمد و پول غذاش را حساب کرد، گفت: «می‌خوام تو چمن سلطان یه اتاق اجاره کنم.»

خودش بود و یک ساک کوچک.

«چرا چمن سلطان؟ جا قحطه؟»

«از اتوبوس که پیاده شدم، این جا چشمم رو گرفت.»

«یکی دو روزی باید صبر کنی.»

به دور و برش نگاه کرد و گفت: «می‌تونم تو قهوه‌خونه بخوابم؟»

«الیگودرز مسافرخونه هس.»

«این جا راحت‌ترم.»

«قهوه‌خونه تا صبح بازه و سر و صدا نمی‌ذاره بخوابی.»

«جایی گیر می‌آرم، می‌خوابم.»

هرچه خواست مرد سبیلو را از ماندن توی قهوه‌خانه منصرف کند، نشد. مرد هی اصرار می‌کرد. گفت: «فقط رک و راست بگو دردت چی‌یه که به چمن سلطان پناه آوردی؟»

انگار اکراه داشته باشد از گفتن، چند لحظه‌ای خاموش ماند. نگاه کرد به دور و بر و بعد خیره شد به جلو پاهاش. «همسرم ترکم کرد. همه چیز به اسمش بود. داغونم.»

انگار مطمئن نبود که قهوه‌چی باور کرده باشد. گفت: «تا خودکشی هم رفتم.»

سر بلند کرد و گفت: «می‌خوام فراموش کنم.»

قهوه‌چی گفت: «شناسنامه که همرات داری؟»

«بله.»

شناسنامه‌اش را از توی جیب پیراهنش درآورد و داد دست قهوه‌چی. شناسنامه را باز کرد و اسمش را خواند: سیروس جمالی.

مرد غریبه ساکش را از خودش دور نمی‌کرد. توالت هم که می‌رفت ساکش را با خودش می‌برد. حرف‌های استوار حبیبی دست از سرش برنمی‌داشت. آدم مشکوک. مشکوک. مشکوک. حبیبی سه روز پیش از آبادان گفته بود. از سپهری نامی که با یک نفر دیگر از عراق آمدند. لو رفته بودند. از سرِ مرز تا آبادان تعقیبشان کردند. آبادان، سپهری محاصره شد و خودش را انداخت رو نارنجک. دومی فرار کرد. «اسمش بهمن نوروزی‌یه. دستوره که هر آدم مشکوکی دیدیم گزارش بدیم.»

شب پتو، بالش و گلیم کوچکی به مرد غریبه داد. گوشه‌ی آشپزخانه، توی سر و صدای آشپز و کمک‌هاش و شاگرد قهوه‌چی‌ها، مرد غریبه سر روی بالش گذاشت و پتو را روی خودش و ساکش کشید.

روز بعد قهوه‌چی گفت: «ظهر می‌ریم ده دنبال کرایه‌ی اتاق.»

چشمِ قهوه‌چی دنبالِ ساک مرد غریبه بود. پشت میز، پول غذایِ مرد جوانی را حساب می‌کرد که غریبه را دید از در قهوه‌خانه بیرون رفت. ساکش همراهش نبود. از پنجره مرد غریبه را پایید تا رفت توی دستشویی. به مرد جوان گفت: «الان می‌آم.» در صدای قاشق و چنگال و همهمه‌ی حرف زدن مسافرهایِ دورِ میزها، خودش را به  آشپزخانه رساند. کنار ساکِ مرد غریبه روی پاها نشست و زیپش را باز کرد. دوتا پیراهن، زیرپوش، حوله و شلوار را کنار زد و کُلت را دید. لایِ زیرپوش رکابی سفیدی بود. جعبه‌ی فشنگی هم کف ساک بود. لباس‌ها را مرتب کرد و زیپ ساک را بست. وقتی نگاه حیرت‌زده‌ی آشپز و دو کمکش را دید، انگشت روی بینی گذاشت که مبادا حرفی بزنند. با قدم‌های بلند از آشپزخانه بیرون زد. پول غذایِ مرد جوان را که غر می‌زد اتوبوس جایش می‌گذارد، حساب کرد. مرد غریبه از در قهوه‌خانه آمد تو.

ساعت دوازده و نیم غریبه را با پیکانش برد چمن سلطان. ماشین را جلو درِ خانه‌ی عمه‌اش نگه داشت. غریبه را توی پیکان گذاشت و رفت توی خانه. پنج دقیقه‌ی بعد، سر از میان درگاهِ حیاط بیرون آورد و با دست به مرد غریبه اشاره کرد بیا. عمه‌اش یکی از سه اتاقش را به ماهی سی تومان به مرد غریبه کرایه داد. قرار شد قهوه‌چی، گلیم و پتو و بالشی به او بدهد تا بعد مرد غریبه برود الیگودرز و چیزهایی که لازم دارد بخرد. بعد از آن که گلیم و پتو و بالش را براش آورد، یک‌راست راند به طرف پاسگاه. توی دفتر پاسگاه، استوار حبیبی تنها نبود. گروهبان صفایی هم بود. به صفایی گفت می‌خواهد با استوار حبیبی بابت خرید مِلکی، خصوصی مشورت کند. گروهبان صفایی بلند شد و از اتاق بیرون رفت. وقتی مطمئن شد که صفایی حرف‌هاشان را نمی‌شنود، گفت: «چِریکه.»

حبیبی گفت: «کی؟»

«مسافر غریبه‌ای که دیشب اومد قهوه‌خونه.»

«مطمئنی؟»

«کُلت داره.»

«از کجا می‌گی؟»

«تو کیفش بود.»

بعد گفت که بهش مشکوک شد و وقتی نبود کیفش را باز کرد. قهوه‌چی می‌دانست لو دادن هر چریکی صدهزار تومن جایزه دارد، اما حرفی نزد. حبیبی گفت: «نصف نصف. پنجاه هزارتا من، پنجاه هزارتا تو.»

قهوه‌چی گفت: «قبول.»

حبیبی بلند شد و گفت برم بی‌سیم بزنم و بیام. همین جا باش.

هفت هشت دقیقه بعد که حبیبی آمد، گفت: «تا بیست دقیقه‌ی دیگه می‌ریزن اینجا.»

قهوه‌چی گفت: «عمه‌م.»

«برو زود ببرش خونه‌ت.»

رفت خانه. پسرش را فرستاد دنبال عمه‌اش. ماجرا را به عمه گفت. عمه‌اش از نفرین مادر مرد غریبه گفت. گفت اگر خونش تو خانه‌اش بریزد، می‌داند با پسر برادرش چه کند.

کلافه بود. اول سه نفر، حالا شش نفر. چهار مرد و دو زن. «زن‌ها کی‌هاش بودن؟ مادرش، خواهرش، زنش، نامزدش؟…دوستش؟» آن قدر دست‌پاچه شده بود که به فکرش نرسید بپرسد. تازه چه فرقی داشت؟

بیست دقیقه نشده، ژاندارم‌ها و لباس‌شخصی‌ها ده را محاصره کردند. تا سی نفر را شمرد. صدای بلندگو را شنید که از مرد غریبه می‌خواست بیرون بیاید و تسلیم شود. چشمش به دو ژاندارمِ مسلسل‌به‌دستِ درازکشِ روی پشت بام خانه‌ی پدر زنش افتاد. خانه‌ی پدر زنش روبه‌روی خانه‌ی عمه‌اش بود. بعد صدای شلیک کلت و تفنگ و رگبار مسلسل ولوله‌ای به پا کرد. اول پرنده‌ها از روی شاخه‌های درخت‌ها و بام خانه‌ها پریدند و رفتند. بعد مردها، زن‌ها و بچه‌ها از خانه‌ها بیرون زدند. هاج و واج به ژاندارم‌ها و لباس‌شخصی‌ها نگاه می‌کردند که از روی پشت بام‌ها به طرف خانه‌ی عمه خانم شلیک می‌کردند. هفت هشت دقیقه بعد، در وقفه‌ای که در تیراندازی پیش آمد، صدای شلیک گلوله‌ی کلتی را شنید.

نوروزی را لای پتوی خون‌آلود، از خانه بیرون آوردند.

از ترس عمه، شب‌ها دیر وقت به خانه‌اش می‌رفت. عمه خانه‌اش را فروخت، وسایلش را برداشت و رفت خانه‌ی پسرش. خریدار بعدی هم یک هفته بیشتر دوام نیاورد. جسد نوروزی را لای پتو دیده بود. سراغ گلیم و بالشش نرفت. عمه آوردشان. در را که براش باز کرد، عمه در حالی که نفرینش می‌کرد، گلیم خونی و بالشش را انداخت جلو پاش توی حیاط و رفت. در را که بست نمی‌دانست با گلیم و بالش چه کند. به فکرش رسید ببرد جایی دور از ده بیندازدشان. سر بلند کرد. از دیدن ستاره‌ها در تاریکی قیرگون آسمان جا خورد. ستاره‌ها انگار می‌پاییدَندَش. بعد بردشان کنار حوض کوچک میان حیاط، رفت گالن نفت را از انباری آورد. نفت ریخت روشان. کبریت کشید و انداخت روی گلیم. گلیم گر گرفت. رفت هفت هشت قدمی دورتر ایستاد. آتش خاموش شد و گلیم افتاد به دود کردن. نیمی از نفت گالن را خالی کرد روی گلیم و بالش. کبریت کشید و انداخت روی گلیم. گلیم و بالش گُر گرفتند. از دود به سرفه افتاد. رفت توی ایوان و به دودی نگاه کرد که از حیاط خانه بالا می‌رفت. باد ملایمی پیچ و تابش می‌داد و پخش می‌شد روی خانه‌های دور و بر.

شب مسعود هی نگاهش می‌کرد. تا به پسرش نگاه می‌کرد، روش را برمی‌گرداند.

گفت: «چیزی می‌خوای بگی؟»

مسعود گفت: «نه.»

روز بعد روزنامه‌ها از درگیریِ روستای چمن سلطان نوشتند و از کشته شدن چِریکی به نام بهمن نوروزی.

توی همین فکرها بود که زنگ در به صدا درآمد. صدای زنگ در خانه می‌ترساندش. بلند شد رفت جلو پنجره. پرده را کنار زد. باران نم‌نم می‌بارید. احمد در حیاط را که باز کرد، او رفت پناه دیوار.

سه چهار دقیقه بعد که صدای بستن در را شنید، خیالش راحت شد. صدای پای احمد را شنید که آمد پشت در اتاق و صداش زد. رفت در را باز کرد. احمد که کاپشن سیاه روی شانه‌اش را به خودش می‌فشرد، آهسته گفت: «غلام قهوه‌چی بود. اومدن قهوه‌خونه‌ش، آدرس خانه‌ی من را خواستن. آدرس داده.»

«مردکه‌ی احمق!… آدرس داده برا چی؟»

«صبح با مأمور می‌آن اینجا… تا صبح فکری برا خودت بکن.»

تازه رسیده بود به اول خط. احمد رفت. جلو چشم زن و فرزندانش توی اتاق راه می‌رفت، به دیوار که می‌رسید برمی‌گشت. عصمت می‌دانست که باز هم رسیده‌اند به بن‌بست. از نگاه عصمت فهمید.

دخترها و پسرش مدتی بود بدطوری نگاهش می‌کردند. انگار ماجرا را می‌دانستند. میان اتاق ایستاد و گفت: «می‌رم دنبال وانت.»

عصمت گفت: «این وقت شب؟»

حرفی نزد.

عصمت شاکی گفت: «کجا می‌ریم؟»

«خودم هم نمی‌دونم.»

«مگه می‌شه؟»

«تو راه تصمیم می‌گیرم.»

وقتی وانت از حیاط خانه بیرون زد، باران تند شد. قهوه‌چی به ساعتِ شب‌نَمایش نگاه کرد. یازده و بیست دقیقه بود. هنوز نمی‌دانست کجا می‌خواهد برود. به راننده‌ی وانت گفته بود پشت سرش تا دورود بیاید. پیکان را روشن کرد. روشنایی چراغ‌ها رویِ آسفالتِ تَرَک‌خورده  و خیس کوچه افتاد. جلوتر از وانت از کوچه بیرون زد و پیچید توی خیابان. برف‌پاک‌کن را روشن کرد. با خودش گفت شاید بروند دورود، ازنا، شاید اصفهان و شاید هم شیراز… دیشب خواب گلیم و بالش را دید. هرچه کبریت می‌کشید و می‌انداخت روشان آتش نمی‌گرفتند. وحشت‌زده بیدار شد. بعد یادش آمد که گلیم و بالش را سوزانده و خاکسترش را ریخته بود پشت دیوار خانه‌اش. بی‌خوابی به سرش زد و دیگر خوابش نبرد.

از شهر بیرون زد. در روشنایی چراغ‌های ماشین به ریزش تند باران و جاده‌ی خیس نگاه کرد. هنوز تصمیم نگرفته بود که خودش را در کدام شهر پنهان کند.

بهمن ۱۳۹۸شاهین شهر


برچسب ها : , , ,
دسته بندی : داستان , شماره ۲۶
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب