آخرین مطالب

» داستان » اتاق صد و یازده (سمانه خادمی)

اتاق صد و یازده (سمانه خادمی)

داشتم از پله‌های کوتاه و پرتعداد دادگاه می‌رفتم بالا، که نگاهم افتاد به پیرزنی که یک دستش به نرده بود و به دخترش که سر تا پا سیاه پوشیده بود غر می‌زد: «هیچ‌چی‌تون عین آدمیزاد نیست. جفتتون مریضید…» به پاگرد که رسیدم پیرزن همان وسط‌ها روی یکی ازپله‌ها نشسته بود و داشت نفس‌نفس می‌زد. توی […]

اتاق صد و یازده (سمانه خادمی)

داشتم از پله‌های کوتاه و پرتعداد دادگاه می‌رفتم بالا، که نگاهم افتاد به پیرزنی که یک دستش به نرده بود و به دخترش که سر تا پا سیاه پوشیده بود غر می‌زد:

«هیچ‌چی‌تون عین آدمیزاد نیست. جفتتون مریضید…»

به پاگرد که رسیدم پیرزن همان وسط‌ها روی یکی ازپله‌ها نشسته بود و داشت نفس‌نفس می‌زد. توی آن همهمه دیگر صدایش را  نمی‌شنیدم ولی یک لحظه دخترش را دیدم که تکیه داده بود به نرده‌ها و پایین را نگاه می‌کرد. به ساعتم نگاه کردم. هنوز نیم‌ساعت وقت داشتم. با این همه دو طبقه باقیمانده را با سرعت بالا رفتم  و انتهای راهرو، اتاق صد و یازده را پیدا کردم. دور و بر اتاق کسی نبود. نشستم روی یکی از آن صندلی‌های خشک و آبی رنگ کنار در تا نوبتم شود. با خودم گفتم حتماً دوباره گذاشته دو دقیقه مانده به شروع دادگاه پیدایش شود. کیفم را گذاشتم روی پایم و از پشت آن، دستم را آرام کشیدم روی شکمم. دو ماهی می‌شد که سر و کله‌اش پیدا شده بود و من تازه چند روز بود می‌دانستم. برای جواب آزمایش هم باید یک بهانه‌ای برای قاضی جور می‌کردم. فکر کرده بودم که بگویم برگه را توی خانه جا گذاشته‌ام و چند روزی وقت بگیرم تا بتوانم از شرش خلاص شوم. تقصیر خودم بود. آن اواخر آنقدر قرص‌هایم را پس و پیش و یکی درمیان خورده بودم که بیخودی دوماه عقب افتادن پریودم را گذاشته بودم به حساب به هم ریختن هورمونها. اگر زودتر می‌جنبیدم همان ماه اول می‌شد با یکی دوتا آمپول سر و ته قضیه را هم بیاورم.  با آن همه هنوز آن‌قدر دیر نشده بود که نتوانم قیدش را بزنم. اصلا دلم نمی‌خواست ماه بعد، هیچ چیز دیگری در این دنیا مانع از رفتنم به اردوی تیم ملی شود. به پله‌های آن طرف راهرو نگاهی انداختم. انگار این طبقه آخری به نسبت بقیه خلوت‌تر بود و به جز چند مرد و زنی که پشت در اتاق‌ها نشسته بودند کس دیگری توی راهرو نبود. سرم را تکیه دادم به دیوار پشت سرم و چشم‌هایم را بستم. به قرار پس‌فردایم با دکتری فکر کردم که تا‌به‌حال ندیده بودمش. همانطور که دستم روی شکمم بود، حس کردم چیزی زیر دستم وول می‌خورد. می‌دانستم برای این زمان کم، همه‌اش توهم است اما دو سه روزی بود که این احساس را داشتم. انگار می‌خواست چیزی را به من بفهماند اما نمی‌توانست. با خودم گفتم اگر بماند، نفر بعدی که قرار است برایم بکن نکن راه بیاندازد حتماً خودش است. پریشب وقتی روی تخت پشت به هومن دراز کشیده بودم، حس کردم دارد محکم به شکمم لگد می‌زند. با خودم گفتم حتماً باز اسید معده‌ام زده بالا. رفتم دو قاشق آلومینیوم‌ ام‌جی خوردم و دوباره خوابیدم. می‌دانستم هومن بیدار است. چیزی نگفت و خودش را به خواب زد. در این یک ماهی که از جلسه قبلی دادگاهمان گذشته بود، کمتر با هم همکلام شده بودیم. جواب تمام سوالاتمان بله و نه بود و هر روز بیشترین تلاشمان را کرده بودیم تا کمتر با هم رودررو شویم. یک ماهی که قرار بود فرصتی دیگر برای هردویمان باشد، بیشتر به فرار کردن از هم گذشته بود. باز به پله‌های آن‌طرف نگاهی انداختم. خبری از هومن نبود. خواستم باز چشم‌هایم را ببندم که کیفم لرزید. گوشی را از کیف درآوردم. پیامی از یک شماره ناشناس بود که در آن نوشته بود:

«از مطب دکتر هوشیار برای تأیید قرار پس‌فردا ساعت ده صبح تماس گرفتم. لطفاً  در اسرع وقت با بنده تماس بگیرید.»

به لیست تماس‌ها نگاه کردم. دو تماس بی‌پاسخ هر دو از یک شماره ثابت ناشناس داشتم. خواستم همان شماره را بگیرم که صدای پایش را شنیدم. صدای همان کفی‌های خشک کفش‌های چرمی که از بین هزار صدای دیگر هم می‌توانستم تشخیصشان دهم. سریع گوشی را قفل کردم و انداختم توی کیف. وقتی که رسید، سلام کرد و رفت پشت در اتاق صد و یازده ایستاد.

گفتم: «هنوز وقتمون نشده.»

بارانی بلند کرم رنگ تنش بود و موهایش را به بالا شانه زده بود. انگار صدایم را نشنیده باشد، چند ثانیه‌ای همانجا ایستاد و بعد رفت کنار پنجره بلندی که رو به حیاط بود. برف می‌بارید و لبه پنجره سفید شده بود. فکر کردم در این هوا فقط کوه می‌چسبد. سال پیش همین وقت‌ها سبلان بودم. دلم می‌خواست همین امروز که کارمان تمام شد بروم خانه، کوله‌پشتی‌ام را ببندم، خودم را به اولین پرواز اردبیل برسانم و تنهایی بزنم به کوه. بدون آنکه مجبور باشم به کسی جواب پس بدهم و شرط و شروط بشنوم. بعد یاد این تازه‌واردی افتادم که توی شکمم بود و قرار دکتر پس‌فردا و تماس با منشی. با صدایی گرفته گفت: «قاضی اومده؟»

«نمی‌دونم از وقتی اومدم کسی از اتاق بیرون نیومده.»

کیفش را گذاشت روی صندلی روبرویی و خودش نشست کنارش. پاهایش را از هم باز کرد و آرنج‌هایش را گذاشت روی دو زانو. سرش را انداخت پایین و زل زد به زمین. به موهایش نگاه کردم. از همانجا می‌توانستم تارهای سفید مو را لا‌به‌لای موهای سیاهش تشخیص دهم. یاد آن روزی افتادم که برای اولین بار موهایم را رنگ کرده بودم. یک رنگ بلوطی خوشرنگ که سر خوب درآوردنش با آرایشگر کلی چانه زده بودم. اولین چیزی که در مقابل تمام هیجانم گفت فقط یک جمله بود:

«گفته بودم دوست ندارم موهاتو رنگ کنی.»

نفس عمیقی کشیدم و به ساعتم نگاه کردم. حتی اگر به موقع هم صدایمان می‌زدند، هنوز ده دقیقه مانده بود. صدای پیرزن توی پله‌ها که تازه رسیده بود به طبقه چهارم، حواسم را جمع کرد. اتاقشان چند اتاق آن‌طرف‌تر از ما و تقریباً وسط راهرو بود. دو مرد دیگر هم جلوی همان اتاق رو صندلی نشسته بودند که یکی خیلی جوانتر از دیگری بود. از طرز نگاه‌هایشان معلوم بود که همدیگر را می‌شناسند ولی حرفی بینشان رد و بدل نشد. حواسم به پیرزن بود که هومن گفت: «من امروز جلسه دارم نمی‌تونم تا شب اینجا بشینم.»

«دوباره شروع نکن لطفاً، اینجا که این حرفا حالیشون نیست.»

از جا بلند شد و رفت تقه‌ای به در زد و وارد اتاق شد. شنیدم که چند کلمه‌ای با کسی داخل اتاق حرف زد و برگشت. بعد شروع کرد به قدم زدن. با هر قدمی که برمی‌داشت صدای قرچ‌قرچ کفشش در راهرو می‌پیچید. نمی‌دانم همه این صدا را می‌شنیدند یا فقط من را آن قدر عصبی می‌کرد. هشت سال پیش هم که برای اولین بار در میهمانی خانه دایی منوچهر دیده بودمش، کفش‌هایش نظرم را جلب کرده بود. آن شب وقتی دایی منوچهر خواسته بود ما را به هم معرفی کند گفته بود:

«ایشون دوست عزیز و عصا قورت داده بنده هومن خان هستن.»

و من که از لحن دایی خنده‌ام گرفته بود دستم را برده بودم جلو و گفته بودم: «عسل هستم»

و دایی ادامه داده بود: «عسل خانم کوهنورد.»

من باز خندیده بودم و او فقط لبخند زده بود. دوباره نگاهم افتاد به پنجره. برف تندتر شده بود. از آن برف‌ها بود که اگر ادامه‌دار می‌شد تا شب کل شهر را سفید می‌کرد. دستم را گذاشتم روی چیلر پشت صندلی که باد گرم می‌زد. با خودم گفتم با این هوا حتماً پروازهای فردا را کنسل می‌کنند. در اتاق باز شد و مرد جوانی که منشی قاضی بود رو به هومن گفت:

«حاج آقا تو ترافیک گیر کردن دارن میان.»

بعد در اتاق را قفل کرد و رفت سمت پله‌ها. همیشه همین‌طور بود آدم‌ها بدون آنکه بدانند، برایش کارهایی می‌کردند که برای هیچ کس دیگری نمی‌کردند. مثل همین منشی که جواب سلام بقیه را هم به زور می‌داد. هومن بدون آنکه چیزی بگوید سری تکان داد و بارانی‌اش را درآورد و آن را مرتب گذاشت روی کیفش. زیرش، کت پشمی قهوه‌ای پوشیده بود با همان پولیور موهِر کرم‌رنگی که خودم از ارمنستان برایش سوغات آورده بودم. همان سفری که قرار بود شبش بیاید فرودگاه دنبالم و وقتی دیده بود هواپیما دو ساعت تاخیر دارد، برایم پیامک زده بود که به خاطر جلسه فردا صبحش مجبور است برگردد خانه و خواسته بود با تاکسی فرودگاه برگردم. یادم می‌آید که من روی باند فرودگاه بعد از روشن کردن گوشی و دیدن پیامش، چقدر سردم شده بود. دوباره کیفم شروع کرد به لرزیدن. از همان شماره ناشناس قبلی بود. با صدای آهسته پاسخ دادم.

«خانم محجوب، از مطب دکتر هوشیار امروز چند بار تماس گرفتم باهاتون.»

«ببخشید متوجه نشدم.»

«خانم دکتر اصرار دارن اگر پس‌فردا اومدنتون قطعیه حتماً امروز باهم فیکس کنیم.»

«بله بله حتماً.»

«فقط لطفاً یه رضایتنامه از همسرتون هم همراهتون باشه.»

بدون آنکه بخواهم یک لحظه با هومن چشم تو چشم شدم و زود نگاهم را دزدیدم. یاد بسته بسته قرص‌های ال‌دی افتادم که خودش برایم می‌خرید و توی در یخچال می‌گذاشت و می‌گفت:  «اینا بهترین نوعشه نه تهوع میاره نه چاقت می‌کنه.»

نمی‌دانم کی گوشی را قطع کردم ولی کلمه رضایت‌نامه داشت مثل نوار توی مغزم تکرار می‌شد. حتماً هومن مشکلی با انداختن بچه نداشت. تمام زندگیمان به هر بهانه‌ای گفته بود که: «این زندگی دو نفره است و همیشه دو نفره می‌مونه.»

سعی کردم چهره‌اش را وقتی که برگه رضایت‌نامه را امضا می‌کند، تجسم کنم. فکر کردم حتماً یک پایش را می‌اندازد روی پای دیگرش و کمی مکث می‌کند و می‌گوید:

«نباید این اتفاق می‌افتاد.»

بعد بدون آنکه به من نگاه کند برگه را امضا می‌کند و می‌گوید: «ولی مهم نیست. به نفع هر دومونه.»

همان جمله‌ای که چند ماه پیش وقتی خودش موضوع طلاق توافقی را پیش کشید، گفته بود. بعد از آن بگومگوی طولانی‌مان سر موضوع اردوی یک‌ماهه تاشکند، همان‌طور خشک و جدی پشت میز کارش نشسته بود و بدون آنکه به من نگاه کند گفته بود: «عسل من دیگه واقعاً از این بحثا خسته شدم. کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که از همون اول هم ازدواج کردن ما اشتباه بود.»

بعد قضیه جدایی را پیش کشیده بود و آخر سر گفته بود: «قبول کن که به نفع هردومونه.»

من همان‌طور مات و مبهوت خیره شده بودم به صورتش که نور چراغ مطالعه افتاده بود رویش و حسابی ترسناکش کرده بود. قیافه‌ای که  اصلاً شبیه چهره جذاب و مردانه آن شبش در مهمانی نبود. آن شب وقتی که هیچ کس حواسش نبود، خودش را به من رسانده بود و سر حرف را باز کرده بود. با هم نشسته بودیم توی تراس و نزدیک به یک ساعت در مورد کوه و کوهنوردی حرف زده بودیم. گفته بودم:

«اگر دوست داشته باشید می‌تونید یه سفر همراهمون بیاید. یه صعود یه روزه مثلاً.»

در جوابم خندیده بود و گفته بود: «تو سن و سال من دیگه دیره برای شروع.»

با شیطنت پرسیده بودم: «مگه شما چند سالتونه؟»

«مطمئن باش از توخیلی بزرگترم. یادت نره که من دوست داییتم.»

بعد خندیده بود و من دندان‌های سفید و زیبایش را دیده بودم. معلوم بود که حداقل ده، دوازده سالی از من بزرگتر است. اما چه اهمیتی داشت. بدون فکر گفته بودم: «تو اکیپ ما آدمای مسن‌تر از شما هم خیلی هستن.»

این را که گفتم صدای قاه‌قاه خنده اش بلند شده بود و حواس تمام مهمان‌ها را به طرفمان جلب کرده بود. پاک یادم رفته بود که بعد از فوت مادرش دیگر هرگز ندیده بودم آن‌طور بخندد. یکهو حس کردم شکمم تیر می‌کشد. انگار داشت با ناخن‌های کوچکش از داخل شکمم را می‌خراشید. فکر کردم چقدر شبیه هومن است. خوب بلد است چطور با روح و روان آدم بازی کند. دوباره رفت کنار پنجره و شروع کرد با نوک انگشت روی شیشه بخار کرده نقاشی کشیدن. معلوم بود که دلش نمی‌خواست آنجا باشد. کارهای مهم‌تری از ایستادن کنار پنجره و تماشای برف داشت. معلوم بود که دلش نمی‌خواست به خاطر یک زن همه زندگی‌اش آن‌طور زیر و رو شود. دلش نمی‌خواست در مورد خودش به هیچ کس حتی به قاضی جواب بدهد. ولی حالا من مجبورش کرده بودم و او این را نمی‌خواست. روزی که از اولین اردویم با تیم ملی در چین برگشته بودم هم همان‌طور پشت پنجره اتاقش ایستاده بود. آن روز بدون آنکه به او بگویم به خانه برگشته بودم و به خیالم خواسته بودم غافلگیرش کنم. و او بعد از سه هفته دوری و بی‌خبری حتی برنگشته بود نگاهم کند.

«از دیدنم خوشحال نشدی؟»

خیلی جدی گفته بود:

«چرا این‌همه وقت گوشیت خاموش بود؟»

«تو اردو که نمی‌شه… نمی‌ذارن، اصلاً اونجا آنتن کجا بود.»

وقتی برگشته بود سمتم، برای اولین بار بود که با ریش می‌دیدمش. صورتش خسته و غم‌دار بود. یکهو نگاهم افتاد به پیراهن مشکی که تنش بود و تمام تنم لرزیده بود. بدون اختیار گفته بودم:

«حال مادرت خوبه هومن؟»

حس کردم پاهایم خواب رفته‌اند. کیفم را گذاشتم روی صندلی و از جا بلند شدم و چند قدمی در راهرو قدم زدم. از جلوی پیرزن که گذشتم، می‌توانستم صدایش را بشنوم که زیرلب به مرد جوان روبرویش می‌گفت: «آشغال خودتی که بچه‌مو به این حال و روز انداختی…»

مرد خواست چیزی بگوید که مرد کنار دستش جلویش را گرفت. نزدیک پله‌ها که رسیدم، ایستادم و از آنجا پایین را نگاه کردم. صدای همهمه و رفت و آمد همه جا پیچیده بود. در همه طبقه‌ها مردم مثل مورچه‌های کارگر پشت سر هم بالا و پایین می‌رفتند و بلند بلند حرف می‌زدند. دستم را گذاشتم روی شکمم و زیرلب گفتم:  «همون بهتر که قرار نیست این دنیا رو ببینی.»

بعد بی اختیار نگاهم افتاد به هومن که کنار پنجره ایستاده بود و سیگار می‌کشید و دودش را از لای شیشه نیمه‌باز پنجره بیرون می‌داد. کم دیده بودم سیگار بکشد. فکر کردم چه کارهای دیگری بود که کم دیده باشم انجام بدهد. مثل سه ماه پیش که به اصرار دوستانمان، به آن مسافرت شمال رفته بودیم و من تازه متوجه شدم که او چه ماهیگیر خوبی بوده و من روحم خبر نداشته. توی همان سفر هم بود که دسته‌گل را آب داده بودم. در آن عصر پاییزی توی ساحل شخصی ویلای دوستش در محمودآباد، وقتی همه برای بازی تخته برگشته بودند ویلا، روی شن‌های نمدار ساحل دراز کشیده بودم و زل زده بودم به آسمان. اصلاً نفهمیدم هومن کی برگشته بود. فقط وقتی چشمانم را باز کردم دیدم بالای سرم با یک پتوی مسافرتی ایستاده و دارد نگاهم می‌کند. گفتم:

«تو مگه نرفتی بازی؟»

«بلند شو بخواب رو این. سرما می‌خوری.»

خواستم از جا بلند شوم که یکهو خودش آمد بغلم کرد و خواباند روی پتو. توی بغلش، به قدری تعجب کرده بودم که نفسم بند آمده بود. بعد از آن پنج شش ماهی که روابطمان آنقدر سرد شده بود، فهمیدن بوی ادکلنش از آن فاصله نزدیک، دلم را آشوب می‌کرد. من را که روی پتو خواباند، خودش هم کنارم دراز کشید و یک دستش را زیر سرش حایل کرد و زل زد توی چشمهایم. گفتم:

«نگفته بودی ماهیگیری بلدی.»

«نپرسیده بودی.»

بعد چانه‌اش را گذاشت روی پیشانی‌ام و مرا بیشتر به خودش چسباند. گفتم:

«الان یکی از تو ویلا مارو ببینه، چی می‌خواد بگه؟»

«تا حالا غروب خورشید رو از تو ساحل دیدی؟ همون لحظه‌ای که خورشید داره از پشت دریا می‌ره پایین؟»

«من غروب خورشید رو از بالای کوه دیده‌ام. اون لحظه‌ای که انگار تو دو قدمی‌اش وایسادی و می‌تونی بغلش کنی…»

بعد سرم را بلند کردم سمتش. زل زده بود به خورشید که داشت غروب می‌کرد. نارنجی غروب افتاده بود روی صورت محکمش و من یک لحظه حس کردم که  چشمهایش خیسند. 

با صدای بلند دختر و مرد جوان که  بلند بلند به هم فحش می‌دادند، به خودم آمدم. همه‌شان از جا بلند شده بودند و داد و بیداد می‌کردند. یکهو همه چیز به هم ریخته بود و وسط راهرو شلوغ شده بود. پیرزن هم آن وسط‌ها داشت با مشت می‌کوبید به کمر مرد جوان. به ساعتم نگاه کردم.  معلوم نبود حاج آقا کی قرار بود پیدایش شود. راه افتادم سمت اتاق صد و یازده.  سعی کردم راهم را از بین آنها باز کنم. دو نفر پیرزن را کشیدند کنار و او همان‌طور داشت به سینه‌اش می‌کوبید و نفرین می‌کرد. یکهو چشمم افتاد به هومن که آمده بود جلو و  با نگاه از بین مردم دنبال من می‌گشت. به سختی از میانشان رد شدم و خودم را به او رساندم و گفتم: «نیومد؟»

«کجا رفتی یهو؟»

«می‌گم تو این برف بعید می‌دونم حالاحالاها پیداش بشه.»

«می‌گی چی‌کار کنیم؟»

«فوقش می‌خواد یه ماه عقب بیفته دیگه. تو هم به جلسه‌ات میرسی.»

کمی مکث کرد و گفت: «پس صبر کن تا یه جایی می‌رسونمت.»

کیفم را انداختم روی دوشم و گفتم:  «خودم می‌رم. می‌خوام یکم قدم بزنم.»

و راه افتادم سمت پله‌ها.


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۲۶
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب