خبرهای ویژه

» داستان » خاک پای گاو و مورچه و ماهی ؛ محمد محمدعلی

تاریخ انتشار : 2018/06/23 - 19:25

 کد خبر: 389

خاک پای گاو و مورچه و ماهی ؛ محمد محمدعلی

محمد محمدعلی زاده ۱۳۲۷ تهران، او از سال ۱۳۵۴ با انتشار مجموعه داستان “دره ی هندآباد گرگ داره” فعالیت رسمی خود را در زمینه ی ادبیات آغاز کرد. اکثر آثار محمد محمدعلی به شیوه‌ای واقع گرایانه به زندگی فقر زده مردم پرداخته است و به نوعی سمبولیسم را با واقعیات اجتماعی تلفیق کرده است. مرگ و مرگ […]

خاک  پای گاو  و  مورچه و ماهی ؛ محمد محمدعلی

محمد محمدعلی زاده ۱۳۲۷ تهران، او از سال ۱۳۵۴ با انتشار مجموعه داستان “دره ی هندآباد گرگ داره” فعالیت رسمی خود را در زمینه ی ادبیات آغاز کرد.
اکثر آثار محمد محمدعلی به شیوه‌ای واقع گرایانه به زندگی فقر زده مردم پرداخته است و به نوعی سمبولیسم را با واقعیات اجتماعی تلفیق کرده است. مرگ و مرگ طلبی از مضامین اصلی رمان‌های اوست. همچنین توجهی خاص به آب و معضلات ناشی از آن و ریشه یابی این مسئله نشان می‌دهد. در واقع می‌توان گفت که هیچ نویسنده‌ای به اندازه او بر آب و نان و مسائل مترتب بر آن تمرکز نکرده است. تقریباً در تمام رمان‌هایش چندآوایی داستانی وجود دارد و بدنه داستان از زبان راوی‌های متعدد و گاه راوی- نویسنده شکل می‌گیرد. همچنین در بیشتر آن‌ها عدم قطعیت و تعلیقی در پایان بندی دیده می‌شود.
آثاری که از وی تاکنون منتشر شده به شرح زیر است:
داستان
از ما بهتران (۱۳۵۷)، بازنشستگی و داستان‌های دیگر (۱۳۶۶) و انتشار ویژه نامه هنر و ادبیات “مس” ، چشم دوم (۱۳۷۳)
دریغ از رو به رو (۱۳۷۸) ،
رُمان
رعد و برق بی باران (۱۳۷۰)، نقش پنهان (۱۳۷۰) باورهای خیس یک مرده (۱۳۷۶) ، برهنه در باد (۱۳۷۹) قصه ی تهمینه (۱۳۸۲)
و سه گانه ی: آدم و حوا (۱۳۸۲)، جمشید و جمک (۱۳۸۳)
مشی و مشیانه (۱۳۸۶)

… پس از تردیدها، سرانجام از روی خطوط عابر پیاده می‌گذرم. از دکه جلو در اصلی پارک ساعی، روزنامه و سیگار، و از دکه جلو در فرعی، آب میوه پاکتی می‌خرم. برای پرنده‌های تو قفس بزرگ و نیمه شیشه‌ای که بعضی‌ها‌شان به من نگاه می‌کنند، سری تکان می‌دهم و از پله‌های سیمانی می روم پایین. نیمکت بی صاحبی، نزدیک برکه پیدا می‌کنم و می‌نشینم. کمی آب میوه می‌نوشم و سیگاری می‌گیرانم و مشغول خواندن می‌شوم. از تیترهای اصلی و فرعی، بوی سبزی پلو ماهی، حاجی فیروز و عمو نوروز می‌آید، و این که … عمو نوروز، این ساخته و پرداخته گذشته‌گانمان چگونه امروز حقیقتی انکارناپذیر است برای بچه‌ها… فکرم می رود طرف واقعیت‌های دوروبرم و این که از هر کدام چه حقیقتی در ذهن‌مان نقش بسته است…از خود می‌پرسم مرز میان واقعیت و تخیل ، آن صدا ، آن حرکت، آن سراب که از چیزهای واقعی حرف می‌زنند و به راستی وجود دارند و آدمی گاه حتی قادر است به آن ها دست هم بزند کجاست؟ آن لحظه و کجای بین دیدن و ندیدن که ذهن را وادار می‌سازد از رویدادها و پدیده‌های پیدا و ناپیدا یک چیز دیگری بسازد، چه شکلی است؟ و اگر شکل معینی دارد با چه زبانی باید گفته یا نوشته شود که به تحمیق فرد و دیگری نینجامد؟ که بدآموزی نداشته باشد و مثلاً برای کودکانی که ذهن‌شان آماده است برای پذیرش چیزهای عجیب و غریب، و شگفت انگیز، گمراهی نیاورد.
۲
اواخر دهه چهل شمسی، روزی، وقتی می خواستم از روی خط عابر پیاده و از عرض تنها خیابان شهر سردشت بگذرم، و بعد همراه دیگر دوستان سپاه ترویج و آبادانی در سمیناری دو سه روزه شرکت کنم، تنها موجودی که روی خط عابر پیاده همراهم آمد، گاو پیشانی سفیدی بود که انگار سعی می‌کرد هماهنگ با من، مثل رژه نظامیان نه یک قدم جلو بزند و نه گامی عقب بماند، هماهنگی من و گاو پیشانی سفید باعث خنداخند و شادی هم قطاران و رهگذران محلی شد. من هم در همان لحظه ناب و نایاب کوتاه، بی آن که از خنداخند اطرافیانم برنجم، طرح مجموعه داستانی را ریختم به نام” از ما بهتران”که هیچ ربط منطقی نداشت با این حادثه کوچک تصادفی، فقط یاد بچه‌ای روستایی افتادم که روزی سه وعده خاک‌های ریز و نرم کپه شده بالای لانه مورچه‌ها را پس از نوازش و زمزمه های مویه وار می‌خورد. گاهی هم که خیلی گرسنه‌اش می‌شد، مورچه‌ها را با انگشتان زرد و لاغرش له می‌کرد و می‌بویید و بعد چند تا چند تا می‌گذاشت دهانش، می‌گفت… مورچه‌های این خاک خیلی قوت دارند…من ندیدم، ولی بچه‌های دبستان آن روستا می‌گفتند، رحمان، زنگ‌های تفریح بادهای پرصدا و بی بویی از خودش ول می‌کرد و بچه‌ها را می‌خنداند . شاگرد اول کلاس بود و معلمش خیلی از دستش راضی بود. طفلک قبول کرده بود، بچه‌ها خاک خور، مورچه خور، یا حتی جنازه گوزو صدایش کنند. با رنگ و رویی مثل خاک رس سفالگری، بی هیچ فعالیت جسمانی کودکانه، مشابه پیرمردهای خنزرپنزری ، ملول و پاکشان می رفت طرف مزرعه و میان برگ‌های پهن و بلند توتون می نشست و هر جا خاک بیرون آمده از لانه مورچه می‌دید، انگار که از خود بی خود می‌شد، بی وقفه می‌چشیدشان … روزی در تنهایی به من گفت…خاک پای مورچه می‌خورم که بروم بهشت…پرسیدم مگر برای رفتن به بهشت تصدیق کلاس ششم لازم داری؟ پاسخ داد… باید بفهمم چرا خاک پای مورچه می‌خورم که بروم بهشت… باری، نگارش طرح اولیه مجموعه داستان از ما بهتران در این حال و هوا، در حالی که با گاو پیشانی سفید روی خط عابر پیاده راه می رفتم و به رفتار و کردار عجیب رحمان خاک خور فکر می‌کردم شکل گرفت. یک وقت چشم باز کردم دیدم آن گاو همراه یا هم پا با هم، در پیاده روی آن سوی خیابان، کنار مغازه سفال فروشی یکی از اقوام رحمان خاک خور ایستاده و انتظار می‌کشد تا با هم به کوچه باریک جنب مغازه برویم و احیاناً سر از آغل خودش یا خانه صاحبش درآوریم. من اما پس از دادن یک سلام نظامی با او خداحافظی کردم و همراه دیگر دوستان سپاهی به سمینار آموزشی رفتم. در طول جلسات صبح و عصر بارها به او فکر کردم و برخی حرکاتش را شبیه کودکی راه گم کرده دیدم. یا پیرزن و پیرمردی فراموشکار که انتظار داشت بی‌خواهش و تمنا او را به پناهگاهش برسانم. آن روز نتوانستم غیر از این، هیچ صفت انسانی دیگری به او بدهم. مثلاً اگر شاخم زده بود، می توانستم تصور کنم، موجودی است که از لباس نظامی من خوشش نیامده و مخالف ارتش شاهنشاهی است. اما او وقتی در دهانه تنگ آن کوچه باریک ایستاد، با دیدن تردید من در همراهی، فقط ماع ملایمی کشید. چنان ملایم که نتوانستم به اعتراض تشبیه اش کنم پیش خودم گفتم شاید شباهتی بین چهره و اندام من و صاحب یا چوپانش دیده، یا بوی مشترکی شنیده است… به هر رو، بعد هم باز در نوشته‌های دیگر و تجربه‌های دیگر، شیوه تردد و تردید میان عین و ذهن، مرا به جایی رساند که بگویم… هر یک از ما ( من منطقی و من غیرمنطقی) لحظاتی از شب و روزمان را خارج از خطوط روشن و واضح، در تعلیق و تعلق به چیزهای خاصی که بعید نیست برای اغلب اطرافیان، قابل درک نیست، زندگی می‌کنیم. غالباً هم درمی‌مانیم چگونه بگوییم چه دیده‌ایم و چه دریافته‌ایم. بارها پشت خطوط عابر پیاده به خود گفته‌ام، وقتی گوشه‌ای از دل خود را در ناکجایی جا می‌گذاریم، به هر حال روزی سراغش می رویم تا تکلیف خودمان را با آن روشن کنیم. هرچند خیلی چیزها بطور کامل روشن نشود. بعد به خود پاسخ داده‌ام، بعید نیست، جلوه‌های گوناگون این رجعت‌ها و تعیین تکلیف‌ها در مقطعی از سن و سال‌مان، جلوه دیگری بیابد، و در مقطعی دیگر به نظر برسد سایه‌ها به روشنی رفته است. من حالا گاو را گاو می‌بینم و مورچه را مورچه و ماهی را ماهی و پرنده را پرنده و همه را نسبت به انسان موجوداتی فرودست و بی شعور. واژه بی شعور شاید اندکی تلخ و تحریک کننده و حتی جنجال برانگیز باشد. برای طرفداران حیوانات. اما آیا آنان به آینده‌ای بهتر فکر می‌کنند تا آن را بسازند؟ آیا در راه تکامل خود تلاش می‌کنند تا زندگی راحت تر و بهتری را سپری کنند؟ آیا همین گزینش‌ها و آفرینندگی‌ها که ریشه در تمایل انسانی دارد، تفاوت انسان نیست با حیوان که برخی شان دست آموز من و شما هستند و گاهی تربیت پذیر؟و…

(برگ هنر شماره ۶و۷ ویژه نامه ماریو بارگاس یو سا)


برچسب ها : , , ,
دسته بندی : داستان
ارسال دیدگاه