خبرهای ویژه

» داستان » حلزون و اولین جنگ خلیج فارس؛ نوید حمزوی

تاریخ انتشار : 2018/06/16 - 21:09

 کد خبر: 314

حلزون و اولین جنگ خلیج فارس؛ نوید حمزوی

خواب می‌بینم؛ کسی به انگلیسی مایل به عربی که به‌شدت بوی جنگ ایران و عراق می‌دهد در گوشم زمزمه می‌کند که وقتی نمانده است تا گلوی این دختر را، که من حلزون صدایش می‌کنم،چاقو چاقو کنند؛ضامنِ بمب‌ها را که روی سگک کمربند انفجاری جاسازی‌شده می‌کشم تا همه‌چیز بترکد و در انفجاری مهیب همه‌چیز تکه‌تکه شود […]

حلزون و اولین جنگ خلیج فارس؛ نوید حمزوی

خواب می‌بینم؛

کسی به انگلیسی مایل به عربی که به‌شدت بوی جنگ ایران و عراق می‌دهد در گوشم زمزمه می‌کند که وقتی نمانده است تا گلوی این دختر را، که من حلزون صدایش می‌کنم،چاقو چاقو کنند؛ضامنِ بمب‌ها را که روی سگک کمربند انفجاری جاسازی‌شده می‌کشم تا همه‌چیز بترکد و در انفجاری مهیب همه‌چیز تکه‌تکه شود و من از خواب بپرم و پتو را بکشم روی حلزون که روی تخت به‌هم‌پیچیده است.چهارده نویسنده،من از ایران،دوازده‌تا دیگر و یک نویسنده عراقی،همگی به جشنواره شعر و داستان لندن دعوتیم تا شعر و داستان بخوانیم، برخی چهره‌ها شناخته‌شده و برخی تازه‌ترند،برنامه‌ای که یک ماه دیگر،چنین روزی از ساعت هفت و نیم بعدازظهر شروع خواهد شد و ترتیب آن‌هایی که می‌خوانند به نحوی است که برنامه با داستان خوانی من تمام خواهد شد . میانشان دو سه‌تایی را می‌شناسم و چند نفری را که همین عراقی هم از آن‌هاست نمی‌شناسم.ذهنم شدیداً مشغول نویسنده عراقی است،اسیری است که سال ۱۳۸۰ میان آخرین ردوبدل اسرای جنگی میان ایران و عراق که دیگر از کهنگی،بوی پیرزن می‌دهند و چین‌وچروک هاشان از شط العرب عمیق‌تر شده است،آزاده شده و روزگار،هواپیمای جنگی ساخت غرب است که او را مثل بمبی عمل‌نکرده توی لندن انداخته تا افسردگی‌های جنگی‌اش را بیمارستان‌های لندن شفا دهند.پدر، مادر، سه برادر، یک خواهر،گربه‌اش را توی جنگ ایران و عراق از دست ازدست‌داده است و دیگر چیزی نمانده که از دست بدهد و جایی از بیوگرافی‌اش نیست که پر از جنگ و گلوله نباشد.تنها نمی‌دانم چرا بودن عراقی هراسانم کرده است.گرچه هم من،هم او،در جنگ بوده‌ایم و شاید
گلوله‌ای به هم شلیک کرده باشیم اما سال‌هاست جنگ تمام‌شده است.

ادامه در شماره ۳ مجله برگ هنر


برچسب ها : , ,
دسته بندی : داستان
ارسال دیدگاه