آخرین مطالب

» داستان » کولی توی آینه (مریم علی‌اکبری)

کولی توی آینه (مریم علی‌اکبری)

مریم علی‌اکبری با شالی که دور سرم پیچیده بودم شبیه کولی‌ها می‌شدم. برای در امان ماندن از سردردهای سینوزیتی این سپر را انتخاب کرده بودم تا با خیال راحت زیر کولر بخوابم. اولین بار مسواک در دست در آینه‌ی دستشویی او را دیده بودم. از روی خال‌کوبی دستش شناختمش، یک لحظه پیدا شد و بعد […]

کولی توی آینه (مریم علی‌اکبری)

مریم علی‌اکبری

با شالی که دور سرم پیچیده بودم شبیه کولی‌ها می‌شدم. برای در امان ماندن از سردردهای سینوزیتی این سپر را انتخاب کرده بودم تا با خیال راحت زیر کولر بخوابم. اولین بار مسواک در دست در آینه‌ی دستشویی او را دیده بودم. از روی خال‌کوبی دستش شناختمش، یک لحظه پیدا شد و بعد دوباره خودم شدم. چشم‌های قرمزم را روی هم فشار دادم و گفتم: «این بی‌خوابی‌ها آخر کار خودش را می‌کند.» البته شکل و شمایل کولی‌وارم هم بی‌تاثیر نبود. گفته بودم که با این شال دور سرم شبیه کولی‌ها شده بودم. او هم کولی بود؛ دختر کولی با ته‌لهجه‌ی شیرازی که یک روز دست آقای دلدار را گرفته بود که فالش را بخواند و دیگر دستش را رها نکرده بود. عادتش بود روی دیوار کنار تاک انگور می‌نشست و رهگذران کوچه را با چشم دنبال می‌کرد. در تمام دوران کودکی و نوجوانی او را دیوارنشین دیده بودم. گاهی فکر می‌کردم حتی شب‌ها هم روی دیوار بیدار است و با چشم‌هایش در تاریکی برای ستاره‌ها فال می‌گیرد؛ البته بهتر است بگویم با یک چشمش، چون فقط یک چشم داشت. می‌گفتند چشم دیگرش را با آبله از دست داده است. با چشم‌بند روی چشم نابینایش را می‌پوشاند و با تنها چشم بینایش خیره می‌شد به رد پای آدم‌ها و گاهی از آن بالا فحش می‌داد. گاهی که بچه‌ها سر ظهر در کوچه سروصدا می‌کردند و مزاحم خواب نیمروزش می‌شدند. بچه‌ها هم نامردی نمی‌کردند و با مسخره کردن چشم نابینایش، انتقامِ به‌هم زدن بازی‌شان را می‌گرفتند. اولین بار که در آینه دیدمش دو چشم داشت و اگر خالکوبی‌اش نبود نمی‌فهمیدم اوست. روی دست و صورتش خال‌کوبی داشت. اشکال عجیب و غریبی که انگار یک نقاش ناشی اولین اثر هنری‌اش را با افتخار آنجا امضا کرده، اشکال آبی و کج و کوله‌ای که بیشتر از چین و چروک‌های صورتش به چشم می‌آمد. روزهای بعد که دیدمش آن چهره‌ی جوانی که روز اول دیده بودم را نداشت، انگار در آینه کامل می‌شد و هربار که ظاهر می‌شد پیرتر شده بود. اولین بار با دیدن من که انگشت لاغر و استخوانی‌ام را در دهان فرو برده و می‌مکیدم سر مادرم داد زده بود: «براش پستونک بگیر، انگشتش نازک می‌شه» و به این ترتیب بود که اولین پستانک زندگی را در دهانم چپانده بودند. یک بار دیگر هم برایم نسخه پیچیده بود؛ وقتی که دست‌های فلفلی‌ام را به چشمم مالیده بودم و گریه‌هایم گوش کوچه را کر کرده بود. سرش را از بالای دیوار بیرون آورده بود و گفته بود: «صابون صابون‌، چشماشو با صابون بشورید.» و سوزش چشمانم با تجویز حکیمانه‌اش بند آمده بود. یکی از روزهایی که در آینه دیدمش بالاخره تبدیل به خودش شد. همان زن یک چشم که روی دیوار کنار تاک می‌نشست و از امپراطوری‌اش به دنیای زیر پاهایش نگاه می‌کرد. با همان صدای نازک گفت: «دستتو بیار جلو فالتو ببینم.» دستم را روبرویش گرفتم و به خال‌کوبی روی صورتش خیره شدم که داد زد: «اوهوه نگاه داره مگه؟ به دست خودت نگاه کن و سرت پایین باشه.»

سرم را روی خطوط دستم پایین بردم و یاد کلاس ژنتیک افتادم که بچه‌ها بعد از کلاس صف کشیده بودند که استاد عدد زندگی‌شان را از روی خطوط دستشان بخواند. من تنها کسی بودم که جلو نرفتم و پوزخند زدم و حالا اینجا ایستاده بودم روبروی این کولی که معلوم نبود از کجای خاطراتم سبز شده و دستم را گذاشته بودم توی دستش تا فالم را بگیرد. با صدای زیرش گفت: «سرتو بیار جلو.» انگار که بترسد دیوارها حرفش را بشنوند فالم را در گوشم گفت، در حالی که تمام مدت چشم‌هایم را بسته بودم که دوباره نگوید سرت به کار خودت باشد و به من خیره نشو. فالم را در گوشم خوانده بود؛ مثل گنجشکی که از لابه‌لای میله‌های قفس نوکش را بیرون بیاورد و فالت را از بین فال‌های دیگر بیرون بکشد. با چیزهایی که می‌گفت چیزی درون چهره‌ام تغییر می‌کرد. می‌شنیدم و سعی داشتم تک‌تک کلماتش را خوب به خاطر بسپارم تا سال‌های آینده ببینم درست از آب در می‌آید یا نه. این آخرین باری بود که در آینه می‌دیدمش، فالم را که گرفت دیگر پیدایش نشد و من سعی کردم دیدارهای آینه‌ای را لابه‌لای روزمرگی‌هایم فراموش کنم اما همیشه جایی درون ذهنم چراغی روشن بود که می‌گفت یادت باشد آن روز در گوشت چه گفت. جملاتش را به یاد داشتم و در عین حال سعی می‌کردم خیلی جدی نگیرمش، مثل خیلی چیزهای دیگری که جدی نمی‌گرفتم. در تمام این سال‌ها یاد گرفته بودم آدم‌ها را جدی نگیرم؛ آدم‌هایی که خیلی وقت‌ها شده بود امیدوارم کنند و قول‌هایی بدهند اما خیلی زود فراموش می‌کردند و من می‌ماندم و امیدی که بر سرم آوار می‌شد؛ با نخستین پس‌لرزه‌ها دستم را روی سرم می‌گرفتم و چشم‌هایم را می‌بستم و تا ریختن آخرین اشک از پناهگاهم بیرون نمی‌آمدم. به جایی رسیده بودم که دیگر حتی خورشید را بر گونه‌هایم باور نمی‌کردم. دوست داشتم وسط کوچه بایستم و به خورشید بی بو و خاصیت خیره شوم که گرمایش، خیالی بود و خودش هم شبحی که عمری جهان را فریب داده بود. بعد سال‌ها وقتی تب داشتم و از درد زیر پتو مچاله شده بودم دوباره دیدمش؛ این بار نه در آینه، توی ذهنم با همان چراغ روشن که خاطراتم را زنده و جاندار نشانم می‌داد. آخرین لحظاتش را می‌دیدم که با مادربزرگم کنارش نشسته بودیم؛ که این بار روی دیوار نبود و با آن جثه‌ی لاغر و ریزنقشش افقی توی رختخواب جمع شده بود؛ مثل شاخه‌ی خشکیده‌ی تاک در زمستان که گمان می‌کردم دیگر سبز نخواهد شد و بهار با هجوم برگ‌هایش غافلگیرم می‌کرد. همیشه وقتی دلمه‌هایی که مادر با برگ‌های آن تاک درست می‌کرد را می‌خوردم به گربه‌هایی فکر می‌کردم که در نیمه‌های شب از دیوار بالا می‌رفتند و روی برگ‌های تاک می‌شاشیدند. ما که نمی‌دانستیم گربه‌ها شب‌ها چه می‌کنند. با این فکر دلمه‌ها را می‌خوردم و فکر می‌کردم طعمش آنقدرها هم بد نیست و حتی می‌توانند از ادرار گربه‌ها ادویه بسازند. خانم دلدار مثل آن شاخه خشکیده افتاده بود در رختخواب و نگاهش به چیزی بین من و مادربزرگم خیره شده بود. برایش سوپ برده بودیم و نمی‌دانستیم تا فردا بیشتر دوام نمی‌آورد. این‌ها را در تب می‌دیدم و زیر پتو خود را مچاله می‌کردم. بعد از آن یادآوری دردناک، همزمان با قطع شدن تبم، تصمیم گرفتم آن چراغ را خاموش کنم و به هیچ خاطره‌ای اجازه‌ی ورود ندهم. دستم را روی شعله‌اش نگه داشتم، حس کردم نوک انگشت‌هایم می‌سوزد و همچنان دست‌هایم را عقب نکشیدم؛ مثل آن روز که دستم را ثابت نگه داشته بودم و فالم را می‌گرفت. فالی که هر چه می‌گذشت بیشتر به درستی‌اش ایمان می‌آوردم. آن روز که از آن کوچه‌ی قدیمی رد می‌شدم. مادربزرگم روی پله‌ها نشسته بود. سلامش کردم و با چشم‌های خیره فقط نگاهم کرد، نمی‌دانم من عوض شده بودم یا آلزایمر پیشرفت کرده بود. کنارش نشستم و با هم به آن ساختمان چهار طبقه نگاه کردیم که روزی قلمرو نگهبان یک‌چشم کوچه بود. دست‌های مادربزرگم را گرفتم و حس کردم چروک‌های دستش مرا شناختند، این دست‌ها را در کودکی زیاد گرفته بودم. با تکه‌های اضافی چادر مشکی‌ برایم یک چادر کوچک دوخته بودند و خودم را توی آن چادر خوشبخت‌ترین دختر دنیا دیده بودم. دوست داشتم با آن دست‌ها به روضه بروم و روی سرم گلاب بپاشند. این دست‌ها مرا به جا می‌آوردند و حافظه‌شان از حافظه‌ی مادربزرگ قوی‌تر بود. بی آنکه با مادربزرگ حرف بزنم با دست‌هایش حرف می‌زدم، وقت خداحافظی هم این دست‌ها بودند که جوابم را دادند و گفتند به امید دیدار، این آخری باری بود که آن کوچه‌ی قدیمی را می‌دیدم. روزها تا لنگ ظهر می‌خوابیدم و تمام روز گیج و خواب‌آلوده بودم، چیزی در من داشت تغییر می‌کرد مثل چهره‌ی توی آینه‌ی آن زن کولی شیرازی که هر بار می‌دیدمش بالغ‌تر می‌شد و شبیه‌تر به تصویر خاطراتم. من هم هر چه می‌گذشت بیشتر خاک‌گرفته‌ترین خاطراتم را به یاد می‌آوردم. با این‌که چراغ را خاموش کرده بودم اما هنوز هم بی‌رحمانه حمله می‌کردند و از در و دیوار بر سرم می‌باریدند. یک بار که در حمام عروسک قدیمی‌ام را بغل کرده بودم و اشک‌هایم تندتند روی صورت عروسک می‌ریخت، کلماتی در میان اشک‌ها در ذهنم روشن می‌شد و هیچ کاغذی برای نوشتنشان نداشتم. فکر کردم کاش می‌شد مثل رابعه که آخرین شعرش را با خون بر دیوار حمام نوشت با خونم بر دیوارها می‌نوشتم، اما در برابر کلمات فقط عروسکم را محکم‌تر بغل کردم و هق‌هقم شدیدتر شد. از حمام که بیرون آمدم آن کلمات دقیقاً یادم نبود. تنها یک جمله یادم مانده بود: «تو هیچگاه مادر نمی‌شوی.» مثل آن روز که دست‌هایم را گرفته بود و توی گوشم گفته بود: «تو هیچگاه مادر نمی‌شوی و یک روز توی حمام در حالی که عروسکت را بغل کرده‌ای تمام چیزهایی که امروز در گوشت گفتم را به یاد خواهی آورد و فکر می‌کنی شعر است و چون قلمی برای نوشتنش نداری از شعرت تنها همین یک جمله را به یاد می‌آوری.»


برچسب ها : , ,
دسته بندی : داستان , شماره ۲۷
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب