آخرین مطالب

» داستان » عذرخواهی (مائده قضاوی)

عذرخواهی (مائده قضاوی)

مائده قضاوی پیرزن جلو آینه ایستاد و با دست موهای سفیدی را که از میان موهای رنگ‌کرده‌اش بیرون زده بود، مرتب کرد. با یک دستمال ماتیک کنار لبش را پاک کرد. از میان عطرهای قدیمی‌اش یکی را انتخاب کرد و روی گردنش اسپری کرد و از اتاق بیرون آمد. «سمیه خانم! سمیه خانم!» زن میانسال […]

عذرخواهی (مائده قضاوی)

مائده قضاوی

پیرزن جلو آینه ایستاد و با دست موهای سفیدی را که از میان موهای رنگ‌کرده‌اش بیرون زده بود، مرتب کرد. با یک دستمال ماتیک کنار لبش را پاک کرد. از میان عطرهای قدیمی‌اش یکی را انتخاب کرد و روی گردنش اسپری کرد و از اتاق بیرون آمد.

«سمیه خانم! سمیه خانم!»

زن میانسال که در آشپزخانه مشغول شستن ظرف‌ها بود شیر آب را بست و پاسخ داد: «بله، خانم؟»

پیرزن از کنار مبل‌های مجلل طلایی‌رنگ و آینه قدی دور نقره گذشت و نزدیک آشپزخانه شد.

«قبل از این‌که بری زنگ بزن رستوران بگو یه شام حسابی بیارن. امشب دکتر می‌آد.»

زن پرسید: «چی گفتید خانم؟»

«شنیدی که. گفتم دکتر تماس گرفت و گفت امشب می‌آد دیدنم.»

«چشم خانم، زنگ می‌زنم.»

«اون سرویس آمریکایی دور طلایی رو هم برای شام بچین. می‌خوام همه‌چی مرتب باشه.»

زن میانسال سری به نشانه اطاعت تکان داد.

پیرزن روی کاناپه نشست و رو به زن میانسال گفت: «یه لیوان آب برام می‌آری؟»

«الآن می‌آرم، خانم.»

سمیه خانم لیوان آب را همراه با یک قرص توی دست پیرزن گذاشت و گفت: «خانم وقت داروهاتون رسیده.»

پیرزن قرص و لیوان را روی میز عسلی کنار دستش گذاشت و با بی‌تفاوتی گفت: «خودم می‌دونم.»

سمیه خانم به آشپزخانه برگشت و سرویس آمریکایی دور طلایی را از کابینت‌ها بیرون آورد.

«خانم این‌ها رو می‌گین؟»

«آره همین‌هاست. بالاخره آدم این ظرف و ظروف رو برای همچین وقت‌هایی می‌خره دیگه. نمی‌خوام که با خودم توی گور ببرم.»

«دور از جونتون خانم. می‌گم، مهمونتون کی میان؟»

پیرزن قرص سفیدرنگ را از روی میز برداشت و بین انگشت سبابه و شستش غلتاند.

– سمیه خانم، می‌اد. می‌دونم امشب می‌اد. ساعتش رو نگفت

سرش را سمت آشپزخانه برگرداند و ادامه داد: «دکتر رو که می‌شناسی؟»

«ازش برام گفته بودین.»

«آره یادت هست؟ بعد از این همه وقت سر عقل اومده. داره می‌آد ازم معذرت بخواد. بابت همه این سال‌ها.»

«ببخشید خانم! من قبلاً هم گفته بودم امشب تا هشت بیشتر نمی‌تونم بمونم. باید زود برم خانه.»

«کاری با تو ندارم تو برو به کارهات برس.»

«اون‌وقت شما، می‌تونین از مهمونتون پذیرایی کنید؟»

«هنوز اونقدر خرفت نشدم که. چی فکر کردی؟ همون روزایی که با دکتر آشنا شدم کل بخش روی دست من می‌چرخید. اصلاًً از همین جنم و زبر و زرنگیم خوشش می‌اومد. اگه یه روز نبودم روز بعدش که برای ویزیت بیماراش می‌اومد می‌گفت خانم رجبی وقتی تو نیستی بخش روی هواست.»

«ماشالله خانم الان هم بزنم به تخته همون‌قدر زبر و زرنگین. منظوری نداشتم.»

«می‌دونم منظوری نداشتی. میوه خوب توی یخچال داریم یا برم بخرم؟»

«نه خانم داریم. دیروز میوه خریدم. توی یخچال هست. مهمون شما هم فقط یه نفره؟ درسته؟»

پیرزن پاسخ داد: «اون هم مثل من تنهاست. یه بار چهل سال پیش با خانواده‌اش اومد. نمی‌دونم برات گفتم یا نه سمیه.»

«یه چیزایی گفتین.»

«مادرش اون روز آبروریزی‌ای به پا کرد که نگو. خیلی فیس و افاده داشت. یادمه وقتی ازخونه‌مون می‌رفتن بیرون دکتر سرش رو زیر انداخته بود و وقتی داشت می‌رفت بیرون گفت شرمنده‌م خانم رجبی. الان که حتماً مادرش هفت تا کفن پوسونده.»

«ایشالا که خیره خانم.»

پیرزن خندید. گفت: «دفعه‌ی قبل که اومدنش باعث شد اخراجم کنند. ایشالا که به قول تو این بار خیره.»

پیرزن از جا برخاست و به سمت آشپزخانه رفت.

«سمیه خانم، بیا میز را باهم بچینیم.»

چند بشقاب از روی پیشخوان برداشت تا سمت میز نهارخوری ببرد. سمیه خانم خواست تا بشقاب‌ها را از دستش بگیرد، ولی پیرزن خودش را کنار کشید.

«ولم کن. خودم می‌تونم.»

سمیه خانم بقیه ظرف‌ها را برداشت و درحالی‌که پیرزن را زیرچشمی می‌پایید، به سمت میز غذاخوری رفت. همراه پیرزن شروع به چیدن ظروف کرد.

«کنار هر بشقاب حتما یه کارد و چنگال و یه قاشق سوپ‌خوری بذار. راستی زنگ زدی رستوران بگو کباب‌برگ بیارن. دکتر کباب دوست داره.»

سمیه خانم زیرچشمی به پیرزن نگاه کرد و گفت: «چشم خانم! خانم… چقدر این ماتیک بهتون می‌آد.»

پیرزن ذوق‌زده پرسید: «خوبه، سمیه؟»

«بله، خانم. خیلی.»

چیدن ظروف که تمام شد پیرزن سر جای قبلی‌اش نشست. سمیه خانم نگاهی به ساعت شماطه‌دار سالن انداخت.

«خانم ببخشید!»

«چی شده؟»

«می‌گم ساعت نزدیک هشته. راه منم دوره.»

«خب گفتم که تو برو.»

پیرزن برگشت و نگاهی به ساعت پشت سرش کرد و گفت: «دیگه همین الآن‌هاست که دکتر هم برسه. واللا بعد از این‌همه سال هنوز هم ناز می‌کنه. هر کس ندونه فکر می‌کنه من بودم که بعد از چهل سال زنگ زدم گفتم غلط کردم.»

«اشکالی نداره خانم. من یه کم بیشتر می‌مونم.»

سمیه خانم سمت اتاق رفت از توی کیف‌دستی رنگ‌و‌رورفته‌اش موبایلش را بیرون آورد و شماره گرفت. بعد از چند بار بوق خوردن مردی پاسخ داد.

«سلام، آقا. ببخشید مزاحم شدم. سمیه هستم. راستش می‌خواستم امشب زودتر برم اما خواهرتون انگار… بازهم مثل دفعه قبل شده. گفته زنگ بزنم براشون غذا بیارن. می‌گه مهمون داره.

«نه، آقا ! من زنگ نزدم. دوباره می‌گه دکتر قراره بیاد دیدنش. حقیقتاً ترسیدم تنهاشون بذارم.»

گوش داد و گفت: «نه، می‌ترسم درو قفل کنم برم. خدای‌نکرده بلایی سر خودش می‌آره.»

دوباره گوش داد. گفت: «چشم. من منتظر می‌مونم تا شما برسید.»

تماس را قطع کرد و گوشی را توی کیفش گذاشت و به سالن برگشت. پیرزن تقارن بشقاب‌های دور طلایی روی میز را با وسواس چک می‌کرد.


برچسب ها : , ,
دسته بندی : داستان , شماره ۲۷
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب