آخرین مطالب

» داستان » سیاهِ عمیق (مهدی میلادی)

سیاهِ عمیق (مهدی میلادی)

نویسنده: مهدی میلادی مدت‌ها بود که من و نیلوفر دوست داشتیم یک روز تابستان را در کنار آب بگذرانیم. بالاخره آن روز رسید. صبح وسایل سفر را ریختم توی صندوق ماشین و حرکت کردیم. بین راه امیر و آرزو هم به ما پیوستند. از دوستان قدیمی‌مان بودند و چند سالی زودتر از ما به کانادا […]

سیاهِ عمیق (مهدی میلادی)

نویسنده: مهدی میلادی

مدت‌ها بود که من و نیلوفر دوست داشتیم یک روز تابستان را در کنار آب بگذرانیم. بالاخره آن روز رسید. صبح وسایل سفر را ریختم توی صندوق ماشین و حرکت کردیم. بین راه امیر و آرزو هم به ما پیوستند. از دوستان قدیمی‌مان بودند و چند سالی زودتر از ما به کانادا آمده بودند. پس از دو ساعت رانندگی از تورنتو به سوی شمال، رسیدیم به ساحل دریاچه‌ی کیلبِر. ماشین را پارک کردیم. صندلی‌ها و زیرانداز را زیر سایه درخت‌ها پهن کردیم و نشستیم. به ساحل و آدم‌ها خیره شده بودم. کمی آن‌طرف‌تر زنی دراز کشیده بود و پوست سفیدش زیر نور خوشید برق می‌زد. مردی که کنارش روی ماسه‌ها نشسته بود، به دختر و پسر موطلاییِ کوچکی که مایوهای رنگی به تن داشتند و در آب زلال دریاچه بازی می‌کردند نگاه می‌کرد.
تقریباً یک کیلومتر دورتر از جایی که نشسته بودیم صخره‌های بلندی دیده می‌شد که از بالای آنها موجوداتی که از آن فاصله شبیه به پنگوئن به نظر می‌رسیدند پشت سر هم پایین می‌افتادند و در آب ناپدید می‌شدند. نیم ساعتی که گذشت به امیر گفتم: «بریم اونجا ببینم چه خبره.» امیر از زیر سایه کلاهش نگاهی به من کرد و گفت: «همونجاست که تو فیلم‌ها بهت نشون دادم. از اون بالا می‌پرن پایین.» به دوردست نگاهی کردم و گفتم: «خب خیلی باحاله که، بریم از نزدیک ببینیم. شاید من و نیلوفر هم پریدیم.» امیر لبخندی زد و گفت: «بریم، ولی ما نمی‌پریم.»
چهارتایی روی صخره‌های رنگارنگ نزدیک به ساحل که با شیبی ملایم از سطح دریاچه ارتفاع می‌گرفت قدم زدیم و پس از بیست دقیقه رسیدیم به همان جایی که از دور می‌دیدیم. جمعیت انبوهی آنجا جمع شده بودند. عده‌ی زیادی فقط برای تماشا آمده بودند و عده‌ای هم پشت سر هم با تن و موی خیس از آب بیرون می‌آمدند، خود را به بالای صخره‌ها می‌رساندند و دوباره شیرجه می‌زدند. به نیلوفر گفتم: «بیا بریم اون جلو ببینیم چه‌جوریه؟» سنگ‌هایی بزرگ با شکل‌هایی مختلف مثل اسکوپ‌های بستنی به هم چسبیده بودند. ارتفاعشان از سطح آب متفاوت بود. یکی شاید دو متر، دیگری پنج، ده و یکی که از همه بلندتر بود شاید بیش از بیست متر ارتفاع داشت.
بیشتر جمعیت تماشاچی بودند و آنهایی که می‌پریدند در نزدیکی صخره‌های پنج تا ده متری ایستاده بودند. چندتا پسر بچه با چشمهایی باریک و پوستی برنزه از مقابل پدرشان که بالاتنه‌ای کشیده داشت و مایوی آبی‌اش پاهای کوتاه او را تا زیر زانو پوشانده بود رد می‌شدند و هر بار به انگلیسی می‌گفتند: «یه بار دیگه، یه بار دیگه!» و از روی سنگی که بیش از ده متر ارتفاع داشت می‌پریدند و با شوق و هیجان دوباره برمی‌گشتند و همان کار را تکرار می‌کردند. محو تماشای آن‌ها بودم که با هیاهوی جمعیت و دست‌هایی که به سمت گوشه‌ای دیگر اشاره می‌کردند سرم را برگرداندم. به نیلوفر گفتم: «وای… اونو ببین!» دختر جوانی با لباس شنای دو تکه‌ی سبزرنگ از درختی که در مرتفع‌ترین نقطه در دل سنگ‌ها روییده بود بالا می‌رفت و قدم به قدم خودش را به نوک ساقه‌ای که در امتداد افق رشد کرده و چند متری از سنگ زیرش فاصله گرفته بود می‌رساند. نیلوفر دست مرا محکم گرفت و گفت: «الان می‌شکنه!» فشار دست نیلوفر انگشت‌هایم را به درد آورد. نفسم در سینه حبس شده بود. عده‌ای سوت می‌کشیدند و گروهی دیگر با موبایل‌هایشان فیلم می‌گرفتند. سرانجام دختر به انتهای ساقه رسید. ساقه زیر پایش کمی خم شده بود. دست‌هایش را رها کرد و بالای سرش به هم چسباند. به جلو خم شد و شیرجه زد. همه ساکت شدند. در طی آن چند ثانیه‌ای که دختر به پایین می‌رفت چشم از او برنداشتم. دختر در آب فرو رفت و ناپدید شد. تنها یک ثانیه طول کشید تا خودش را به روی آب رساند. از آب که بیرون آمد موهای بلند و طلایی‌اش را با دست به پشت سرش کشید و لبخندی زد که نشان می‌داد چه هیجانی را تجربه کرده است. همه آنهایی که تماشا می‌کردند برایش دست می‌زدند. حسی در درونم شکل گرفته بود که مرا به سوی پریدن از آن بالا سوق می‌داد. مثل حالی که در کودکی در شهربازی، با نگاه به آن وسایل غول‌آسای نورانی و با شنیدن صدای جیغ و خنده‌ی مسافرانشان در وجودم زنده می‌شد. حسی که تو را به سوی خطر می‌کشد، خطری که از آن لذت می‌بری. نگاهی به صورت نیلوفر انداختم که هنوز دستم را رها نکرده بود. گفتم: «بریم بپریم؟» چشم‌هایش گشاد شد و پرسید: «از اون بالا؟» خندیدم و گفتم: «نه بابا… از اونجا!» و صخره‌ای که در کمترین فاصله با آب بود را نشانش دادم.
به امیر و آرزو گفتم: «شما نمی‌آیید؟» آرزو لبخندی زد، چهره‌اش جمع شد و نگاهش را به امیر دوخت. امیر بدون معطلی گفت: «نه ما نمی‌آییم. پارسال پریدیم. خیلی باحال بود ولی آخرش برای من خیلی سخت بود که به آرزو کمک کنم از آب بیاد بیرون.» هیکل امیر را برانداز کردم و گفتم: «آرزو که نصف وزن تو رو داره،‌ تو با این قد و هیکل سختت بود از آب بیاریش بیرون!؟» موبایلم را به دست آرزو دادم و از او خواهش کردم وقتی می‌پریم از ما عکس و فیلم بگیرد. دست نیلوفر را گرفتم و جلوتر از او حرکت کردم تا مسیر را نشانش دهم. آرام ‌آرام از میان صخره‌هایی که از برخورد باد و باران صیقلی شده بودند پایین رفتیم تا رسیدیم به سنگی که تنها چند متر با آب فاصله داشت. ما که رسیدیم یک نفر از روی سنگ پرید و خیلی سریع خودش را از آب بیرون کشید. من خیلی آهسته خودم را به لبه سنگ رساندم. از دور که دیده بودم به نظرم خنده‌دار آمده بود که عده‌ای برای پریدن از روی آن تردید می‌کنند و پا پس می‌کشند. اما وقتی خودم به پایین نگاه کردم ترسی در وجودم پیچید و پاهایم کمی سست شد. برگشتم و نگاهی به نیلوفر انداختم. با شیطنتی که همیشه در چهره‌اش بود خندید و گفت: «چی شد؟ ترسیدی؟»
ده‌ساله بودم. چند سالی بود که هر سال تابستان مادرم مرا در کلاس‌های شنای امجدیه ثبت‌نام می‌کرد. شنای کرال و پا زدن در آب را یاد گرفته بودم اما عضلاتم ضعیف بود. زود خسته می‌شدم و باید خودم را به کنار استخر می‌رساندم تا میله را بگیرم. به خاطر همین کمتر جرات می‌کردم در قسمت عمیق استخر شنا کنم. اما بچه‌های دیگر کلاس که از من قوی‌تر بودند خیلی راحت این کار را می‌کردند. خجالت می‌کشیدم که کنار پیرمردها و کودکان چهار پنج ساله در بخش پر ازدحام کم‌عمق شنا کنم. از هر طرف که می‌رفتم سرم به پای یک نفر می‌خورد و مجبور بودم پاهایم را روی زمین بگذارم و بایستم. یک روز که به همراه هم‌کلاسی‌ها بلیت سانس آزاد را خریده بودیم، بابک که پسر نترسی بود بلند شد و گفت: «هر کی نمی‌ترسه بیاد بریم از روی دایو بپریم.» نگاهی به من کرد و راه افتاد. بقیه بچه‌ها دنبالش راه افتادند و از پله‌های دایو بالا رفتند. بابک زودتر از همه پرید. جیغ کشید و در آب فرو رفت. سرش که از آب بیرون آمد فریاد زد: «خیلی کیف داد!» بقیه یکی یکی از بالای دایو می‌پریدند و فریاد می‌زدند. خیره به آنها بودم که چند قطره آب روی شانه‌ام ریخت و بدنم یخ کرد. بابک به من که کنار استخر نشسته بودم خیره شد و گفت: «پاشو بیا، همه دارن می‌پرن. از آب اومدی بیرون سریع خودتو می‌رسونی به دیوار زیر دایو و میله رو می‌گیری. نترس.»
تمام جرأتم را در پاهایم جمع کردم و به دنبالش به راه افتادم. به پله‌ها که رسیدیم گفت: «برو بالا!» با دستهایم محکم به میله‌های نردبان فلزی چسبیدم و پایم را روی اولین پله گذاشتم. پله پله بالا رفتم. مگر تمام می‌شد. انگار بلندترین نردبان عمرم را بالا می‌رفتم. بابک پشت سر من بالا آمد. روی دایو که رسیدم داد زد: «برو جلو، هیچ‌چی نمی‌شه.» روی سکوی سیمانی یک متر جلوتر رفتم و ابتدای تخته پرش ایستادم. بابک هم به بالای سکو رسید. چندتا از بچه‌های دیگر هم آمدند و کنارش ایستادند. با دست جلوی دایو را نشان داد و گفت: «یالا، بپر دیگه!» دست‌به‌سینه ایستاده بودم و می‌لرزیدم. انگار سرما به مغز استخوان‌هایم نفوذ کرده بود. یک قدم دیگر جلو رفتم. تخته غژغژ کرد و کمی تکان خورد. صدای بچه‌ها را از پشت سر می‌شنیدم که می‌گفتند: «بپر، بپر، بپر…» چند قدم دیگر جلو رفتم تا اینکه به انتهای تخته رسیدم. بابک و بقیه جلوتر آمده بودند. دست‌هایم را پایین آوردم و به کنار ران‌هایم چسباندم. زانوهایم می‌لرزید. صورتم را برگرداندم و به بابک که حالا به ابتدای تخته رسید بود نگاهی ملتمسانه انداختم. اما او که دیگر حوصله‌اش سر رفته بود ناگهان ژست حمله به سمت من گرفت و پایش را روی تخته کوبید. ترسیدم و دلم ریخت. بدنم حالتی گرفت که انگار هم می‌خواستم بپرم هم اینکه تخته را با دست بچسبم. تخته لرزید و تعادلم به هم خورد. پای چپم در رفت و بدنم کج شد. به پهلوی چپ سقوط کردم. بی‌اراده دست‌هایم را باز کردم که چیزی را در هوا بگیرم. تخته که به خاطر ضربه پای بابک پایین‌تر رفته بود با شدت بیشتری برگشت و پوست شکمم را پاره کرد. گرمای خون را روی شکمم حس کردم. با حالی که ترکیبی از ترس و درد بود سقوط می‌کردم. صدایی در ذهنم تکرار می‌شد: «سعید… سعید… سعید!» نیلوفر که متعجب جلوی من ایستاده بود با صدای بلند گفت: «سعید با توام! کجایی!؟ می‌پری یا نه!؟» دستم را آرام روی خطی که روی شکمم بود کشیدم و گفتم: «چرا، چرا… می‌پرم.»
نیلوفر همان‌طور که به من زل زده بود گفت: «اگه دلشو نداری بیا کنار بذار بقیه بپرن. صف رو ببین، مردم معطلِ مان.» از لحنش خوشم نیامد ولی چیزی به او نگفتم. به پشت سرش نگاه کردم. یک پسر هندی منتظر بود. برگشتم و لبه‌ی سنگ ایستادم. یک دستم را به پایم چسباندم و با دست راست بینی‌ام را گرفتم. در دلم شروع به شمردن کردم. شماره سوم را که خواندم چشمهایم را بستم واز روی سنگ پریدم. گاهی یک ثانیه آنقدر کش می‌آید که یک عمر به نظر می‌رسد. مثل همان یک ثانیه‌ای که من در هوا بودم. مثل یک ثانیه‌ای که مشت روی استخوان فکی می‌نشیند، مثل یک ثانیه‌ای که چاقو در شکمی فرو می‌رود و مثل یک ثانیه‌ای که طناب استخوان‌های گردنی را خرد می‌کند. پاهایم آب را شکافت و بدنم با ضربه شدیدی به آب خورد. شکمم تیر کشید. درست از روی همان خط ده سانتی برجسته‌ی قدیمی. بینی‌ام را ناخودآگاه رها کردم. آب به تندی وارد مجرای بینی‌ام شد. سوزشش را تا درون مغزم حس کردم. چشمهای بسته‌ام را دوباره باز کردم. دست‌هایم کشیده و بالای سر و پاهایم رها و آویزان بود. ناگهان همه جا سیاه شد. مثل سالن سینمایی که یکباره همه‌ی چراغ‌هایش خاموش می‌شود. در همان سیاهی، چند متر دورتر تصاویری مثل فیلم روی پرده شروع به حرکت کردند. خودم را می‌دیدم که در آب فرو می‌رفت. کودکی که با خونی جاری از شکمش پایین می‌رود. صدای سوت و فریادهایی که کم‌کم گنگ و ناواضح می‌شوند. بدنی که رها و بی‌اراده مثل ذرات شن در آب ته‌نشین می‌شود. سنگینی بی‌اندازه‌ی اعماق آب. نوری که هر لحظه کمتر می‌شد. حباب‌هایی که از جلوی چشمم بالا می‌رفتند و مرا آن پایین تنها می‌گذاشتند. تندی مزه کلر در دهان و سنگینی ریه‌هایم را حس می‌کردم. ترس، نا امیدی و یأس تمام وجودم را گرفته بود. خودم را باخته بودم. به گمانم حتی در آب اشک می‌ریختم. ناگهان دستی قوی از پشت دور سینه‌ام را گرفت. با نیرویی زیاد مرا بالا می‌کشید. بدنم سنگین و بی‌اراده بود. آن دست مرا با خود می‌برد و من هیچ تلاشی نمی‌کردم. به هوش که آمدم به پشت دراز کشیده بودم و مرد جوان ورزیده‌ای با موهای خیس کنار من زانو زده بود. پشت سرش بچه‌ها ایستاده بودند و کمی دورتر بابک. مرد سرم داد زد: «گوساله، تو که شنا بلد نیستی گه می‌خوری می‌ری از روی دایو می‌پری!» حرفش مثل سیلی بود. گریه‌ام گرفت. زار می‌زدم. در همان حال میان هق‌هق‌هایم می‌گفتم: «بلدم… بلدم…» دوباره همه جا تاریک شد. تصاویر ناپدید شدند. تنها من بودم در میان آبی سیاه و عمیق. به خودم آمدم. شروع کردم به دست و پا زدن. انگار خونی در رگ‌هایم دوید. بدنم داغ شد. یاد حرف‌های مربی دوران نوجوانی‌ام افتادم که داد می‌زد: «مثل قورباغه شنا کن. با دست و پا آب رو هل بده عقب. دست، پا، دست پا…» حرکت دست و پایم را منظم کردم. با قدرت آب را به پایین فشار می‌دادم و بدنم را بالا می‌کشیدم. فضا روشن‌تر می‌شد. سرم را بالا گرفتم و سطح آب را نگاه کردم. نور ضعیفی می‌دیدم که روی آب می‌لغزید و با هر بار دست و پا زدن قوی‌تر می‌شد. هوا در ریه‌ام داشت تمام می‌شد که بالاخره سرم از را آب بیرون آوردم و نفس عمیقی کشیدم. باید خودم را به سنگ کنار آب می‌رساندم. دست و پایم کم‌جان شده بود. دوباره شروع کردم به شنا کردن. زیر آب می‌رفتم و دوباره خودم را بالا می‌کشیدم. آن فاصله کوتاه چند متری تمام نمی‌شد. سنگینی آب مرا به درونش می‌کشید. با هر سختی‌ای بود خودم را به سنگ رساندم. رویش خزه‌بسته و لیز بود. هر دو دستم را رویش انداختم و پاهایم را از زیر به گوشه‌هایش رساندم. جایی برای قلاب کردن و محکم گرفتن نداشت. سعی کردم بی‌حرکت بمانم تا نیروی از‌دست‌رفته دوباره به ماهیچه‌هایم برگردد.
نگاهی به بالا انداختم. نیلوفر همان بالا ایستاده بود و مرا می‌دید. از همانجا داد زد: «نمردی که؟» و زد زیر خنده. سرم را برگرداندم و گونه‌ام را روی سنگ گذاشتم. نیلوفر که حالا آرام‌تر شده بود گفت: «بپرم؟» سرم را بلند کردم و نفس‌نفس‌‌زنان گفتم: «خودت می‌دونی! ولی آبش سنگینه، شنا کردن توش سخته.»
گفت: «نه بابا، موج که نداره، مثل استخره. تو جونِ شنا کردن نداری.» همیشه همین‌طوری بود. بین حرف‌هایش به من طعنه می‌زد. انگار از تحقیر کردن من لذت می‌برد، به‌خصوص در حضور دیگران. اوایل با او جر و بحث می‌کردم، اما بعد از مدتی تسلیم شدم. او با ناتوانی‌های من کنار آمده بود و من هم با طعنه‌های او. زندگی زناشویی بالا و پایین غریبی دارد. دقایقی هست که از آدمی که در کنارت نفس می‌کشد با تمام وجود نفرت داری و دقیقه‌ای دیگر همان آدم که روی تخت کنارت دراز کشیده به نظرت دوست داشتنی‌ترین موجود دنیا می‌آید. با وجود این طعنه‌ها هنوز دوستش داشتم. همدم تنهایی‌های من بود، به‌خصوص بعد از مهاجرت. گاهی درک رفتارش برایم سخت بود، ولی هربار که برای مدتی به ایران می‌رفت دلم برایش تنگ می‌شد.
نیلوفر چند قدم عقب رفت، بعد دوید و پرید. جایی که در آب فرود آمد چند متری با من فاصله داشت. به آن نقطه خیره شده بودم و منتظر بودم که از آب بیرون بیاید. یک ثانیه گذشت و نیامد. زیر لب می‌شمردم. دو، سه، چهار… نگران شدم. تا الان باید از آب بیرون آمده بود. و یکباره آب شکافته شد و سرش بیرون آمد. صورتش مثل گچ سفید شده بود. بی‌نظم و شلخته دست و پا می‌زد. به نظرم آمد که نمی‌تواند درست شنا کند. نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. توانی در بدنم نبود. نیلوفر اسم مرا فریاد می‌زد: «سعید! سعید!» با احتیاط دست چپم را از سنگ رها و تا جایی که می‌توانستم به سمتش دراز کردم. داد زدم: «نیلوفر! هول نکن، بیا…» از سنگ خودم را جدا کردم که به سمتش شنا کنم. اما دستهایم خسته بود و در آب فرو رفتم. ترسیدم. به سختی برگشتم و با هر دو دست روی سنگ را چنگ زدم. خودم را به سنگ چسباندم و صورتم را به سمت نیلوفر برگرداندم. به من نزدیک‌تر شده بود ولی هنوز دستم به او نمی‌رسید. دوباره دستم را به سویش کشیدم و گفتم: «بیا چیزی نمونده!» زیر آب رفت و بالا آمد. در نگاهش ترس و آشفتگی را می‌دیدم. می‌خواستم سنگ را رها و به سمتش شنا کنم اما جرأتش را نداشتم. نیرویی از درون مرا عقب می‌کشید. چیزی شبیه به ترس. ترس از مرگ. پسر هندی که آن بالا پشت سر نیلوفر ایستاد بود شیرجه زد توی آب. نیلوفر دوباره فریاد زد: «سعید!»
من انگار خشک شده بودم. سنگ را چسبیده بودم و تکان نمی‌خوردم. پسر هندی خودش را به نیلوفر رساند و دستش را گرفت. با دست چپ نیلوفر را می‌کشید و با دست دیگر شنا می‌کرد. با چند حرکت دست خودش را به همانجایی که من ایستاده بودم رساند. نیلوفر سنگ کناری را گرفت و دست پسر را رها کرد. از او تشکر کردم. سری تکان داد و رفت. نگاهی به صورت رنگ‌پریده نیلوفر کردم و گفتم: «خوبی؟» نیلوفر چیزی نگفت، فقط سرش را به نشانه تأیید چند بار تکان داد. نفس‌نفس می‌زد. چشمهایش سرخ شده بود و چانه‌اش می‌لرزید. دستم را روی انگشت‌های سفیدش گذاشتم ولی او دستش را پس کشید. از بالای صخره‌ها یکی فریاد زد: «حالتون خوبه؟» هر دو بالا را نگاه کردیم. آرزو را دیدم که موبایل‌به‌دست گردنش را کشیده بود که ما را ببیند. لبخندی زدم و گفتم: «خوبیم، خوبیم.» آرزو گفت: «بالا رو نگاه کنید یه عکس ازتون بگیرم.» هر دو به موبایل در دستش خیره شدیم. گفت: «گرفتم، بیایید بالا.»
نیلوفر همان‌طور که دستش را به سنگ‌های کنار آب گرفته بود به آهستگی در امتداد ساحل حرکت کرد و من هم به دنبالش. هیچ حرفی با هم نزدیم. او دستش را یکی‌یکی به سنگ‌ها می‌گرفت و من دستم را جای دست او می‌گذاشتم. مثل کودک نگرانی که مادرش را دنبال می‌کند. به سنگ‌های کوتاه و صافی رسیدیم که همه خودشان را از آنها بالا می‌کشیدند. گفتم: «بذار کمکت کنم.» خودش را کنار کشید و گفت: «به من دست نزن!» پسر موبوری که روی سنگ ایستاده بود و از حرف‌های ما چیزی دستگیرش نشده بود دستش را به سوی نیلوفر دراز کرد و به انگلیسی گفت: «دست منو بگیر.» دستش را گرفت و خودش را بالا کشید. از پسر تشکر کرد و رفت. من که رسیدم پسر خم شد که به من هم کمک کند. دستم را جلوی صورتم گرفتم و گفتم: «خودم می‌تونم بیام بالا.» شانه‌هایش را بالا انداخت و عقب رفت. خودم را به زحمت روی سنگ سر دادم. برجستگی‌های خشن سنگ تنم را آزار می‌داد. به هر زحمتی بود زانویم را روی سنگ گذاشتم و بلند شدم. از میان صخره‌ها که بالا می‌رفتم نگاهم را به زمین دوخته بودم که با کسی چشم‌توچشم نشوم. به بالا و سطح هموار پشت صخره‌ها که رسیدم امیر را دیدم که ایستاده و آرزو که کنار نیلوفر حوله دور خودش پیچیده و نشسته است. امیر به سمتم آمد و گفت: «چی شد اون پایین؟» حوله را از دستش گرفتم و روی سرم انداختم و گفتم: «هیچ‌چی.» نمی‌خواستم حتی به صورتشان نگاه کنم. به سمت دیگری که خلوت بود راه افتادم. امیر از پشت سر گفت: «کجا؟» بدون اینکه سرم را برگردانم گفتم: «می‌رم اون‌ور یه کم تو آفتاب بشینم.» صدای آرزو را شنیدم که گفت: «بیا عکساتون رو ببین، خیلی باحال شده.» گوشی را از دست آرزو گرفتم و از آنها دور شدم.
تکه سنگی را زیر آفتاب پیدا کردم و روی آن نشستم. حوله را روی شانه‌ام انداختم. بدنم داشت گرم می‌شد و نفس‌هایم آرام‌تر. از همانجا نگاهی به نیلوفر انداختم که پشتش به من بود و در خودش جمع شده بود. انگار کوچک‌تر و ظریف‌تر از همیشه بود. موهای خیسش از پشت روی حوله افتاده بود و صاف، براق و تیره‌تر به نظر می‌رسید. آرزو دستش را دور گردن نیلوفر انداخت و سرش را روی شانه‌اش گذاشت. صفحه گوشی را روشن کردم و وارد پوشه‌ی عکس‌ها شدم. عکس آخر را باز کردم. با دو انگشتم عکس را بزرگتر کردم تا جایی که صورت رنگ پریده و خنده‌ی ماسیده روی صورتمان در تصویر واضح شد. عکس را پاک کردم و دکمه‌ی گرد پایین صفحه را فشار دادم. به عکس دو نفره‌مان خیره شدم که زیر انبوه برنامه‌های روی صفحه مدفون شده بود. پس از چند ثانیه صفحه نمایش کم‌نور و کمی بعد خاموش شد.

مهر ماه ۱۳۹۹
تورنتو


برچسب ها : ,
دسته بندی : داستان , شماره ۲۷
ارسال دیدگاه

معرفی کتاب