خبرهای ویژه

» ۲۶ » امین فقیری؛ ستایشگرِ انسان و طبیعت

تاریخ انتشار : 2021/01/25 - 17:23

 کد خبر: 780

نگاهی به مجموعه داستان «اسب‌هایی که با من نامهربان بودند»

امین فقیری؛ ستایشگرِ انسان و طبیعت

داریوش احمدی (همه مطالب این نویسنده) همینگوی در سال ۱۹۵۰ به یکی از دوستان خود می‌نویسد: «اگر بخت یارت بوده باشد تا در جوانی در پاریس زندگی کنی، باقیِ عمرت را هر جا که بگذرانی، با تو خواهد بود؛ چون پاریس جشنی است بیکران.» این مقوله می‌تواند مصداق بارزی باشد در موردِ امین فقیری که […]

امین فقیری؛ ستایشگرِ انسان و طبیعت

داریوش احمدی

(همه مطالب این نویسنده)

همینگوی در سال ۱۹۵۰ به یکی از دوستان خود می‌نویسد: «اگر بخت یارت بوده باشد تا در جوانی در پاریس زندگی کنی، باقیِ عمرت را هر جا که بگذرانی، با تو خواهد بود؛ چون پاریس جشنی است بیکران.»

این مقوله می‌تواند مصداق بارزی باشد در موردِ امین فقیری که جشنِ بیکرانِ او، هرگز زرق‌ و برق رستوران‌ها و کافه‌ها و خیابان‌ها و سالن‌های تئاتر و سینماهای پاریس را نداشت؛ جشنِ بیکرانِ او روستاهای دورافتاده و فراموش‌شده‌ی کرمان و شیراز بود؛ روستاهای ساردونیه و قلاطونیه وکامفیروز، کوهِ محمد حنفیه و غم و ایثار آد‌‌م‌هایی مثلِ دادخدا و فاطمه، که بیش از پنجاه سال هنوز در خاطرش مانده‌اند. مجموعه داستان «اسب‌هایی که با من نامهربان بودند»، چشم‌انداز ده داستان کوتاه است به نام‌های کله چهارشاخ، این‌گونه گذشت، بیمارستان‌های من، جناب سروان امینی، داستان یک سفر، اسب‌هایی که با من نامهربان بودند، پیرِ ما، کاش بین ما بود، شیرازـ خیابان زند کتاب‌فروشی خانه‌کتاب جناب آقای هدایت‌الله حسن‌آبادی بازبین نمایند و تصویرهای مجزا.

بیشترِ داستان‌های این مجموعه که مالامال از خرده روایت‌هایی خاطره‌گون و نوستالژیک‌ هستند، سیری خطی دارند و آنچه به‌عنوان طیف کلی در این داستان‌ها به چشم می‌خورد، سفر است. سفری که از جسم و روح فراتر می‌رود و پابه‌پای دشت‌ها و کوه‌ها و روستاها و جاده‌ها با راوی می‌آید. و آنچه به نفاست این داستان‌ها می‌افزاید، نثر و زبان شاعرانه‌ و صیقل‌خورده‌ی امین فقیری است که در سرتاسر کتاب جلوه‌ای پرفروغ دارد.

اولین داستان این مجموعه، داستانِ «کله چهارشاخ»، شروعی بسیار عالی دارد: «خسته بودم از نگاه کردن به کوهِ محمد حنفیه که‌ چون دیواری جلوم ایستاده بود. از هر طرف که می‌رفتم روبه‌رویم سبز می‌شد…» (ص۷) ادوار سعید، درباره‌ی ورودی opening داستان می‌گوید: «بدون داشتن ذره‌ای‌ احساس‌آغازین، هیچ اثری را نمی‌توان شروع کرد و به پایان برد. ورودی و شروع داستان، از خودِ داستان بااهمیت‌تر است.» در این داستان، خواننده خیلی سریع با فضا آشنا می‌شود. این شروع‌های داستانی، در اکثر داستان‌های این مجموعه نقش بارز و به سزایی دارد. مثلاً در داستانِ «تصویرهای مجزا»، ما با چنین شروعی روبرو می‌شویم: «درست پشت سرمان، آنجا که می‌نشستیم، درِ بزرگی قرار داشت.» انگار این جمله به خواننده هشدار می‌دهد که منتظر صحنه‌ای دراماتیک باشد. یا در داستانِ «پیرِ ما»، با شروعی آرام و کلاسیک و درعین‌حال چخوفی روبرو می‌شویم: «در یکی از کوچک‌ترین اتاق‌های خانه‌ی ما پیرمردی زندگی می‌کرد که ما به او بابا می‌گفتیم.» یا داستانِ «شیراز- خیابان زند- کتاب‌فروشی….» شروعی نوستالژیک و حادثه‌ای دارد. نمونه‌ی این شروع‌های سرراست و تکان‌دهنده را می‌توان‌ در پایان‌بندی‌ (closing)‌ داستان‌ها هم مشاهده کرد. مثلاً در اپیزودِ آخرِ داستان «تصویرهای مجزا»، می‌خوانیم: «ولی پدر، هرگاه اسم کاغذک می‌آمد، از کاغذکی حرف می‌زد که فانوسی زیر ابروی هلالی آن بسته بودند و شب مثل ستاره‌ای کوچک می‌درخشیده و صبح با باد می‌رفته، به جایی که کسی نمی‌توانسته اثری از آن پیدا کند.» یا پایان بندی «داستانِ یک سفر»، آن چنان با شکوه است که انگار ما را به گذشته‌ای دور و نوستالژیک فرا می‌خواند. گذشته‌ای که برای ما وقاری برتر از زمان‌های دیگر دارد و به یادِ شعرِ نیما که «هنوز خواب هیبت دریا را می‌بینم»؛ در ما دوران‌هایی را زنده می‌کند. در تک‌‌تکِ داستان‌های این مجموعه، می‌توانیم تبلور ناب اومانیسم Humanism فقیری را که از سیر وسلوک و شهود او نشأت می‌گیرد به وضوح ببینیم.

اما برمی‌گردیم به داستانِ «کله‌ چهار شاخ» که داستان یک خداحافظی است و پایانِ خدمتِ یک سرباز سپاهی دانش‌ که در روستای قلاطونیه‌ی‌کرمان درس می‌داده و حالا که خدمتش تمام شده است، دارد به شهر زادگاهش شیراز بر می‌گردد. از آن‌جا که در کرمان بیماری وبا آمده است و همه‌ی بلیت‌های شرکت‌های مسافربری تا چندین روز فروش رفته، او مجبور می‌شود وسایل خود را در انبارِ گاراژ بگذارد و با لندرووری خودش را به شیراز برساند و در نهایت چند ماه بعد مجدداً به کرمان برگردد تا وسایلش را از انبار تحویل بگیرد. داستان از دو اپیزود تشکیل شده است. در اپیزود دوم که از اکشن و تعلیق‌هایی بسیار قوی برخوردار است، خواننده مجبور می‌شود با راویِ پریشان، همذات پنداری کند و مدام در هراس باشد که مبادا برای او اتفاقی بیفتد. در این داستان چیزی به نام وقار وجود دارد که آن را بیشتر از سایر داستان‌ها متمایز و قائم به ذات می‌کند.

در بسیاری از داستان‌های این مجموعه، خاطره، نقشی بسیار پر رنگ دارد. در داستانِ «این‌گونه‌ گذشت»، راوی خاطرات دوران‌ کودکی‌اش‌ را به تصویر می‌کشد. داستان از کلمات و خرده‌روایت‌هایی که گاه رنگی از موتیف به خود می‌گیرند و در داستان‌های دیگر هم تکرار می‌شوند شکل می‌گیرد: گوش‌درد و دوا دکتر و ضماد محلی، کشیدن پنجره‌ی بهشت با گچ بر روی قبر مادر؛ بهشتی که دور بود و کسی به آسانی به آنجا نمی‌رسید، اما مادر به آنجا رسیده بود، ننه‌کرامتی که پسرش بوکسور بود، پدری سیگاری که مصدقی تمام‌عیار بود، ماجرای مرگ مادرکه راوی چیزی ازآن به یاد ندارد اما در اکثر داستان‌ها تکرار می‌شود، مادربزرگی به نام «خانم دوسی» که تندیسی بود از مقاومت. دختر عمه‌ای به نام «مامانی» و ماجرای پسرش تیمور فروغی‌ که او را روی پله‌های شهربانی با تیر می‌زنند، دادخدا و زنش فاطمه، خیمه و پلاس، کوچه باغ‌های اضطراب، دهکده‌ی پرملال، درختان سپیدار و کاج و چنار، اسب‌های قره محمد، باطری قلب، ام‌کلثوم، بیمارستان سعدی، ساردونیه و قلاطونیه و کوه محمد حنفیه، رادیوی توشیبای دو موج، اسبی فرضی که یورتمه می‌رفت و در نهایت سقوط راوی و معلق شدن او در هوا….

«بیمارستان‌های من»، شرحِ بیماری راوی است که به علت بزرگ شدن قلبش، باید باطری بگذارد و او همچنان در راه‌پله‌ها و راهروهای بیمارستان سرگردان است و به یاد مرگ‌هایی می‌افتد که هرکدام از آن‌ها به طریقی بر جسم و جانش داغ گذاشته‌اند: مرگِ پدر، مرگِ برادر، مرگِ خاله، مرگِ مادر بزرگ و حتی مرگ مادری را که هرگز ندید. این داستان مانند اکثر داستان‌های این مجموعه، ادغام داستان در داستان و خاطراتی نوستالژیک است‌ که در ذهن راوی فوران می‌کند. هر چند در این داستان، ماجرای اصلی، یعنی باطری گذاشتن در قلب، تحت‌الشعاع خاطرات دیگرِ راوی از بیمارستان‌ها و مرگ‌ها قرار می‌گیرد، با این حال، فقیری در بیان داستان‌ها، لحن حزن‌انگیز و سوگوارانه‌ای به وجود نمی‌آورد؛ بلکه سعی می‌کند آن را با چاشنی طنز در هم بیامیزد. مثلِ داستانِ «جناب سروان امینی» که تقابل لباس نظامی است با لباس معمولی؛ آدمِ نظامی با آدم معمولی، و در حقیقت تقابل شأن و اعتبار و حرمت واقعی یک معلم است با یک ژاندارم که درکسوت لباس دولتی چه کارها که نمی‌تواند بکند.

«داستانِ یک سفر»، داستانی است یگانه. و شاید بتوان گفت یکی از بهترین داستان‌های این مجموعه است. داستانی که علاوه برسفر به مفهوم متعارف کلمه، ازسفری درونی که ریشه در تاریخ این سرزمین دارد سخن می‌گوید. راوی که خود برآمده از تاریخ است، در پایان این داستان از مرگی نفیس سخن می‌گوید. از باستانی پاریزی، نویسنده و شاعر و تاریخ‌دان و پژوهشگر. این داستان در حقیقت رجعت به گذشته و تاریخ و سرنوشت آدمی است. بازگشت به ساردونیه‌ی کرمان و روستای قلاطونیه که پنجاه و دو سال پیش، راوی در آن‌جا معلم سپاهی دانش بوده است. در خرده‌روایت آغازین داستان، راوی از زبان دکتر حمیدرضا پوراسلامی، راجع به مشایخ ساردونیه، بخصوص میرعلی سبزواری می‌گوید. این خرده‌روایت‌ که ریشه در تاریخ دارد، منزلت داستانی پیدا می‌کند. در این داستان، امین فقیری، از خاطره‌ای به خاطره‌ای باز می‌گردد. خاطراتی که همگی جلوه‌‌ای از وجود خودش هستند. مثلاً در همین داستان، یادی از پدر می‌کند: «یادش به خیر، پدر با خط خوشش همیشه روی پاکت می‌نوشت «نورِ چشمِ عزیزم»، پشت این جمله، دنیایی از درد و رنج و خوشی و زیبایی و عشق و شیراز خوابیده بود، با تمام خاطراتش.» (ص۷۲) راوی در پایان‌بندی داستان، تصویری بسیار زیبا و انسانی و در عین‌حال نوستالژیک خلق می‌کند. او تصویر تمام‌قد باستانی پاریزی راکه بر روی تخته سه‌لایی در ته پارکینگ ایستاده است به ما نشان می‌دهد: «فکر کردم آدم به‌دردخور در هر شرایطی به‌درد‌خور است. نمی‌دانم چرا این قدر دلم برایش سوخت، برای کتاب‌هایش، برای طنز معرکه‌اش. اصلاً زندگی یک طنز بزرگ است. خُب‌ که چی؟ آخر و عاقبت از اوج آسمان به گوشه‌ی پارکینگی تبعید می‌شوی و عجیب این‌جاست که لبخندت را فراموش نمی‌کنی.» (ص۷۹) انگار راوی به ما پیامی اخلاقی می‌دهد که: «برخی از مُرده‌ها، از زنده‌ها هم زنده‌ترند.» هم‌چنان‌ که انگار باستانی پاریزی هم از ته پارکینگ ما را به آن شب و دیار، با یار دعوت می‌کند:

یاد آن شب که صبا در ره ما گل می‌ریخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت

داستانِ «اسب‌هایی که با من نامهربان بودند»، شاعرانه‌ترین داستان این مجموعه است. سکانس‌هایی بی‌بدیل از یک فیلم شاعرانه، با مناظری زیبا و بدیع از طبیعت ساردو و کوه‌ها و دشت‌ها و خانه‌های روستایی که در قالب داستان باقی مانده است. یادآوردِ شکوهِ اسب‌هایی اسطوره‌ای‌ که وارد ادبیات و سینما شده‌اند. یادآوردِ «اسب سفید وحشی» منوچهر آتشی، اسبِ زاپاتا، آپولوزای مارلون براندو، و در حقیقت تابلویی از طبیعت ساردو که در ذهن خواننده جان می‌گیرد. داستان از پیوستگی و انسجام خاصی برخوردار است و از دو اپیزود سامان یافته است. اپیزود اول، «اسب مش غلامحسین و سفرِ یک‌روزه‌ی راوی به ساردو» و اپیزود دوم، در ارتباط با «اسب‌های قره محمد است به خانیمن.» اپیزودِ اولِ داستان بسیار عالی و از هارمونی خاصی برخوردار است و به نظر می‌رسد که داستان باید در همان اپیزود اول تمام می‌شد.

داستانِ «پیرِ ما»، داستانی است نمادین و زیبا که شروعی چخوفی دارد با درونمایه‌ای از باورهای کودکی. داستانی‌ که از دلِ باورها و افسانه‌ها سر بر می‌آورد و رنگ واقعیت می‌گیرد و شاید بتوان گفت یکی از برترین داستان‌های این مجموعه است. داستان، داستان پرنده‌هایی است که از گِل ساخته می‌شوند و این پرنده‌ها در چشم بچه‌هایی که شاهد ساخت و رنگ کردن آن‌ها هستند، قداست و حرمتی خاص می‌گیرند. این داستان که ریشه در عوالم کودکی راوی دارد، داستانِ دگرگونی است. داستانِ فرزندانِ دیروز، داستانِ حرمت به‌گذشته‌ها و سنت‌ها و باورهای انسان، و حتی‌ حرمت به اشیا personification، و حیوانات که یکی از مؤلفه‌های داستانی فقیری است. تقابل با دنیای مدرنیته و انسان دیروز و امروز، که انگار به بن‌بست رسیده است. «پیرِ ما»، داستانِ بچه‌هایی است که با کتاب و قهرمان‌های اسطوره‌ای و پندارها و رؤیاها قد می‌کشند. داستان پیرمردی است که پرنده‌های گِلی به نامِ «شافتک شُلی» می‌سازد تا آن‌ها را در روزهای قتل یا عزا سر قبرستان‌ها بفروشد. پرنده‌هایی رنگ شده‌ که انگار جان دارند و وقتی در دُم آن‌ها فوت می‌کنی، از آن‌ها صدای بلبل درمی‌آید. داستان به طور ضمنی اشاراتی به حسین‌ کرد شبستری و داستان رستم و سهراب، امیر ارسلان رومی و داراب‌نامه و مختارنامه دارد.

«کاش بینِ ما بود»، داستانی است که موضوع محوری‌ آن‌کتاب است. در اینجا که داشتن کتاب، نمادی از دانش و آگاهی و فرهیختگی یک انسان به حساب می‌آید، باعث رعب و وحشت می‌شود. هم‌چنان که در داستانِ «شیراز- خیابان زند- کتاب‌فروشی خانه کتاب…» این وحشت به اوج خود می‌رسد. «کاش بینِ ما بود» داستانی است یگانه و بی‌نظیر که در زیرلایه‌ی آن ترسی دردناک و دائمی نهفته است. این ترس را نمی‌توان به کسی‌ گفت، چون مثل خوره در وجود انسان ریشه می‌دواند و مفهومی غیرمتعارف دارد. این ترس که قوی‌ترین نقطه‌ی تعلیق داستان است، در عین حال متضمن خاطره‌ای تلخ و شیرین است از سال‌های دور، سال‌های وحشت. داستان در کلیت خود، تلفیقی است از داستان و خاطره که امکان دارد برای هر انسان کتاب‌خوان و اهل اندیشه‌ای اتفاق افتاده باشد. اشاره‌ای است به سال‌های اختناق که ساواک «سازمان امنیت و آسایش‌کشوری» همه‌ی آدم‌ها را زیر نظر داشت. نثر ساده و شسته‌رُفته‌ی امین فقیری و شیوه‌ی روایت بسیار بارز و چشمگیر است. زمان و مکان داستان و پیرنگ وحوادث داستانی، کاملاً در داستان تنیده شده است. تعلیق داستان بسیار قوی و دلهره‌آور است و خواننده را لحظه‌ای رها نمی‌کند. یک صبحِ بارانی، کسی درِ خانه‌ی راوی را که معلم است می‌زند و به او خبر می‌دهد که همین روزها ساواک می‌خواهد او را دستگیرکند. راوی که هم معلم است و هم نویسنده، و قبلاً کتابی از او به نام «دهکده‌ی پرملال» چاپ شده است، به فکر فرو می‌رود و ماجرا را به همسرش می‌گوید و تصمیم می‌گیرند کتاب‌های ممنوعه را از خانه بیرون برده و در جایی از بین ببرند. ماجرای از بین بردن کتاب‌ها، برای راوی نوعی ارتکاب به عمل قتل محسوب می‌شود. او نه تنها کتاب‌ها را از بین برده وآن‌ها را ریزریزکرده و در چاه انداخته است، بلکه گویی نویسندگان آن کتاب‌ها را هم کشته است تا خودش زنده بماند. چند روز می‌گذرد و از ساواکی‌ها خبری نمی‌شود. راوی تصمیم می‌گیرد خودش جریان را پی‌گیری کند که چرا سراغش نمی‌آیند و اصلاً جرمش چه است؟ ایرج که منبع موثق خبر است به او می‌گوید که جرم او جاسوسی برای شوروی بوده است! چون راوی کتابش را برای ایران‌شناس روس، الکساندر آشوینف که از مأموران کا‌گ‌ب بوده است فرستاده. و بعد به او اطمینان می‌دهد که دیگر خطری متوجهش نیست. هر چند راوی به جای خالی ایرج در آخر داستان اشاره می‌کند که دیگر در بین ما نیست تا این نوشته را بخواند. او به خاک پیوسته است.

داستانِ «شیرازـ خیابان زند کتاب‌فروشی خانه کتاب جناب آقای هدایت‌الله حسن‌آبادی بازبین نمایند» شروعی عالی دارد و خواننده با همان جمله‌ی آغازین متوجه می‌شود که «کتاب» موضوع محوری داستان است. در این داستان راوی چگونگی معلم شدن خود را شرح می‌دهد و این که تصمیم می‌گیرد در مدرسه کتابخانه‌ای راه بیندازد و هر بار از مدرسه‌ای به مدرسه‌ای منتقل می‌شود و در نهایت با رئیس ساواکِ وقت، روبرو و تهدید می‌شود که ذهن بچه‌های مردم را مسموم‌کرده است و سرانجام او را به مدرسه‌ای دیگر در حومه‌ی شهر منتقل می‌کنند که دانش‌آموزانی بی‌بضاعت دارد و در آخر داستان، تلویحاً اشاره‌ای به فیلم «فارنهایت ۴۵۱ درجه» از فرانسوا تروفو می‌شود که در آن فیلم، انسان‌ها خودشان تبدیل به کتاب می‌شوند یا کتاب‌ها به ذهن سپرده می‌شوند تا هیچ‌گونه آسیبی به‌ آن‌ها نرسد. درست مثل رؤیای انسان‌ها که تا ابد در ذهنشان می‌ماند و بارور می‌شود. فرانسوا تروفو این فیلم را در سال ۱۹۶۶ بر اساس داستان علمی‌ تخیلی ری‌ برادبری Ray Bradbury نویسنده‌ی آمریکایی ساخت. در این اثر، خواندن کتاب یا داشتن کتاب جنایتی بزرگ محسوب می‌شود. این مشخصات جامعه‌ای است تحت ستم یک نظام سیاسی، که آزاداندیشی در این جهان را ممنوع و خطرناک می‌داند چرا که نظم جامعه را به هم می‌زند.

داستانِ «تصویرهای مجزا»، مجموعه تصویرهایی از مرگ است. در اپیزود اول که شروعی ناگهانی دارد، با تصویری از یک زنِ بی پناه روبرو می‌شویم که شوهرش او را از خانه به بیرون پرتاب می‌کند و در نهایت پس از سال‌ها او را روی تخت بیمارستان می‌بینیم که دخترهایش دارند او را آرایش می‌کنند. داستان با یک تعلیق غیر منتظره به پایان می‌رسد: «اولین بار است که می‌بینم یکی برای مرگ خودش را زیبا کرده است.» (ص۱۴۴)

در اپیزود دوم تصویری از یک میدانگاهِ قلوه‌کاری به طول بیست متر و عرض ده متر می‌بینیم که بچه‌ها در آن فوتبال بازی می‌کنند. درآخرِ میدان، جایی به نام گاورو حمام وجود دارد که اسبی سیزیف‌وار به سخره‌گرفته شده است و آب حمام را تأمین می‌کند. هر بار اسب با دلوی که به آن بسته‌اند به دل تاریکی می‌رود تا دلو را از چاهِ آب پرکند و هر بار که بیرون می‌آید، رو به روشنایی می‌آید. در ادامه‌ی داستان، راوی به یابویی دیگر در بازار مسگرها اشاره می‌کند که اطراف چشم‌هایش را بسته‌اند که فقط جلوش را ببیند و از صبح تا شب دور بزند و کنجدها را زیر سنگ آسیا، به خاطر روغن له کند. این یابوها که در داستان نمود پیدا می‌کنند، ظاهراً یک نشانه‌ی لفظی‌اند که دلالت معنایی پیدا می‌کنند. چون آن‌ها هم سیزیف هستند. در اپیزود سوم که ظاهراً ریشه در یک بازی کودکانه دارد، کسی دزد می‌شود و بقیه باید دنبال او بگردند. این داستان یک تاریخ مصور از مکان‌ها و نام‌های بزرگان شیراز است که از ذهن نوجوانی بازگو می‌شود و در نهایت اشاره‌ای به مرگ برادر راوی که دیگر نیست.

بعد ازخواندن این مجموعه، ما با تصویرها و مکان‌های بسیاری آشنا می‌شویم. با مرگ‌کسانی که ندیده و نشناخته، از ورای افکار و توصیفات فقیری در ما ایجاد خاطره می‌کنند و انگار آن‌ها را می‌شناسیم و با آن‌ها زندگی کرده‌ایم یا از خویشاوندان ما هستند. کسانی که دیگر نیستند. فقیری با این داستان‌های خوش‌خوان، ما را به دوباره دیدنِ طبیعت و فراتر از آن، به کودکی‌هامان فرا می‌خواند تا از روزگار رفته و پندار پیشینیان آگاهمان کند. او ستایشگر آزادی و انسان و طبیعت است و در بدترین حالت‌های زندگی، باز هم از انسان و طبیعت می‌گوید. او نقاش چیره‌دستی است که طبیعت و کوه‌ها و دشت‌ها و مزارع و روستاها و آدم‌ها را آن طورکه دیده به تصویر می‌کشد و هرگونه قضاوت و پیش‌داوری را به عهده‌ی دیگران می‌گذارد. فقیری‌ که‌ با «دهکده‌ی پرملال» آغازی طوفانی داشت و چهره شد و به عنوان یکی از سردمداران ادبیات روستایی به ادبیات ما شناسانده شد، داستان‌نویسی است متعهد و خستگی‌ناپذیر و اگر بخواهیم برای هر نویسنده‌ای‌ مرز‌بندی ذهنی در ادبیات جهان قائل شویم، باید فقیری را که خود به وجود آورنده‌ی نوعی سنت، حداقل در داستان‌نویسی روستایی ماست، تا اندازه‌ای وامدار ادبیات روسیه به حساب بیاوریم. نویسنده‌ای که سخت معتقد به توصیفات غنایی و عواطف انسانی و شاعرانه است، نویسنده‌ای با چشم‌اندازهای غنایی پاستوفسکی و طبیعت بکر داستان‌های روستایی چخوف، با شروع‌هایی بی‌نظیر. هر داستان او شهودی است بر سیر و سلوک روحی‌اش‌ که در متن و بطن حقایق با نیکی و زیبایی و پایمردی آمیخته است. و به همین خاطر است که ما با نوشته‌های او احساس همدلی می‌کنیم و آن‌ها را بی‌هیچ آرایش و آزرمی مانند یک نگرش می‌پذیریم. نگرشی که انگار همیشه از آن غافل بوده‌ایم.


برچسب ها : , ,
دسته بندی : ۲۶ , نقد
ارسال دیدگاه