خبرهای ویژه

» ۲۶ » روایت ویرانی

تاریخ انتشار : 2021/01/15 - 6:24

 کد خبر: 741

(نگاهی به رمان «ثریا در اغما» اسماعیل فصیح)

روایت ویرانی

منصوره تدینی (همه مطالب این نویسنده) اسماعیل فصیح نویسندگی را پس از بازگشت از آمریکا، با نوشتن رمان «شراب خام» در سال ۱۳۴۷ آغاز کرد و رمان «ثریا در اغما» را پس از انقلاب و در سال ۱۳۶۳، در اوج بحران و تلاطم سال‌های جنگ و مهاجرت نوشت. او در آمریکا ادبیات انگلیسی خوانده و […]

روایت ویرانی

منصوره تدینی

(همه مطالب این نویسنده)

اسماعیل فصیح نویسندگی را پس از بازگشت از آمریکا، با نوشتن رمان «شراب خام» در سال ۱۳۴۷ آغاز کرد و رمان «ثریا در اغما» را پس از انقلاب و در سال ۱۳۶۳، در اوج بحران و تلاطم سال‌های جنگ و مهاجرت نوشت. او در آمریکا ادبیات انگلیسی خوانده و از این طریق با ادبیات پیشرو زمان خود آشنا شده بود. دیدار و گفتگویی کوتاه با ارنست همینگوی، آن طور که خود گفته بود، بر او بسیار تاثیر گذاشت و راه نویسندگی را در حساس‌ترین برهه‌های تاریخ ایران پیش پای او گذاشت. فصیح از نویسندگانی است که این اقبال را داشته، که هم مورد توجه عام قرار بگیرد و هم خوب بنویسد. آثار او آیینۀ تمام‌نمای جامعۀ ایرانی در چند دهۀ مهم قرن حاضر است. شخصیت داستانی اصلی او، جلال آریان، در اغلب داستان‌هایش حضور دارد و هر بار گوشه‌ای از اجتماع و آدم‌ها را به تصویر می‌کشد. این شخصیت که از همان اولین رمان فصیح، در داستان‌های او نقشی اصلی و محوری دارد، گویی از خود فصیح الگوبرداری شده و به عنوان مثال در رمان «شراب خام» مانند خود فصیح تازه به ایران برگشته و کار در ایران را شروع کرده است. همسر متوفای فصیح، آنابل نیز در بعضی داستان‌های او به عنوان همسر جلال آریان حضور دارد. این شخصیت‌ اغلب رمان‌های فصیح را به اپیزودهایی مرتبط به هم تبدیل می‌کند.

رمان «ثریا در اغما» که بی‌شباهت به داستان «پائولا»ی ایزابل آلنده نیست، حدود شش سال پیش از «پائولا» نوشته شده. این رمان با سفر جلال آریان به پاریس، آغاز می‌شود، که برای رسیدگی به وضعیت خواهرزاده‌اش ثریا، که در اثر تصادف با دوچرخه، به اغما فرورفته و در بیمارستانی در پاریس بستری است، سفر می‌کند. جلال در این سفر، مدام در ذهن خود، به آبادان و عرصه‌های جنگ و همچنین به سالیان گذشته در دهۀ چهل برمی‌گردد. وقایع مهمی در داستان رخ نمی‌دهد و این رمان سیصدوچند صفحه‌ای فقط به تصویر کردن شخصیت‌های مختلف مهاجران ایرانی در پاریس و همچنین رزمندگان ایرانی در جبهه‌ها و ایرانیان داخل کشور و جنگ و مصایب آن و اوضاع آشفتۀ اجتماعی ایران در سال‌های پس از انقلاب می‌پردازد. در پایان باز و مبهم داستان، جلال ناامید و بیمار، نمی‌داند با ثریا که مرگ مغزی شده و در آستانۀ مرگ قرار دارد و همچنین با زندگی نابسامان خود چه کند و چگونه با خواهرش از مرگ ثریا بگوید؟

فصیح در دانشگاهی در امریکا ادبیات انگلیسی خواند و با تکنیک‌های داستان‌نویسی جدیدی که مدرنیست‌ها در داستان‌هایشان به‌کار می‌گرفتند، آشنا شد. او بعضی از این تکنیک‌ها را در داستان‌های خود به‌کار برده است. در رمان «ثریا در اغما» جریان سیال ذهن، فضای ذهنی و عینی مورد نظر نویسنده را، از طریق راوی اول شخص و ذهنی کردن زمان داستان و خاطره و تداعی، بازتاب می‌دهد؛ همچنین بینامتنیت و اتصال کوتاه، در کنار شخصیت ناقهرمان (Antihero) و پایان باز داستان، به طور طبیعی و متناسب با فضای داستان خوب به‌کارگرفته شده‌اند. او مدام بین پاریس و آبادان، بین نشستن در کافه‌های پاتوق ایرانیان و جنگ و خمپاره خوردن در جنوب ایران و بین گذشته و حال، بدون هشدار دادن به خواننده، در نوسان است. فجایع جنگ با پای قطع‌شدۀ دختر کاتوزیان و ضجه‌های او در مرگ پدر و ترکش خوردن مادرش (فصیح، ۱۳۷۱: ۲۵) و یا روایت دردناک دو برادر رزمندۀ شانزده و نوزده‌ساله که یکی به اشتباه دیگری را به رگبار می‌بندد (همان: ۳۱) روایت می‌شود و در تضادی شدید، با فرود آمدن هواپیما در فرودگاه اورلی پاریس و در شادنوشی‌های شبانه در کافه‌های پاریس قرار می‌گیرد و خواننده را غافلگیر می‌کند، تا فاجعه را کوبنده‌تر به نمایش بگذارد.

فصیح با همین شیوه، بیمارستانی در پاریس را با بیمارستانی در آبادان جنگ‌زده مقایسه می‌کند، که پیش از انقلاب از بیمارستان‌های فرانسوی بهتر بوده، ولی حالا تخریب شده است. او به طور ضمنی شاید نظری به ایران پیش از انقلاب دارد، که در وضعیت بالاتری نسبت به اروپا قرار داشت و حال دارد تبدیل به ویرانه می‌شود: «بخش اوپی‌دی (بخش بیماران سرپایی) بیمارستان آبادان حتی از این هم بهتر بود. سالن اوپی‌دی به بزرگی یک سالن فرودگاه بود که در آن بیست و دو متخصص از تمام بخش‌ها کلینیک داشتند و دو داروخانۀ مخصوص کارگران و کارمندان داشت. زمین و اتاق‌ها و حتی توالت‌ها روزی سه بار تمیز و ضدعفونی می‌شد و زمین و دیوارها را چنان صیقل می‌دادند که برق می‌زد…. (همان: ۴۵). اما تابلو پرستار چشم‌آبی با گذاشتن انگشت به بینی «سکوت» را توصیه می‌کند.

بینامتنیت رمان با داستان «خورشید همچنان می‌دمد» همینگوی آشکار است و جلال آریان به بازسازی صحنه‌ای از آن اشاره می‌کند و با طنزی نسبت به خود می‌گوید: صدای لرزش استخوان‌های همینگوی را توی قبرش در آیداهو می‌شنوم. ‌(همان: ۶۶-۶۹).

او از شخصیت‌هایی در پاریس، به‌نوعی نام می‌برد، که توهم واقعی بودن آنها را در خواننده ایجاد کند. خواننده در شک باقی می‌ماند، که چقدر این شخصیت‌ها واقعی هستند؛ همان‌گونه که شخصیت خود جلال آریان و شباهت غیرقابل انکارش با خود نویسنده و وقایع شهرهای جنگ‌زدۀ ایران نیز همین حس را در خواننده برمی‌انگیزد. البته اتصال کوتاه، یکی از تکنیک‌های داستان‌نویسی در دورۀ پسامدرنیسم است، اما نویسندگان مدرن نیز کمابیش از آن استفاده کرده‌اند.

ثریای به اغما فرورفته، گویی نمادی از ایران و زندگی ایرانی است، که پس از انقلاب و جنگ در نوعی وقفه و سکون و درواقع مرگ مغزی فرورفته است. در بخش‌هایی از رمان، جلال آریان، آشکارا به این مفاهیم نمادین اشاره می‌کند. دکتر معالج ثریا از او می‌پرسد:

  • «کلمۀ ثریا در فارسی چه معنایی دارد، مسیو آریان؟… اشاره به وضع فعلی ایران ندارد یا اشاره به جهان ندارد؟»
  • «نمی‌دانم. اشارۀ بخصوصی به ایران ندارد.»
  • «اشاره به جهان چطور؟»…

می‌گویم: «اشاره به جهان و آسمان‌ها بله دارد.» (همان: ۱۶۰).

… بیرون می‌آییم و من با او به بیمارستان برمی‌گردم و ثریا را در اتاقش می‌بینم که همان طور ساکت و صامت روی تخت دراز کشیده است. این زندگی است. (همان: ۱۶۴). من نمی‌توانم به پروستات و ورم زیر پستان و رحم بدخیم فکر نکنم و به شکمبۀ دریده و به مغزهای به اغمارفته و تمام دنیای دژنرۀ بدخیم و انفکته. (همان: ۱۶۷).

فصیح از زبان جلال، چون پیشگویی که زودتر از دیگران می‌داند، با دیدن ثریا که در اغما فرورفته، به خود می‌گوید:

«ثریا در خواب کابوسناک و نامعلومش خوابیده… و معلوم نیست که در این سکوت و سختی، امید حیات نهفته است یا به قول اریک برن خشکی مرگ فرومی‌نشیند؟ آیا برای ما همه چیز مرده و حالت برزخ شروع شده، یا این یک خواب موقتی است؟». (همان: ۱۸۳). در بخش‌های زیادی از رمان، اغمای ثریا با وضعیت ایران در جنگ و در سرازیری نابودی مقایسه می‌شود. خود جلال هم گویی همه چیز را در نوعی بی‌حسی و خواب‌آلودگی روایت می‌کند. او زندانی درون خود است و چون ناظری از پشت دریچه‌ای، راوی آنچه که می‌بیند، است. بیمار است و رمقی ندارد و جز ناامیدی و انتظار، کاری از او برنمی‌آید:

جرأت نمی‌کنم به بیمارستان تلفن کنم. فکر این‌که خبر مرگ ثریا را در تلفن بشنوم، چندش‌آور است. سیگاری آتش می‌زنم کنار پنجره می‌نشینم. منتظر صبح می‌شوم یا منتظر مرگ. از بالکن سرتاسر خیابان مسیو لو پرنس را تا تقاطع سن‌ژرمن نگاه می‌کنم. (همان: ۲۹۳).

فصیح جلال آریان را چون اغلب روشنفکران آن زمان مات و مبهوت و سرخورده توصیف می‌کند. تشبیهات او برای نشان دادن این حالات، تازه و نامانوس است: «انگار شب ساکت است و دنیا آرام، اما درون من نه. شب ساکت و آرام آن بیرون است. یا زیر بالش وهاب سهیلی است. یا لغزیده و از شیشه افتاده بیرون. از آن شب‌هاست که مسافر اتوبوس است و اتوبوس شب است و شب یک چیز خام که می‌جنبد. شب جلال آریان است. (همان: ۱۰).

خواهر راوی، نیز گویی نمادی از مردم داخل ایران است، که دست‌وپابسته و بی‌خبر و بی‌حرکت، چاره‌ای ندارند جز این‌که منتظر رسیدن خبری از خارج شوند و جلال در درد و بی‌چارگی مهاجران ایرانی را می‌بیند، که ناتوان‌تر از او، هر یک به‌دنبال مطامع و حماقت‌های خود به هر سو می‌دوند و ثریا ایران است، که به اغما فرورفته و در آستانۀ مرگ و نابودی است:

«خوابم نمی‌برد و به فرنگیس و ثریا و خودم فکر می‌کنم و به این‌که آخرش چه خواهد شد؟ به تمام این سفر فکر می‌کنم، از اول تا آخر سفر. به زندگی. به‌طور کلی به همه‌مان که چه حالی داریم. در چه مرحله‌ای و در چه وضعیتی هستیم؟ خواهرم با درد و ناراحتی، ثریا در خواب اغما و مرگ، من رابط و ناقل و حامل سرنوشت آنها و سرنوشت شکسته و درهم‌گسسته و نامعلوم همۀ ما –و خودم. در این سفر… (همان: ۳۱۵).

جابه‌جای داستان، صحبت از مردم جنگ‌زده ایران است که همه جا سرگردانند. جلال آریان در مرز بازرگان و هنگام عبور از مرز، به خودشان می‌گوید: «آدم‌های بی‌سرزمین» (همان: ۱۹).

بعد از تعطیلی دانشگاه‌ها و انقلاب فرهنگی، «ساختمان‌ها مات و مبهوت و نیمه‌تمام رها شده‌اند.» این توصیفات فصیح جنبۀ نمادین هم دارند:

در چشم‌انداز شمال، زیر آسمان آبی و ابرهای سفید، کوه‌های برف‌گرفته و تمیز البرز پیداست. جلوتر، چند رشته ساختمان دراز و به‌هم چسبیدۀ چندین طبقه، خاکستری و سفید، منظره را قطع می‌کند. اینها بناهایی به سبک آسمان‌خراش‌های نیویورک‌اند که حالا خاک بر سر و ناتمام، از زمان قبل از انقلاب، عاطل و باطل در میان باد پاییزی و فضای خالی و جنگ‌زده، مات و مبهوت ایستاده‌اند. مثلاً واحدهای مسکونی‌اند -عین بلوک‌های اسباب‌بازی لگو که بچه‌ای سر سیری روی هم سوار کرده و بعد نصفه‌کاره خوابش گرفته و ول کرده باشد. (همان: ۲).

جلال آریان با ذره‌بینی دقیق سیمای مهاجران ایرانی را می‌کاود. ایرانیانی که به خارج مهاجرت می‌کنند، فشل و ناتوان هر یک به‌نوعی درگیر و گرفتار ذهنیت و مشکلات خود هستند. آنها با هم دعوا می‌کنند و بی‌هدف، بی‌هویت، مبتذل، احمق و یا فرصت‌طلب هستند. ایرانیان داخل نیز در زیر بار جنگ و پیامدهای انقلاب زمین‌گیر شده‌اند و هیچ کس سر جای درست خود قرار ندارد. در رمانی که جلال می‌خواند، مردم زانگارو چنین توصیف شده‌اند:

پس از تغییر رژیم استادان دانشگاه رانندۀ تاکسی‌اند، رانندگان تاکسی بلورسازند، بلورسازها دادستانند، دادستان‌ها تنباکوکارند، تنباکوکارها پلیسند، پلیس‌ها ماست‌بندند، ماست‌بندها سرمهندس کارخانه‌اند، مهندسین کله‌پزند، کله‌پزها رؤسای آموزش عالی‌اند، رؤسای آموزش قالپاق‌دزدند، … (همان: ۲۸۷-۲۸۸).

فصیح در تصویرهای متلاطمی که در رفت‌وبرگشت‌های ذهنی خود، بین خارج و داخل، نشان می‌دهد، در عین حال که هنوز در حال و هوای انقلاب سیر می‌کند، اما با ذره‌بینی منتقدانه به هر دو طرف نگاه می‌کند. او نمی‌تواند مانند نویسندگان مدرن، خود را از قضاوت برکنار نگهدارد و مدام خواننده را درگیر قضاوت‌های گاه تندروانۀ خود می‌کند. مهاجرانی که از همان ابتدای داستان در اتوبوس او را همراهی می‌کنند، تا مهاجرانی که از پیش در پاریس و کشورهای دیگر ساکن شده‌اند، همگی فرصت‌طلب یا تهی‌مغز و در مجموع سیاه تصویر می‌شوند و داخلی‌ها همه سفید و مثبت. نگاه افراطی سال‌های اول انقلاب در این داستان فصیح، که سال ۶۳ و در بحبوحۀ جنگ نوشته شده، بسیار پررنگ است و نویسنده گاهی مانند غالب مردم آن زمان شعار می‌دهد، البته انتقاداتی هم کم‌کم مطرح می‌شود. متن پر از قضاوت‌های تند و ارزش‌گذاری، بخصوص در مورد مهاجران ایرانی در خارج از کشور است: «همه مثل همند و هر کس هم، فکر خودش است.» (همان: ۱۱۹). جلال در حالی که خودش از یکی از آنها خواسته که در مورد تهیۀ پول بیمارستان ثریا، کمکش کند، خواستۀ خود را فراموش کرده و می‌گوید: خجالت می‌کشم جلوی این همه آدم حرف ارز قاچاق بزنم و از لیلا لجم گرفته، که مرا در این محذور انداخته است…(ص۱۰۲) او شخصیت‌هایی تیپ‌گونه از ایرانیان خارج از کشور نمایش می‌دهد: از وهاب سهیلی، که ریش و سبیلی چون اشوزرتشت دارد و از شرکت محل کارش پاک‌سازی شده و با پول‌های دوخته شده در جلیقه‌اش از ایران می‌گریزد، تا خانم کیومرث‌پور، که دکترای بیولوژی‌اش به مفت هم نمی‌ارزد و با النگوهای طلا و پسرش از ایران می‌گریزد (همان: ۶-۱۱) تا آقای میرمحمدی بی‌سواد، که شب ژانویه با آئودی دنبال منزل خواهرزاده‌اش پای برج ایفل می‌گردد… چرخ و فلکی که می‌چرخد و دنیایی که می‌گذرد… زندگی این است. (همان: ۳۱۷). او به‌عنوان تمثیلی از ایرانیان در این اوضاع، موش‌ها را تصویر می‌کند که هر یک هراسان به‌سویی گریخته‌اند:

در خانۀ شرکتی‌ام در آبادان، وقتی موش خرماها از سوراخ توالت ریخته بودند توی ساختمان، من بعد از آن‌که تمام درها را بستم و «ددت» ریختم توی سوراخ توالت و خانه را هم با سم آغشته کردم، موش‌ها از هر طرف با تب و تاب و هول و هراس شروع کردند به فرار. چه آنها که گنده و تند و زبر و زرنگ بودند، چه آنها که ریزتر و مردنی‌تر بودند. می‌دویدند طرف سوراخ توالت، بعد برمی‌گشتند به طرف آشپزخانه، یا به اتاق‌های دیگر… سرانجام می‌افتادند زمین -به کام مرگ و خواب کبیری که در انتظارشان بود. (همان: ۳۱۷).

البته شخصیت قاسم یزدانی هم که دانشجویی ارزشی و مکتبی و با حرف‌ها و نحوۀ زندگی‌اش، مدام در حال شعار دادن است، با پوزخند و نوعی نگاه طنزآمیز از طرف جلال ورانداز می‌شود. او در شخصیت قاسم یزدانی، کاریکاتوری از انقلابی‌گری آن زمان ارائه می‌دهد: «آن قدر می‌جنگیم تا کفر از جهان برچیده شود.» (همان: ۱۸۹-۱۹۰). یا در توصیف مجلۀ محجوبه و عکس روی جلد آن و مطالب آن و داستان وسط مجله نسبت به جریان انقلابی آن زمان انتقاداتی مطرح می‌کند. (همان: ۲۵۷). البته خود او هم گاه دچار شعار دادن می‌شود و در توصیف وقایع جنگ از عباراتی چون «حملات حیوان‌صفتانۀ عراقی‌ها» استفاده می‌کند یا در عیب‌جویی‌هایش از مهاجران ایرانی، گاهی همین حالت شعار دادن ظاهر می‌شود.

در این میان بیشترین سهم منفی‌نگری نویسنده، نصیب زن‌های داستان می‌شود، که از خانم‌دکتر همسفر جلال در اتوبوس، تا زنان ایرانی ساکن پاریس و پرستار پاریسی بیمارستان، سبک‌سر، تهی‌مغز، فرصت‌طلب یا شهوت‌پرست تصویر می‌شوند:

خانم کیومرث‌پور دکترایش به مفت هم نمی‌ارزد و در عین حال‌که بچه شیر می‌دهد، لیرۀ ترک و مارک آلمان و فرانک فرانسه خرید و فروش می‌کند و مشغول دل و قلوه دادن با دانشجوی مسن و خپله آلمان است. (همان: ۱۱-۱۶).

سایر زنان این رمان نیز همگی سطحی و ملال‌انگیز هستند، جز فرنگیس، خواهر جلال، که از او هم تصویر زنی بیمار و زمین‌گیر و مدام در حال گریه نشان داده می‌شود. حتی دوست و معشوق روشنفکر جلال، لیلا، هم از این شخصیت‌پردازی منفی بی‌نصیب نمی‌ماند. او در حالی که از عشق جلال دم می‌زند، مدام شوهر عوض می‌کند و در حالی که قرار یک ازدواج جدید با مردی صاحب قلم را به‌خاطر شهرت و خوش‌نامی‌اش می‌گذارد، در عین حال چند دیدار و گفتگوی عاشقانه با جلال دارد و هر بار به او پیشنهاد با هم بودن می‌دهد و همزمان یک هفته با مردی فرانسوی که توجهش را جلب کرده، ناپدید می‌شود و جلال را وادار به لاپوشانی این خوش‌گذرانی خود در برابر همسر آینده‌اش می‌کند. او در همان حال که از ناامیدی و افسردگی و خودکشی می‌نالد، یک ریز حرف می‌زند و مشغول مانیکور و ترتیب دادن مهمانی‌های شبانۀ پاریسی است و با خواهرش از قرص و لباس و لوازم آرایش حرف می‌زند. (همان: ۲۵۲).

فصیح از زبان لیلا آزاده، بی‌بندو باری زن‌های پیش از انقلاب را محکوم می‌کند:

روزها و شب‌هایی که توی بیمارستان بودم، به خودم فکر می‌کردم… به نوع زندگی‌ای که از چهارده پانزده‌سالگی داشتم فکر می‌کردم که منو بالاخره به همین جا می‌کشاند ولی فکر نمی‌کردم به این زودی. چه آزادی‌ها و بی‌بند وباری‌هایی که سابق توی ایران دخترها نداشتند… یا لااقل من داشتم…. (همان: ۹۰).

در پایان باز و مبهم رمان، جلال در کابوس‌های دایمی‌اش به آبادان جنگ‌زده، که در آن شهر و سراسر جزیره زندگی عادی خود را از دست داده است، برمی‌گردد، تا ویرانی و نابودی ایران در جنگ را به تصویری کامل و مخوف بکشد:

… مناطق تسخیرشده و غارت‌شده و ویران‌شده در چنگ نابودی است. خانه‌ها بر سر زن و بچه‌ها خراب شده، بازارها و مغازه‌ها درهم فروریخته است. چمن‌ها تبدیل به نیزارهای خشک و گورستان جانورهای مرده شده. مردم یا کشته شده‌اند یا آواره‌اند. حتی سگ‌ها و گربه‌ها از بین رفته‌اند. دانشکده‌ها و مدارس درهایشان بسته است. آموزش از میان رفته. کارخانه‌ها تعطیل است. روستاها خالی است. چاه‌ها خشک است. کشتزارها بی‌ کارگر است. دشت با لاشۀ خودروها و تانک‌های سوخته لک و پیس گرفته. مردها و زن‌ها و بچه‌های گرسنه و خسته و فرسوده همه چیز را می‌پذیرند. انسان‌هایی شریف از خانه‌های خود گریخته و آوارۀ صحراهای دور شده‌اند. تمام سرزمین در التهاب است، با خون‌هایی که در آن ریخته می‌شود، با جنازه‌هایی که در گورها سرازیر می‌شود، با عزاداری‌ها و توی سروسینه‌زدن‌هایی که برگزار می‌شود، با ملتی که از صبح در صف‌های شیر و نفت و گوشت می‌نشینند و چرت می‌زنند. با دنیایی که می‌گردد و می‌گردد و شب‌ها و روزهایی که سپری می‌شود و بادها و خاشاک‌هایی که در وسط شهرهای جنگ‌زده می‌پیچد و موشک‌هایی که بر سر مردم می‌بارد و دنیایی که اهمیت نمی‌دهد و چرخ‌و فلکی که می‌چرخد و ایرانی که در احتضار است. زندگی این است. (همان: ۳۱۶).

منابع:

فصیح، اسماعیل. (۱۳۷۱). ثریا در اغما. چاپ ششم.تهران: چاپخانۀ رخ.


برچسب ها : , ,
دسته بندی : ۲۶ , پرونده , ویژه
ارسال دیدگاه