خبرهای ویژه

» ویژه نامه » حواشی ملکوت؛ نادر مشایخی

تاریخ انتشار : 2018/07/28 - 5:01

 کد خبر: 462

حواشی ملکوت؛ نادر مشایخی

اپرای چند رسانه‌ای برای ارکستر، ۸ خواننده، محیط الکترونیکی و چیدمانِ ویدئو در تابستان ۱۳۵۹ دوستی در وین، نسخه‌ای از یکی از شماره‌های کتاب هفته، همراه با توصیه خواندن اولین داستان آن، “ملکوت” را، به من داد. بعد از ظهر همان روز، با باز کردن کتاب و خواندن این جمله “در ساعت یازده شب چهارشنبه […]

حواشی ملکوت؛ نادر مشایخی

اپرای چند رسانه‌ای برای ارکستر، ۸ خواننده، محیط الکترونیکی و چیدمانِ ویدئو

در تابستان ۱۳۵۹ دوستی در وین، نسخه‌ای از یکی از شماره‌های کتاب هفته، همراه با توصیه خواندن اولین داستان آن، “ملکوت” را، به من داد.
بعد از ظهر همان روز، با باز کردن کتاب و خواندن این جمله “در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد”
همه‌ی کارها را کنار گذاشته و به خواندن مشغول شدم و تا سپیده دم روز بعد درگیر خواندن آن شدم. بعد از خواب، که تا بعد از ظهر طول کشید، دوباره شروع به خواندن این داستان کردم.
تابستان ۱۳۵۹ دائم سعی در تأویل (هرمنوتیک) این داستان داشتم. ۱۴ سال بعد زمانی رسید، که توانایی کار روی این اثر را پیدا کردم. از چندین جهت آن را، برای کار صحنه و موسیقی، مناسب می‌دیدم.
۱ـ از آنجایی، که فضای دراماتیک داستان، تأکید در پیچیدگی “واقعی/فانتزی” بودن اتفاقات دارد، برای اپرا که در آن، این نوع از پیچیدگی الزامی است، بسیار مناسب است.
۲ـ در واقع ملکوت از همجواری سه داستان تشکیل شده، که هر کدام روابط مستقل از دیگری و مکانیک رفتاری مستقل به خود دارند.
از آنجا که کارگردان این اپرا می‌دانست دغدغه‌ی من این است که نمی خواهم این اپرا را به شکل معمول یعنی صحنه یک طرف و مخاطب طرف دیگر سالن اجرا کنم. پیشنهادهایی داشت که یکی از آن ها به نظرم خیلی خوب بود، چون مخاطب را هم درگیر می‌کرد. به جای این که شخصیت های اپرا روی صحنه باشند و مخاطبین روی صندلی ها بنشینند، ما صحنه‌ی اپرا را به بالای سر مخاطب انتقال دادیم. یعنی بالای سالن با ارتفاع سه  متر با پلکسی گلاس بی رنگ، صحنه‌ای درست شد که خوانندگان روی آن حرکت می کردند. برای این که مخاطب این صحنه را که در بالای سرش بود ببیند، تابوت‌هایی شماره گذاری شده، برای مخاطبین تعبیه کردیم که در هر اجرا هر مخاطب در تابوتی که شماره بلیط او بود قرار دراز می‌کشید. ایـن تابوت‌ها بـدون در بودند و بـه این شکل مخاطب در معرض اتفاقات قرار می گرفت. از آنجا که بدن وقتی به حالت افقی قرار می‌گیرد فشار خون نزول می‌کند، ما مجبور بودیم حرارت سالن را چهار تا پنج درجه گرم تر کنیم، در غیر این صورت مخاطب احساس سرما می‌کرد. در مورد شخصیت م . ل که همیشه اعضای جداشده‌ی بدنش را در الکل با خود همراه داشت. تصمیم بر آن شد که آکواریومی با آبی زرد رنگ که سمبل الکل است به اندازه‌ای تعبیه کنیم که م . ل را در آن قرار گیرد. زنجیرهایی از بالا به او وصل کرده که به هنگام خواندن او را از این آکواریوم بیرون آورده و پس از اتمام صحنه‌ی مربوطه، او را دوباره داخل آکواریوم قرار دهد.
مشکلاتی که باید برای آنها راه حل می یافتم در وهله اول، زبان اپرا بود. تصمیم گرفتم که این اپرا به آلمانی اجرا شود. چون اجرای آن در وین بود و اگر خوانندگان به فارسی اجرا می‌کردند، ارتباط با آن برای مخاطبین که عموماً آلمانی زبان بودند، خیلی دشوار می‌شد. بنابراین شروع به ترجمه‌ی متن کردم. در این کار از ابتدای ترجمه، نویسنده‌ی متن اپرا (Libretto) مرا همراهی می کرد و به همین دلیل این ترجمه برای او، که می‌بایست متن اپرا را تنظیم کند خیلی ساده تر شد. از طرف دیگر نکاتی در این داستان پیش می‌آمد که برای صحنه مناسب نبود و باید راهی پیدا می‌کردم که به آنها حرکت دراماتیک اضافه کنم. به طور نمونه فصل دوم بود که در واقع مثل یک دفترچه خاطرات پیش می رود، با این شروع که در واقع افکار م . ل است که برای قطع اعضای سالم بدن خودش، هر سال نزد دکتر حاتم می‌آید؛
“با تنها دستم، دست راستم، می نویسم. دیگر عادت کرده‌ ام. در این اطاق عجیب که دکتر حاتم مرا در آن خوابانده است، بیش از هر وقت و مثل همیشه، دنبال فراموشی می‌گردم. باز دلم می‌خواهد فراموش کنم و هیچ نفهمم (اما، ای فراموشی، می‌دانم که نخواهی آمد، زیرا تو نیستی و من می‌دانم که نمی‌توان فراموش کرد، زیرا که فراموشی در جهان وجود ندارد، همچنان که هیچ چیز وجود ندارد… حتا گریستن.)
بنابراین تصمیم گرفتم، دو شخصیت به عنوان افکار م . ل که افکارش دائماً در تلاطم هستند اضافه کنم. یکی افکار منفی او و دیگری افکار مثبتش هستند. او پدری ست که پسر خود را قربانی کرده و مدام به دنبال بخشش خود می گردد و از این رو، هر چند وقت یک بار نزد دکتر حاتم، شخصیت اصلی داستان، می‌‌آید تا او بدون هیچ دلیلی یکی از اعضای بدنش را جدا کند. خودکشی تدریجی.
به نظر من اینجا بهرام صادقی خود را مشغول یکی از مهم ترین جنبه‌های فرهنگی می‌کند؛
فرزندکشی و نه پدرسالاری. آینده‌ای متفاوت با ضوابط اجتماعی کنونی، اجازه‌ی رشد ندارد. بنابراین فرزندی که سعی در دریافت دیگری از جهان اطراف داشته باشد، محکوم به نابودی ست و این کار را م . ل به عنوان پدر انجام داده. ولی با گذشت زمان به اشتباه خود پی برده و ناتوانی او برای بهبود موقعیت، او را به پوچی کشانده. بنابراین راهی جز مجازات و شکنجه‌ی خود نمی‌بیند.

(برگ هنر شماره ۸ ویژه نامه بهرام صادقی)

 



ارسال دیدگاه