خبرهای ویژه

» شعر » سبوی شکسته؛ اکتاویو پاز – ترجمه: محمد شریفی نعمت آباد

تاریخ انتشار : 2018/06/16 - 21:15

 کد خبر: 319

سبوی شکسته؛ اکتاویو پاز – ترجمه: محمد شریفی نعمت آباد

اکتاویو پاز شاعر، مقاله نویس، سیاستمدار، مباحثه گر سیاسی، سردبیر، مترجم و متفکر بزرگ مکزیکی طی پنجاه سال فعالیت ادبی و فرهنگی اجتماعی خویش درهای مدرنیته را به روی زبان اسپانیایی گشود، نقشی مهم در رساندن فرهنگ امریکای لاتین به سطحی جهانی داشت، و به شایستگی، در سال ۱۹۹۰ برنده ی نوبل شد. “گسستگی و پیوستگی”، “انزوا […]

سبوی شکسته؛ اکتاویو پاز – ترجمه: محمد شریفی نعمت آباد

اکتاویو پاز شاعر، مقاله نویس، سیاستمدار، مباحثه گر سیاسی، سردبیر، مترجم و متفکر بزرگ مکزیکی طی پنجاه سال فعالیت ادبی و فرهنگی اجتماعی خویش درهای مدرنیته را به روی زبان اسپانیایی گشود، نقشی مهم در رساندن فرهنگ امریکای لاتین به سطحی جهانی داشت، و به شایستگی، در سال ۱۹۹۰ برنده ی نوبل شد.
“گسستگی و پیوستگی”، “انزوا و همگرایی”، تجلی دگردیسی گذشته، امروز و فردا در شعر”، دلمشغولی و تکاپوهای مداوم پاز است. همچنین ریشه های تاریخی و فرهنگی، زادبوم، آداب و سنن… نفی خلاقِ میراثِ کهن و گرته برداری لازم از عهد باستان، نقد حال و استقبال از آینده، جسارت به روز بودن و دامن زدن به رویاهای کرانه ناپذیر انسان [شاعر]… و مکاشفۀ جریان خودبخودی و سیال شعر، دغدغه های بی پایان شاعر بزرگ مکزیک، اُکتاویو پاز را تشکیل می دهد.
پاز، خاطرات، تاثرات و میراث قومی اندلسی – مکزیکی خود را در جهان شعر باز می کاود، خودش و تاریخ سرزمینش را نقد می کند و باز می آفریند. او با سور رئالیست ها دوست و دمخور می شود. طی سالیان دراز، مجله ها و کتاب های مهم و متعددی را منتشر می کند.
می اندیشد، مقاله، نقد و بیانیه های زیبایی  شناختی می نویسد و آثاری چون “کودکان آب و گِل” ، “هنر و تاریخ” را تالیف می کند و شعر های جادویی می سراید: “سنگ آفتاب” ، “هزارتوی تنهایی” و چندین مجموعه  دیگر که بیشتر آنها به زبان های مختلف ترجمه شده اند.

چشم درون پلک می گشاید
و جهانی از سرگیجه و شعله
در پیشانی رؤیا بین زاده می شود:
خورشیدهای آبی، گردبادهای سبز،
منقارهای نور که ستارگان را
چون انارها از هم می گشایند،
آفتابگردانی خلوت نشین،
چشمی زرین که در میانۀ
گردشگاهی سوخته دو دو می زند،
جنگل های بلورِ صدا،
جنگل های پژواک ها و
پاسخ ها و موج ها،
گفتگویی از زلالی ها، باد،
و تاختِ آب میان دیوار های پایان ناپذیرِ
گلوگاه یکی فواره،
و اسب، ستاره دنباله دار،
موشکی که قلب شب را سوراخ می کند،
و پرها و فواره ها، پرها،
گل کردن ناگهانی مشعل ها،
شمع ها، بال ها، یورشی از سفیدی،
پرندگان جزائر که در پیشانی رؤیا بین آواز می خوانند.

من چشمان خود گشودم،
نظر در آسمان کردم،
و دیدم که چگونه شب
با ستارگان پوشیده می شد:
جزیره های زنده،
النگوهای جزائر شعله ور،
سنگ های سوزانی که نفس می کشیدند،
خوشه هایی از سنگ های زنده،
و تمام آن فواره ها و نورهای زلال،
آن طره های بلند بر شانه ای تاریک،
و رودهای فراوان،
و صدای دوردست آب در جوار آتش،
صدای دوردست نور در مقابل سایه!
چنگ ها، باغ هایی از چنگ.

اما من در کشتزار تنها بودم:
کاکتوس بود، و خارها،
و سنگ های غول آسا
که در آفتاب ترک می خوردند.
جیرجیرک ها چیزی نمی گفتند.
رایحه ای سرگردان از لیمو ترش و
بذرهای سوخته در هوا بود،
خیابان های دهکده
چون نهرهایی خشک بودند،
و اگر کسی فریاد می کشید:
” کیست که آنجاست؟”،
هوا هزار پاره می شد.
تپه های عریان،
آتشفشانی خاموش،
سنگ و صدای نَفَسْ نَفَسْ زیرِ جلالی چنین،
و خشکسالی، طعم غبار،
خس خسِ پاهای برهنه در غبار،



ارسال دیدگاه